تبليغاتX
شاهدونه كوچولوي ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

بعدا اضافه شده: خیلی از دوستان ازم راجع به بیبی تی وی پرسیدند. راستش ما هم مثل همه شما بیبی تی وی نداریم البته شنیدم ظاهرا با فرکانسها یا دستگاههای خاصی میشه تماشا کرد ولی من پارسال زمانی که هنوز این کانال فوق العاده قطع نشده بود تا جایی که تونستم برنامه هاشو واسه شاینا ضبط کردم و اعتراف میکنم یکی از عاقلانه ترین کارهایی بوده که تو تمام زندگیم انجام دادم!!

 

خوب انگار عادت کردم بعد هر بیماری مشترک با شاینا واسه اینکه حال و هوای همه مون عوض شه و محیط غرزدنمونو تغییر بدیم از یه موضوع دلچسب بنویسیم و اون واسه ما چیزی نیست به جز نانای نای و شعر و آواز... بعد از این پست که چند ماهی ازش میگذره دایره گوش نوازهای شاینایی خیلی گسترده تر شده و جذابیتش هم چندین برابر چون این بار شاینا کوچولوی ما هم با دقت و وسواس بیشتری ازم شعر و آواز میخواد هم خودش تا جایی که بتونه باهام همکاری میکنه و از همه جالب تر اگه شعر رو بلد نباشه اونقدر زیبا و جالب نوا و موزیک رو تقلید میکنه که گاهی شک میکنم این کوچولو نکنه نت میدونه و رو نمیکنه!!

خانوم کوچولوی ما اون ۳۰ یا ۴۰ ساعت بیبی تی وی رو که نیمی از اون شعره تقریبا حفظه. اونهایی که بیبی تی وی دیدند میدونن قبل از شروع هر برنامه اسم برنامه نوشته میشه و نکته اعجاب انگیز برای من این بود که شاینا کوچولو قبل از آغاز برنامه مورد علاقه اش آرم آغازین اونو می شناسه و این امر تنها در صورتی میسره که نوشته هارو بشه خوند و انگار شاینا نوشته برنامه مورد علاقه شو هم حفظ کرده!! البته من مدلهای مختلفشو امتحان کردم مثلا ترتیب برنامه ها رو تغییر دادم و با کمال تعجب دیدم دخترک باز هم با اومدن نوشته اسم برنامه اش با هیجان اعلام کرده. مثلا محاله شعر چرخهای اتوبوس یا شعر پختن کیک بیاد و شابنا با هیجان اونو اعلام نکنه. از اون جالب تر سی دی های با نی نی هستند که ترجمه فارسی همون شعرهان و نوشته ها هم فارسی اند ولی باز هم شاینا نوشته هاشونو حفظ شده و فارسی شونو هم بلده!

و اما میریم سراغ شعرهای جدید شاینایی که هم خودش هم مامانش ساعات زیادی از شبانه روز رو به خوندنشون میگذرونن و البته مامانش ساعات بیشتری رو صرف ازبرکردنشون!

اول از همه شعر تولدت مبارک که تو همون پست قبلی نسیم جون مامان آرتین جوجو زحمت کشیده بود و واسمون شعر کاملشو فرستاده بود. ما هم از اون موقع کلی با این شعر حرکات موزون داریم و همون نانای نانای!

today is my birthay a special day
it's just for me,it's just for me ...
today is my birthday and i'm so glad
every body sing with me
my frinds will come we'll dance and play
and have a lot of fun
the sun is out and i'm so glad
my day has just began

شاینا کوچولوی ما همچنان عاشق کتاب super song البته دیگه تبدیل به لاشه کتاب شده. هفته پیش یه سر به شهر کتاب زدم متاسفانه کتابش تموم شده بود ولی تو برنامه مون هست حتما یه جلد کتاب جدید واسش بگیرم. تمام صفحات و شعرهای کتاب رو از رو شکلهاشون میشناسه و تا حالا هیچ کتابی نتونسته جایگاه ویژه این کتاب رو اشغال کنه.

Twinkle Twinkle little star... How I wonder what you are... Up above the world so high... Like a diamond in the sky

دخترک من تابستون گذشته تو سفری که به خونه بابابزرگ داشت درک بهتری از ستاره پیدا کرد چون تا قبل اون آسمون غالبا غبار و دود گرفته تهران ستاره رو به دخترکمون معرفی نکرده بود ولی حیاط خونه بابا حسین و این شعر زیبا شاید آغازی بود بر ستاره شناسی!

یه شعر خنده دار دیگه که خانوم کوچولو شبها موقع خواب ازم میخواد اینه...

Jelly on a plate... Jelly on a plate... Wibble wobble wibble wobble... Jelly on a plate

Susages in a pan... Susages in a pan... Turn them over tern them over... Susages in a pan

شاینا از این تیکه اش خوشش میاد که قلب قلب کردن ژله رو یا پشت و رو کردن سوسیس ها تو ماهیتابه رو با حرکات دستم نشون میدم و صدامو هم موقع خوندن عوض میکنم.

شعر بعدی که تا حدودی هم تمرین اعداده ولی شاینا هنوز متوجه این مساله نشده و باید بگم آهنگشو هم خودم درست کردم!!!!!! و اعتراف میکنم شاهدونه من از این نت های من درآوریم کلی هم خوشش اومده این شعر خوشمزه است:

Five currant buns in a bakers shop... Round and round with sugar on the top... Along came a boy with a panny one day... Bought a currant bun and took it away

بعد یکی یکی این آقا پسره شیرینیها رو میخره و ۵ میشه ۴ و ۳ و ۲ و ۱ تا بالاخره تموم میشن. شاینا مخصوصا از این تیکه اش که پسره میاد و took it away میکنه خوشش میاد و قه قه میخنده.

شعر بعدی که فکر کنم خیلیها اونو خوب میشناسن شعر همون آقا پیرمرده است که تو بارون تو خواب راه میره و صبح نمی تونه بیدار شه:

Its raining its pouring... The old man is snoring... He went to bed and bumped his head... And couldnt get up in the morning

حالا فکرشو بکنین شب موقع خواب مامان شاینا باید چند صد بار این دو خط شعرو بخونه تا فسقلی بخوابه!!

این شعرو شنیدین؟ یه وقت فکر نکنین خودم درستش کردما. اینهم تو کتاب شعر شاینا هست و فکر کنم میتونه تمرین خوبی واسه شمارش اعداد باشه:

One little two little three little teddy bears... Four little five little six little teddy bears... Seven little eight little nine little teddy bears... Ten little teddy bears

خوب اینم خودش یه شعره نیست؟

و اما یه شعر ویژه که مدتها بود دنبالش میگشتم چون شاینا وقتی تو سایت بیبی تی وی شعرشو میشنید واقعا هیجانزده میشد و همین چند روز پیش تو وبلاگ شایان کوچولو پیداش کردم شعر وقتی تو خوشحالیه!:

If youre happy and you know it clap your hands... If youre happy and you know it clap your hands... If youre happy and you know it... Then your face will surely show it... If youre happy and you know it clap your hands

If youre happy and you know it stamp your feet... ... ... ... stamp your feet

مثل قسمت بالایی تکرار میشه و من و شاینا تو بالایی که دست میزنیم اینجا پاهامونو محکم میکوبیم رو زمین...

If youre happy and you know it shout Hooray... hooray... hooray

اینهم عین بالاییه و من و شاینا بلند میگیم هوراااااااااااا.... ممنون حوریه جون که این شعرو تو وبلاگت نوشتی ما هم کش رفتیم!

و اما میرسیم به یه شکلات خوشمزه که داره روزهای واپسین ۲۲ ماهگیشو میگذرونه و در آستانه آخرین ماه از سال دوم زندگیش شده یه شکلات شور بانمک!

اینور و اونور هم بهم تذکر داده بودند و زیاد شنیده بودم که خیلی به انگلیسی صحبت کردن شاینا گیر ندم. من زیاد اصرار به این امر نمیکنم چون خودم هم تبحر کافی در صحبت کردن به زبان بیگانه ندارم. من فقط شاینا رو راحت و آزاد گذاشتم که هر چی دوست داره ببینه و بشنوه و هر مدلی که دلش میخواد حرف بزنه. اصلا حاضر نیستم یه کوچولوی نوپا در یادگیری رو تحت فشارهای شدید آموزشی قرار بدم. به نظرم محیط اطراف و امکاناتی که براش فراهم میکنیم خودشون میتونن شیوه آموزشی رو بدون ذره ای اصرار یا تحکم براش فراهم کنند. همونطور که دیدین شاینا خودش شدیدا وابسته به شعرهای انگلیسی زبانه و کاری که من میکنم فقط پر و بال دادن و به ثمر رسوندن این خواسته شه. دخترک من همچنان کتابهای انگلیسی رو هم بیشتر دوست داره. بعد از کتاب super songs این بار Tiny talk و American get ready مورد توجهش قرار گرفته. مخصوصا کتاب دوم رو میاره و میگه: مامان هیلو هیلو! (hello) جلد اول این کتاب فقط راجع به سلام و احوالپرسیه...

حدود دو ماه پیش یه شب وقتی دختر کوچولو رو پاهام بود و حاضر نبود بخوابه بعد از اینکه کلی بهش گفتم مامانی چشمهاتو ببند بخواب و اون توجهی نمیکرد یهو گفتم شاینا close your eyes و در کمال ناباوری شاینا کوچولوی من محکم چشمهاشو بست و از اون شب بود که تصمیم گرفتم جملات کوتاه امری رو انگلیسی بگیم به نظرم اینجوری اصراری به یادگیری زبان دوم نیست درصورتیکه زبان دوم خود بخود یاد داده میشه.و نتیجه جمله بازی ما این شده:

close your eyes...چشمهاشو میبنده

open your eyes...چشمهاشو باز میکنه

clap your hands...دست میزنه

strech your neck...گردنشو میبره عقب

turn yourself...دور خودش می چرخه

shake your hand...بهمون دست میده

hug me...با یه عزیزم بلند محکم بغلمون میکنه

kiss me...یه ماچ محکم و خوشمزه

open...close...این قسمتو از بیبی تی وی یاد گرفته دراز میکشه و پاهاشو رو هوا باز و بسته میکنه خودشم تکرار میکنه اپن...

sit down...stand up...میشینه و بلند میشه

jump...این یکیو دیگه خیلی دوست داره خودش بلند میگه مامان جامپ و مرتب میپره

یه شب وقتی میخواست بخوابه وقتی سرشو گذاشت رو بالشتش و پستونک هم تو دهنش بلافاصله رو به من که پشت سرش بودم کرد و گفت : مامان تی آن! اولش متوجه نشدم ولی بعد که بهم نشون داد دیدم داره میگه turn on هرچند منظورش برعکس بود ولی من خوب میدونستم باید چراغو خاموش کنم. یادم اومد Turn on turn off از اولین جملاتی بودند که خانوم کوچولو میگفت. یه بار دیگه هم وقتی صدای موزیک بلند بود و میخواست بخوابه گفت مامان تی آن گوش!! فکر نکنم احتیاج به ترجمه داشته باشه!

و اما بین اسباب بازیهای مورد علاقه دخترک همچنان پازل و لگو از جایگاه ویژه ای برخورداره. دیگه پازلهای چوبی رو درعرض چند ثانیه خوب یاد میگیره و کشف میکنه و میچینه. پازلهای چندتکه مقوایی رو با نظم تصویری نمی چینه ولی خوب میدونه نرینه و مادگیها باید داخل هم باشن و گاهی پیش میاد یه پازل مربع شکلو مارپیچ میچینه چون فقط نر و مادگیها رو داخل هم قرار میده. لگوچینی هم پیشرفت چشمگیری داره و با علاقه هرچه تمام تر انواع برجهای چندین طبقه رو میچینه و جالب اینجاست که چند روز پیش دیدم برجش استاتیک نداره و خراب میشه خودش زیر برجو با پایه های پهن تر محکم کرد تا دیگه نریزه. از همه اینها مهم تر اینه که من وقت زیادی رو صرف آموزش یا به عبارتی تقلب رسوندن به شاینا نکردم و وروجک من خودش با قدرت ابتکار و خلاقیتش راه و روش بازی رو کشف میکنه و مثلا این مارپیچ چیدن پازلها خودش نمونه بارزی از نوآوریه... به نظر شما اینطور نیست؟

چه ماهی خوشگلیه!

آخه دختر خوب تو دیگه داری ۲ ساله میشی تا کی میخوای پستونک بخوری؟!

الووو الووو؟ آلی؟ سلی! هوبی؟ کیه مامانی با کی حرف میزنی؟ آلی...  خاله آیلی کجاست؟ بوجو! (بجنورد!) پس خاله مانلی کجاست؟ ماللی مه شد! (مشهد!)... آفرین دخترم پس شاینا کجاست؟ ته آن! (تهران!) چه دختر خوبی... دوست داری با عمه فرانک حرف بزنیم؟ عمو ممد! کابیوتر! بریم پای کامپیوتر با کی حرف بزنیم؟ عمه ننی٬ عمو ممد٬ الین٬ آوین (آروین) مگه اونا کجان؟ سوئی! (سوئد)...

این مکالمه روزی ده هزار بار تکرار میشه البته روزی ده هزار بار هم با خاله آیلی تلفنی صحبت میشه. به اینهم میگن حداکثر استفاده از حداقل لغاتی که فرزند شما قادر به تکلم است!!

اولش قرار بود یه برج ۸۸ سانتی بشه درست هم قد و قواره خودش ولی هرکاری میکرد میریخت ما هم به این برج حدودا ۸۰ سانتی رضایت دادیم. همه شو خودش ساخته این برج ساز کوچولوی من...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 15:0  توسط مامان شایلی | 

خاله مهناز بزرگترین دختر خاله بابا شاهینه. بهتره بگم بیشتر خاله است تا دختر خاله ولی من میگم یه مامانه تا یه خاله یا دخترخاله...

از وقتی ۱۸ ساله بودم با قبولی تو دانشگاه٬ محل زندگیم از خونواده ام جدا شد. با وجود اینکه همیشه از حمایتهاشون برخوردار بوده و هستم ولی مواردی که مجبور به تحمل تنهایی خیلی مسائل میشدم هم پیش میومده. یاد گرفتم طعم شیرین خودکفایی رو خیلی جاها با تنها بودنهام مزه مزه کنم.

ما ایرونیها تو فرهنگمون به فامیل و خون و نسبت و وابستگیها خیلی اهمیت میدیم. این مهم جای خودشو تو ضرب المثلهای ما هم باز کرده میگن خون میکشه... ولی تو زندگی من این قضیه خودشو به یه رنگ دیگه نشون داده. شهر دانشگاهی من یه جورایی شهر دوم من هم بود که تو هر خیابونش یه فامیل و خویشاوند داشتم ولی کم نبودند روزها یا شبهایی که خودم تو بیماری و تنهایی بدون اینکه خونی از من کششی واسه اونها داشته باشه به سر ببرم. من یاد گرفتم که این خون نیست که واسه انسانها کشش ایجاد میکنه این حس و قلب آدمهاست که خودشون واسه هم جاذبه ایجاد میکنند.

صبح روز دوم بیماریم وقتی که دیگه نمی تونستم با خودم کنار بیام که یه روز دیگه با این حالی که بدتر هم شده شاینا رو در معرض ابتلا قرار بدم موبایلمو برداشتم و با خیال خیلی راحت یه پیغام واسه سمانه جون دختر خاله مهناز که چند سالی از ما کوچیکتره فرستادم و چون میدونستم اون روز نزدیک خونه ما کلاس داره درست همونجور که براحتی میتونم از خواهرم کمک بخوام ازش خواستم اون روز زحمت نگهداری از شاینا رو تقبل کنه و بیاد پیشمون. سمانه مهربون هم که یکی از افراد دوست داشتنی واسه شایناست با اومدنش هم دختر کوچولوی منو خوشحال کرد هم دنیای آرامش رو به خونه مون هدیه آورد و استراحت اون روز معجزه ای بود که از خدا طلب کرده بودم. خاله مهناز مامان سمانه جون هم با احوالپرسیهای مرتبش و تاکیدش بر اینکه هروقت بخوام میتونم ازش بخوام هر کاری رو برام بکنه که خوب میدونستم اصلا تعارف نیست و از اعماق دلشه منو بیش از پیش شرمنده خودش میکرد. این دختر خاله مهربون بابا شاهین و خونواده نازنینش اونقدر منو مورد لطف خودشون قرار دادند که دیگه صد در صد بهم ثابت شد خون ما انسانها رو به هم وابسته نمی کنه وقتی یاد این میفتم که در این شهر هستند وابستگان صد در صد خونی و فامیلی بسیار نزدیک من که فاصله ای چند کوچه ای با هم داریم و البته تو ادعاهای وابستگی و علاقمندی هم کم نمیارن٬ یکی دوتا هم نیستند ولی دختر خاله همسرم بدون قرابت مستقیم خونی بسیار بسیار مهربانتر از آنهاست!!! خاله مهناز میتونه جای خالی مامان بزرگهای شاینا رو اینجا واسش پر کنه و سمانه جون هم در نبود عمه ها و خاله های شاینا که کیلومترها باهامون فاصله دارند یه خاله یا عمه واقعیه.

دخترم... مادرت هرگز تورو دعوت به کینه توزی نمیکنه چون خودش هم کینه ای به دل نمیگیره. من یاد گرفتم همیشه آنقدر محکم و استوار باشم که از انسانهای سست و ضعیف کینه به دل نگیرم تو رو هم دعوت به همین امر میکنم اما امروز خواستم اینجا تو این محیط باز بنویسم به چند دلیل اول اینکه تو بدونی دوم اون وابستگان هم میدونم واسه ارضا حس کنجکاویشون به اینجا سر میزنند پس آنها هم بدانند که خون مشترکمون برای من پشیزی ارزش نداره و سوم از خاله مهناز و سمانه جون یه تشکر ویژه ویژه کرده باشم و محبتشون تو دفتر خاطراتمون ثبت شه.

شاینا کوچولوی ما هم بعد مامانش به ویروس بدترکیب خوش آمد گفت ولی خوشبختانه شدت بیماری مثل مامانی نبود و به خیر گذشت. ولی از دیروز بابا شاهینه که داره با بیماری دست و پنجه نرم میکنه. امیدواریم بابایی هم زود خوب خوب شه.

شاهدونه خانوم آخر هفته رو هم میزبان خاله مانلی عزیز بود که واسه امتحان اومده بود تهران و حضور خاله کوچولومون کلی انرژی واسمون هدیه آورد.

ضمنا ما یادمون نرفته کلی دوست و خاله مهربون وبلاگی هم داریم که موجهای مثبتشون رو مرتب دریافت میکنیم.

خانوم کوچولو بعد از بهبودی با وجود اینکه هنوز چشمهاش بی رمقه ولی شیطنتش حاکی از چیز دیگریست!

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 14:51  توسط مامان شایلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شاهدونه ناز من شاينا جان
رشد و بالندگي تو در زندگي آنقدر جذاب و شيرين است كه ميخواهم هر لحظه از آن را به خاطر بسپارم. آمدم تا از تو بنويسم. از تو كه مرا شايسته "مادر" بودن كردي. اميد كه لايق اين ناميدن باشم.

پیوندهای روزانه
کودک شیرین من
حرفهای ناگفته مادران
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
بیبی تی وی
نی نی به به
تغذیه تکمیلی
دیکشنری آریانپور
روانشناسی کودک
نی نی سایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
آراز كوچولو و مامان لیلی
ماني كوچولو و مامان فرناز
مارتيا كوچولو و مامان افشان
سارا کوچولو و مامان هنا
باران كوچولو و مامان مهسا
شرمينه كوچولو و مامان شهرزاد
سپهر كوچولو و مامان ریحانه
آوین کوچولو و مامان رکسانا
غزل كوچولو و مامان الهام
سام کوچولو و مامانی
شایان کوچولو و مامان حوریه
شایلی کوچولو و بابا هومن
عرفان کوچولو و مامان رویا
آذین کوچولو و مامان الهام
دینا کوچولو و مامان شیوا
صدرا کوچولو و مامان زهرا
دانیال کوچولو و مامان ساناز
مانا کوچولو و مانیا کوچولو
ساینا کوچولو و مامان افسون
مانی کوچولو و مامان شبنم
غزل کوچولو و مامان گلی
امیر کوچولو و مامان بهاره
آراد کوچولو و مامان لیلا
عسل کوچولو و مامان توتی
آرتین کوچولو و مامان نسیم
ارشیا کوچولو و مامان هاله
نورا کوچولو و مامان منصوره
شاینا کوچولو و مامان سمیرا
کیاراد کوچولو و مامان پروین
کیاراد کوچولو
الهه کوچولو و مامان عادله
طاها کوچولو و مامان آرزو
تارا کوچولو و مامان مهشید
محمدعلی کوچولو و مامان آزاده
رادین کوچولو و مامان پانیذ
سارا کوچولو و مامان
نیکا کوچولو و مامان مهناز
رژین کوچولو و مامان سمیرا
آریان کوچولو و مامان نازنین
شاینا کوچولو و مایا کوچولو
تارا کوچولو و مامان سارا
فرزان کوچولو و مامان آزاده
سطرهای زندگی شیرین جون
ری رای عزیز
آشپزخانه شیما جون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان