![]() |
![]() |
|
|
قدیمی ترین چیزی که به عنوان خاطره تو ذهنم دارم خاطرات پراکنده و گسسته ایه که وقتی واسه مامان و بابام تعریف میکنم میگن مربوط به ایام ۲ سالگیمه. خونه قدیمی مامان بزرگ که تو راهروی ورودیش غوره هاشو پهن میکرد به قول مامان مال زمانیه که مامانم خاله آیلی رو باردار بوده یعنی حتی قبل از ۲ ساله شدنم. شکم قلمبه و خیلی بزرگ مامانم رو هم گاها به خاطر میارم. بعضی وقتها فکر میکنم شاید علاقه شدید بابام به گرفتن عکس و فیلم و تعداد بی شماری عکس و حتی فیلمهای سه دقیقه ای اون موقع از ماست که در به یاد آوردن این خاطره های قدیمی بهم کمک میکنه البته بی تاثیر نمیتونه باشه اما خیلی از صحنه های ذهنی من هیچ تصویری از عکس یا فیلم به یادگار ندارند که بیانگر این مطلب باشند. جشن تولد دوسالگی خودم رو هم تا حدودی به یاد دارم. روزی که خاله آیلی متولد شد حتی خیابونی رو که داشتیم می رفتیم تا به بیمارستان برسیم رو هم یادمه. نوزاد کوچولوی قرمز رنگی رو که در آغوشم گذاشتند و میگفتند واسم یه دوچرخه هدیه آورده و من حیران در این تفکر بودم که مگه شکم مامان مغازه داره که آیلی واسم از اونجا دوچرخه خریده!!! تمام این خاطره ها مربوط به چند ماه قبل تا چند ماه بعد از دو سالگی من هستند یعنی دقیقا زمانی که شاینا کوچولوی من داره میگذرونه. راستش چون شاینا نسبت به اون زمان من کمتر حرف میزنه و مثل دو سالگی مامانش بلبل زبون نیست و کامل نمیتونه جمله بسازه شاید تا همین چند وقت پیش از این مهم غافل میشدم که دخترکم میتونه خیلی از لحظاتی رو که الان داره میگذرونه رو تا ابد در خاطر نگه داره و علیرغم اینکه کامل صحبت نمیکنه ولی درک و شعورش میتونه خیلی بیشتر از اون زمان مامانش باشه مگه نه اینکه فهم انسانها نسل به نسل پیشرفت میکنه. اون روز وقتی انگشت کوچیک پام محکم به گوشه میز خورد و من بی اختیار یه آخ بلند گفتم و از درد به خودم می پیچیدم شاهدونه من با چشمهای نگران و سراسیمه خودشو بهم رسوند و در اوج دلواپسی پرسید: مامان!! چی شد؟... و این از اون جمله هایی بود که همچون تلنگری بهم گوشزد کرد شاینا کوچولوی من یه انسان کامل و فهیم و داناست که هر لحظه از زندگیشو میتونه مثل یه ضبط صوت در حافظه اش حفظ کنه. من و دخترم از ایام ۷۰۰ روزگیمون که دوران قابل نگهداریی هم هستند به خوبی لذت می بریم و خیلی مسرور و خوشحالم از اینکه شرایطی در زندگی دارم که میتونم خودم خاطرات زیبایی رو واسه دخترکم رقم بزنم یا بهتره بگم در خاطرات زیبای دخترم حضوری سبز داشته باشم. این روزها دیگه از اون فکرهای خسته کننده و پوچ گرایانه نمیکنم که چرا مثلا بعد از اونهمه درس خوندن شدم یه زن خونه دار یا چرا مثلا موقعیت حرفه ای خودم رو که به سادگی هم به دست نیاورده بودم به سادگی از دست دادم یا چرا مثلا های دیگه... این روزها از بودن کنار یه فرشته عاقل و فهمیده که همراه و همدوشمه با تمام وجود لذت می برم. این روزها صبح ها با هم تا هروقت که بخوایم می خوابیم و بعد از یه صبحانه کامل و مقوی تصمیم میگیریم به کدام سمت بریم. یه مرکز تجاری واسه درو کردن مغازه های بچه گانه یا یه زمین بازی واسه از سر تا تهش دویدن یا نه همین آرایشگاه بغل خونه تا فقط مامانی ابروهاشو تمیز کنه یا شایدم فقط بریم خیابونها رو دور بزنیم و آدمها رو تماشا کنیم. گاهی هم خونه موندن رو ترجیح میدیم و با تماشای تلویزیون و البته دوره کردن شعرهای جدید کارتونیمون وقت میگذرونیم. رقص و آواز جزء برنامه های همیشگیمونه و چه لذتی داره در ۳۲ سالگی ۲ ساله بشی و خاطرات مبهم اون ایامت رو دوباره همونجور که بهترینه بسازی و این بار یه شریک دو ساله واقعی داشته باشی که در نقش بستن خاطره هاش سهم بسزایی ایفا میکنی. بعدازظهرها بعد از صرف ناهار یه چرت کوچولو و بعد آماده سازی خونه و شام برای حضور بابا شاهین و نقاشی خاطرات پدرونه و بازیهای ویژه اش در ذهن آماده ثبت شاهدونه کوچولوی باهوشمون برنامه ویژه شبهاست. دخترکم... من و بابا نهایت سعیمونو میکنیم تا از ایامی که صحنه هایی از اون رو میتونی در ذهن نگهداری روزهای طلایی رو به یاد بیاری. تو برنامه هامون دوست همنام و همسنمون رو محاله فراموش کنیم... یکی از برنامه های هفته گذشته تجدید دیدار با دیگر شاهدونه وبلاگستان بود
برای مامان و بابا هم جشن سالگرد ازدواج میگیریم...
در این بین بابا شاهین هم چند روز میره ماموریت و از کیش واسمون یه سوغاتی خوشگل میاره تا اگه احیانا از تنهایی حوصله مون سررفته بوده!! از دلمون دربیاد. البته "اگه" "احیانا"
پ.ن. : روزهای قشنگی گذشتند و روزهای قشنگی در پیشند... تولد کوچولوهای نازی که شریک خاطرات همدیگه هستیم. مارتیا کوچولو٬ امیر توپولی٬ صدرا جون تو روزهای پایانی آبانماه یه سال جدید از زندگی شیرینشون آغاز کردند. تولدتون مبارک... و روزهای زیبای پیش رو هم پرند از تولد آذر ماهیهای نازمون که آشنایی با تک تکشون رو مدیون این فضای مجازی هستم. غزل خوشگله٬ هم نام ناز دخترکم شاینا جوجو٬ شایان خان بانمک ما٬ دینا نازنازی پیشاپیش تولدتون مبارک. و متولد ماه آذر من... روزشماری میکنم دخترم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 آذر1388ساعت 14:5 توسط مامان شایلی |
|
|
قبل نوشت : (ویژه نامه)... شاهینم... یکی شدنمون ۹ ساله شد اما عشقی که در درونم حس میکنم آنقدر گرم و آتشینه انگار فقط ۹ روزه است. از داشتنت به خود می بالم. تو یک همراه و همدم و همراز و همسر نمونه و پدری بی نظیری... این فرخنده روز بر ما خجسته باد... مامان و بابا ۹ ساله شدند و شاهدونه شون ۲۳ ماهه. روزهامون پرند از تیکه های خوشمزه و خوردنی. اونقدر تیکه تیکه داریم که تا جایی که بتونم در خاطرم نگه میدارم یا حتی گوشه ای یادداشت میکنم که فرصت ثبتشون رو از دست ندم... 1- شاینای من همچنان عاشق شخصیتهای تله تابیز یا همون توپولوهاست. دیگه شعرشونو هم کاملا حفظه و تو خونه میخونه: تینکی وینکی٬ دیپسی٬ لالا٬ پو... و وقتی ازش می پرسم شاینا تابی تیز (شاینا به تله تابیز میگه تابی تیز) چی میگه جواب میده: e o تله تابیز به hello میگن eo
اولش تله تابیز زرد یا خانوم لالا رو واسش گرفتم. دائم تو بغلش بود و هرجا میرفتیم با خودش می برد. یکی دو بار پرتش کرد زمین طفلی پاش شکست و موقع راه رفتن می لنگید بعدشم دل و روده اشو ریخت بیرون. البته دخترک من همیشه با اسباب بازیهاش اینقدر باخشونت رفتار نمیکنه انصافا این عروسکهای چینی کیفیت مناسبی ندارند و اگه اصرار شاینا نبود محال بود بخرمشون. وقتی دیگه درب و داغونش کرد دیدم خدایی آبروریزیه با این اسباب بازی بره بیرون قایمش کردم و به شاینا گفتم تابی تیز پاره شده رفته آقا درستش کنه. تصمیم داشتم سرفرصت برم و یه سالمشو بگیرم. ولی فکرشو نمیکردم میزان علاقه شاینا به این شخصیت اینقدر باشه. شبها خوابشو میدید و با گریه تابی تیز کنان از خواب می پرید. روزها هم میدیدم داره با خودش حرف میزنه و میگه : تابی تیز پایه (پاره) آگا (آقا). دیگه دلم طاقت نیاورد و قرار شد یه روز عصر بریم بخیریم ولی متاسفانه بارندگی شد و ترافیک سنگین و از رفتن منصرف شدیم و ما موندیم یه دختر گریان که بهش بدقولی کرده بودیم. تو آسانسور داشت گریه میکرد و منهم دلم کباب شده بود که چرا به بچه بدقولی کردم. گفتم: مامانی گریه نکن عزیزم. حالا که بارون نذاشت بریم تابی تیز بخریم لالا فعلا اومده تو اتاقت امشبو پیشت بمونه تا فردا که بریم تابی تیز بگیریم. به محض اینکه وارد خونه شدیم دوید طرف اتاقش و منهم سریع لالا رو گذاشتم تو اتاق و اگه بگم با دیدن اینهمه عشق و محبت خالصانه شاینا به این عروسک چینی بی ریخت! اشکهام سرازیر شد اغراق نکردم. همون شب بابا حسین و مامان نوشین و خاله آیلی اومدن پیشمون و روز بعد همراه بابابزرگ و مامان بزرگ عازم ددر شدیم و یکی از خریدهامون هم تابی تیز بود. شاینا خانوم تو عروسکهای فروشگاه خودش تابی تیز رو بهم نشون داد و این بار جناب "دیپسی" سبز رنگ مهمون بغل مهربون شاینا خانوم شد. وای وای که صحبتهای شاینا و دیپسی دیدنی بود. تو سبد خرید نشسته بود و دیپسی رو محکم به خودش می فشرد و میگفت: تابی تیز! ددر ایجا (اینجا)... وقتی تو ماشین نشستیم یکی یکی ما رو بهش معرفی کرد: تابی تیز! مامانی، بابا سین، مامان... شب که شاهین اومد بهش گفتم بیا اینهم نوه جدیدمون!! این چند روز رو با دیپسی سرگرم بود تا اینکه یه روز دیپسی رو انداخت رو زمین کثیف پارکینگ مرکز خرید و وقتی به خونه برگشتیم انداختمش تو حموم تا شسته شه. ولی مگه بدون دیپسی میشه خوابید؟!! منهم چاره ای نداشتم جز اینکه دوباره دست به دامن لالا شم و از تو کمد درش بیارم... شاهدونه من با دیدن دو تا تابی تیز داشت بال درمیاورد. با لالا خوابید و بعد از تمیز شدن دیپسی هردو رو تو بغلش محکم میگرفت و با جفتشون حرف میزد. هر چند دقیقه یه بار هم دوتا رو به هم می چسبوند و میگفت: بوس بوس کیس!! و اونها باید همو می بوسیدند!! و امروز یه اتفاق دیگه واسه شاهدونه افتاد. مامانی همت کرد و شکم پاره پوره لالای بیچاره رو ترمیم کرد و خداییش با دیدن برق چشمهای شاینا دیگه بی خیال این شدم که دوباره لالا رو سر به نیست کنم! وقتی شاینا لالای تعمیر شده رو گرفت و باهاش خلوت کرد دیدم داره بهش میگه : پایه (پاره) مامان تابی تیز نیست!! احتمالا یعنی مامان تابی تیز رو دیگه پاره نیست!!!! خلاصه ما هم عالمی داریم با این دوتا نوه مون. البته روزی چند بار باید کارتونشونو هم ببینه و از وقتی خودش عروسکها رو داره با تمام حرفهای کارتون همراهی میکنه و شعرشونو میخونه. این بار حتما دو شخصیت دیگه رو هم واسش می خرم هرچند دیگه نمی دونم در اون صورت شاینا شبها چطوری تو رختخوابش جاشون میده!!
2- با مامان نوشین و شاینا بیرون بودیم. یه نی نی کوچولو داشت بستنی میخورد. شاینا تا چشمش به بستنی افتاد گفت: مامان بسینی بسینی... منهم سریع بغلش کردم و دور شدیم. مامان پرسید چی میگه؟ منهم واسه اینکه شاینا متوجه نشه نیمه فارسی و انگلیسی گفتم ice cream بود. شاینا سریع رو به مامانم کرد و غرزنان گفت: مامانی آیس تریم!! من دیگه اینو بهش یاد نداده بودم والا! 3- تو ماشین نشستیم و موزیک گوش میدیم. به یه تکنوازی گیتار میرسیم. شاینا بلافاصله سکوت رو می شکنه و میگه : مامان گیتار!! با یه لحن کاملا تاکیدی و متذکرانه! منهم متعجب که نکنه شانسی گفته به یه تک نوازی پیانو میرسیم و میگم شاینا این چیه؟ شاینا: پیایو!!! یعنی ممکنه خودش تفکیک کنه؟ تو چند روز بعدش امتحان کردم و دیدم صدای گیتار رو کامل می شناسه. پیانو رو تا حدی البته اشتباه هم داره و جالب اینه گیتار برقی رو هم بلده!! 4- دیدین بچه ها از آمپول می ترسن؟ دختر من تا حالا آمپول نخورده ولی مبادا پیشش اسمی از "شیاف" ببرین. طفلک من هم به خاطر یبوست هم تب بارها شیاف گذاری! شده. ما تو خونه مون به شیاف میگیم ساپوزیتوری. جالب اینجاست تا اسم آمپول می بریم یاد بابا حسین میکنه. اکثر بچه های فامیل بابا حسین رو آمپول زننده می شناسن ولی این بار که بابا حسین تهران بود به خاطر عفونت دندون چند بار توسط بابا شاهین آمپول خورد بنابراین شاینا خانوم بابا حسین رو آمپول خورنده می شناسه. خوب گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!! 5- شما هم مشکل قطره خوردن دارین؟ ما حلش کردیم. شربتو که دوست نداشتیم، آهن هم یبوست میاورد واسه همین فعلا دوباره برگشتیم سراغ ویتامین آ+د. یه قطره چکون پر میکنیم و میگیم: مامان پا کج نیست!!! چون مامانمون بهمون گفته باید این قطره رو بخوریم والا پاهامون کج میشه!! مگه دروغ گفتم؟ 6- بابا شاهین حمومه قراره بعد از اینکه خودشو شست شاینا رو حموم کنه. شاینا هم بی قرار آب بازی. لختش میکنم و میره دم در حموم در میزنه و میگه: ناک گگور!! knock the door 7- بعد از شعرهای انگلیسیش بالاخره اومد سراغ شعرهای فارسی: چشم چشم دی ابو... مو مو دی ابو... گوش گوش دی ابو!... مماخ دی ابو!!! ببعی بع بع... دوبه (دمبه) نه نه... پ چینا (پس چرا میگی) بع بع؟ البته گاهی جای بع بع و نه نه قاطی میشه. ولی هنوزم وقتی بهش میگم شاینا شعر بخون میره سراغ pat a cake و چرخهای اتوبوس... تازگی هم شعر فینگر فمیلی رو یاد گرفته و مدام میگه: مامی بابی!! بوی گیرل!! بعضی وقتها هم یادش میاد به جای بابی باید بگه ددی... 8- اعضای خانواده رو به خوبی تفکیک میکنه. میدونه نزدیکانش متعلق به چه خانواده ای هستند و اعضای اون خانواده رو نام می بره. مامانی، بابا سین، آلی(آیلی)، ماللی(مانلی)... مامانا(مامان شهلا)، بابا ایضی(بابا رضا)... عمه ننی، عمو ممد، الین، آروین... و جالبیش اعضای خونواده خودمونن: مامان، بابا، نانا (شاینا به خودش میگه نانا ولی به بقیه شایناها میگه شاینا!)، آآ!! این یعنی شاینا خاله آیلی رو از اعضای خونواده خودش هم میدونه درعین حال تو خونواده بابابزرگش هم قرارش میده. شاید حس دوران جنینی که همیشه خاله اش پیشش بوده هنوز هم وجود داره... شاینا درکنار شناخت اعضای خونواده عاشق خانواده هم هست. دخترک من باوجود اینکه از اقوام نزدیکش خیلی دوره حتی عمه هاشو ندیده ولی روزها رو با همه شون میگذرونه. دائم تو بازیهاش باهاشون حرف میزنه و یادشون میکنه. یه خونواده عروسکی انگشتی داره که به هوای فینگر فمیلی واسش گرفته بودم. یه بابای سیبیل سیاه داره بهش میگه بابا سین!! بابای سیبیل سفیدو میگه بابا ایضی و یه خانوم با موهای مشکی داره میگه مامانا!! خودش این تشبیه رو کشف کرده. این عروسکهای بانمک رو ببینین اونهایی که بابا حسین و بابا رضا و مامان شهلا رو دیدند خودشون قضاوت کنند...
9- تو هال نشستم و دارم کتاب میخونم میدوه میاد میگه : مامان... میگم جونم... پاه شین (پاشین)... میگم پاشم کجا بیام؟... اوتاق(اتاق) تی آن(turn on) کیتاب(کتاب)... یعنی پاشم چراغ اتاقو روشن کنم کتابشو برداره!! 9- و حسن ختام این پست طولانی چند تا کلمه شنیدنی از شاینا... اگوش...خرگوش خرگوش چی میخوره؟ ابیج!! انگوش...انگشت! نانون...ناخن نانونی...ناخنگیر شاینا کجاست؟ تی آن... نه نه تی آن(turn on) برقه ته آن(تهران)!!! (turn on مال برقه باید بگیم تهران!!) شاینا عاشق شبند(شهروند) تو شبد(سبد) نشسته... هرجا این سبدهارو می بینه باید "باید" توش بشینه...
شوق ددر!
زمانی که هنوز دیپسی رو نخریده بودیم موقتا جناب میکی کو (میکی موس) نوه مون بود!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 1:30 توسط مامان شایلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کودک شیرین من حرفهای ناگفته مادران زایمان شیرین ترین سختی دنیا بیبی تی وی نی نی به به تغذیه تکمیلی دیکشنری آریانپور روانشناسی کودک نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|