دفتر فروردین را هم می بندیم!
اگه یه وقتی تو شهری که زندگی میکنید با خطر خشکسالی مواجه شدین یا خواستین هوای گرم و خشک شهرتون تبدیل به هوای کاملا ابری و خنک بشه من یه راه حل کاملا موثر بهتون پیشنهاد میکنم : شاهدونه و مامان شایلی رو به شهرتون دعوت کنین!! وقتی اونها تصمیم بگیرن سفرشونو به اتمام برسونن حتی اگه وسط چله تابستون هم باشه هوا ابری و بارندگی میشه و پروازهای چند روزه کلا کنسل میشن!!
بعلهههه... این بار هم ما چند روزی پشت ابرها گیر کرده بودیم!! از اونجایی که فرودگاه زادگاه کوهستانی مامان شایلی از نظر موقعیت طوری ساخته شده که بین کوههاست با کمترین ابر و بارندگی که دید رو محدود کنه، پروازها از نظر امنیتی مشکل دار شده و کنسل میشن. دیگه شده بودیم سوژه!! آخه اولین بار نبود که ابرها مانع انجام سفرمون میشدند. ولی جاتون حسابی خالی به ما که تو خونه پدری بد نمی گذشت اونهم با اون هوای ناب و محشر. تا تونستیم هوای پاکیزه رو تو ریه هامون انباشته کردیم واسه روزهای دودزده تهران. ولی دلمون واسه بابا شاهین یه ذره شده بود. شاینا به خاطر بی تابیهایی که واسه بابا شاهین میکرد از دیدن عکس و فیلم و شنیدن صدای بابایی محروم شده بود چون به محض شنیدن صدای بابایی بنای گریه و بیقراری شروع میشد تا چند ساعت هم فراموش نمیشد. لفظ "بابا" تو فرهنگ لغت شاینا به "ددی" تغییر کرده... شاینا کوچولوی ما اولا به هرکی یا هرچی که دوست داشت میگفت "دیدی" که مهمترین اونها دراکو ، اژدهای کوچولو و بانمک بیبی تی وی بود. کم کم به بقیه چیزهای دوست داشتنی دیدی خطاب میشد و تو هفته های اخیر بابا حسین هم دیدی نامیده شد و یواش یواش دیدی موند فقط واسه دراکو و ددی شد اسم بابایی ها. نمیدونین وقتی باباحسین از مطب برمیگشت خونه شاینا چطور خودشو از هر گوشه خونه به بابا میرسوند و با چه ناز و ادایی با خوشحالی فریاد میزد : ددی ددی.. نگفتم آخرش این بیبی تی وی کار خودشو میکنه؟!![]()
و در این موارد باباحسین که بعد از اومدن به خونه حتی لباسهای تنشو هم وارد خونه نمیکرد به خاطر جلوگیری از ورود میکروبهای بیماران به خونه، نمی دونید با چه سرعتی لباسهاشو عوض میکرد و دست و صورتشو می شست تا یه وقت دخترک نازمون زیاد منتظر نمونه .
خلاصه ما که دیدیم این هوا قصد صاف شدن نداره همراه بابا حسین و مامان نوشین عزم سفر کردیم به سوی مشهد که هم با خاله های شاینا که یه هفته ای از رفتنشون میگذشت دیداری تازه کرده باشیم هم بلیط سفر قطعیمونو! به تهران تهیه کنیم. و البته مامان شایلی تو این اقامت کمتر از 24 ساعته در مشهد به چند تا از همکلاسیهاش هم سرزد و کلی از خاطره های دانشجویی رو زنده کردند. من عاشق هوای ابری و سرد مشهدم. باوجود اینکه خیابونها نسبت به 10 سال پیش کلی تغییر کرده بودند ولی هنوز میتونستم حال و هوای اون روزها رو حس کنم. یادش بخیر... پیر شدیما!! راستی با اومدن شاینا و مامانش به مشهد زمانیکه میخواستیم سوار هواپیما شیم بارون تبدیل به برف شده بود!!!!![]()
شاهدونه کوچولوی ما تو فرودگاه مشهد یه چیز عجیب هم زیارت کرد!! آخه همسفرشون بازیکنان تیم ابومسلم بودند و شاینا از همون اول زل زده بود به "عرفان" بازیکن سیاهپوست اونها که فارسی هم خوب صحبت میکنه. عرفان با دیدن شاینا جلوتر اومد و لپ شاینا رو کشید و گفت: سلام کوچولو... خوبی؟ شاینا که تا حالا انسان سیاهپوست ندیده بود چشمهاش از تعجب گرد شده بود و وقتی عرفان بهش دست زد ، زد زیر گریه!!! طفلی عرفان گفت : وای از من ترسید؟ شما بودین چی میگفتین؟ منهم گفتم: نه خجالت کشید!!! و از شما چه پنهون همین امر بهانه ای شد واسه تبدیل شدن یه دختر خوش اخلاق خواب آلو به یه دختر بداخلاق خوابزده!! و از شانسمون با وجود اینکه آخرین اتوبوسی بودیم که سوار هواپیما شدیم ولی باز هم مدتی طول کشید تا پرواز انجام شه و امان از گرما و تنگی جا که شاهدونه مارو بیش از پیش کلافه کرد و تازه همون آقا سیاهه هم همردیفمون نشسته بود و دیگه خودتون حدس بزنید دخترک ما با اون جیغهای مشهور بنفشش چه کرد و چه می تونست بکنه. آخرش یکی از فوتبالیستهای مهربونی که پشت سرمون بود با یه شکلات خوشمزه سر دخترکمونو گرم کرد و خوشبختانه با شروع پرواز و خنک شدن محیط شاینا کوچولوی قصه ما به خواب عمیقی فرو رفت تا مامانش یه نفس راحت بکشه و بیش از این نگران جیغهای شاینا و آزار گوشهای اطرافیان نشه.
خانوم کوچولو با دیدن بابا شاهین تو سالن فرودگاه چشمهاش برقی زد و با ناز و کرشمه خودشو انداخت بغل بابایی و چشم از ددی برنمی داشت و از همون روز تا الان هروقت بابا شاهین خونه است شاینا هم یا تو بغلش نشسته یا بالاخره همون دور و بر بابایی مشغول بازیه و بعد از ظهرها با یه کوچولو صدای چرخش کلید ددی ددی گویان خودشو به در میرسونه. جیغهای شبانه هم غیب شدند و خانوم خانوما شبها به محض بیدار شدن با دیدن مامان و بابا کنارش دوباره یه چرخی میزنه و لالا... خدایا سایه هیچ پدر و مادری رو از سر این کوچولوهای ناز عاطفی کم نکن...
و اینک... ماییم و یه دخترک ناز 16 ماهه که خیلی خوب با خونه نقلیشون کنار اومده و هنوز هم بعد از قریب به یه هفته که از سفر برگشتیم با اسباب بازیهای قبلیش سرگرمه و همه رو خوب کنترل کرد که یه وقت ددی تو روزهایی که شاینا نبوده اسباب بازیهاشو خراب نکرده باشه!!!![]()
یکی از مزایای زندگی تو خونه بزرگ بابابزرگ ددرهای هر روز و هر ساعته تو حیاط بود. شاینا هر روز کفشهاشو میاره همراه با یه جفت جوراب، بهم میده و میگه "تش" (فتحه ت ) یعنی کفش و بعدش دد (فتحه د ) و اشاره به در یعنی ددر!! ما هم اینجا که حیاط نداریم ولی به جاش لابی داریم و شهناز جون مهربون که همیشه منتظر شایناست... یه محوطه بزرگ باصفا هم داریم که توش میشه حسابی دوید... تازه فواره هم داره که اگه مامانی غافل شه حاضریم از دستش فرار کنیم و خودمونو از پله هاش پرت کنیم تا به "آبه" برسیم...
اگه باز هم حوصله مون سررفت یه پارک کوچولو هم کنار خونه مون داریم که البته بهتره بگیم بوستان تا پارک که اونجا هم میشه کلی بازی کرد...
دخترک 16 ماهه خونه ما 16 تا هم دندون داره. با وجود اینکه خیلی زود دندون دار شد ولی اون وسطها روند دندون درآوردن کمی متوقف شده بود ولی تو همین دوران 16 ماهگی دو کرسی باقیمانده و 3 نیش دیگه هم به جمع دندونهای شاهدونه اضافه شدند که البته کرسیها هنوز کامل بیرون نیامده اند ولی جوانه های کوچولوی مرواریدی دهان خانوم خانوما سر از لثه بیرون آورده اند و حالا دیگه مونده همون 4 تا کرسی بزرگ عقبی که منتظریم رخ بنمایانند و دخترک ما با 20 دندون دیگه از دست التهابات لثه هاش خلاص شه.
دندون دار شدن شاهدونه ما باعث شده نازدونه خانوم دیگه به راحتی شریک غذای سفره ای ما شه. هرچند هنوز هم واسش غذای جداگانه درست میکنم چون معتقدم غذای مخصوص خودش خیلی کامل تر از مثلا پلو خورشتیه که با ما شریک میشه ولی اصراری به تموم شدن غذاش ندارم چون میدونم شاینا کمی که از غذای خودش نوش جون کرد بعدش غذای مارو هم میل میکنه و کامل سیر میشه. دختر ناز ما عاشق قورمه سبزی ترش مزه و جوجه کبابه و با اشتهای وصف ناپذیری ازشون استقبال میکنه. هر طعم جدیدی رو می پسنده: فسنجون شیرین، قورمه سبزی ترش، زیره پلوی پرادویه، آش رشته سیر دار، شیرین پلوی پر عطر و گلاب و یا کباب کوبیده چرب و چیلی ...
ضمنا "نان خور" خوبی هم شده. مخصوصا نون بربری! و محاله دست رد به کاسه ماستی بزنه که قراره خودش به تنهایی با قاشق و صورت!! نوش جون کنه!!
و فروردین نامه مونو با یه جشن ویژه به پایان می بریم و اونهم جشن تولد دانی کوچولوی دوست داشتنی که خاله ساناز لطف کردند و شاهدونه و مامان و باباشو به جشنشون دعوت کردند. دانیال عزیزم بهترینها رو برات آرزو میکنم و امیدوارم همیشه شاهد رشد و بالندگی و موفقیتهای چشمگیرت باشیم. شازده پسرمون با اون موهای فشنی خیلی خوش تیپ شده بود و شاهدونه ما هم از دیدن کلاه خوشگلی که بهش داده بودند بسیار هیجانزده . بطوریکه هنوز هم کلاهشو تو خونه سرش میذاره... .
کتاب فروردین امسال رو هم می بندیم و از ته دلم خدا رو سپاس میگم که همیشه ما رو مدیون نعمات خودش قرار میده و با وجود اینکه شاید نشه همه چیز رو اینجا گفت و نوشت ولی میخوام تو همین روزها حمد الهی رو بگم که باز هم سایه لطفش رو بر سرمون افراشته و میخوام یادم بمونه که تا همین چند هفته پیش چه دل پرآشوبی داشتم که آرامش بخشید. واقعا کاش انسان اینقدر فراموشکار نبود نه؟ خدایا هزاران بار شکرت...
پ.ن.1 : بهاره عزیزم فرارسیدن بهار دیگه ای از زندگیت رو بهت شادباش میگم. امیدوارم همیشه خرم و شاد درکنار بابا فرید مهربون و امیر نازمون روزگار بگذرونی. بیصبرانه منتظر دیدار قریب الوقوعمون هستم.
پ.ن.2 : دوست عزیزم آیلین جان... متاسفانه ایمیل یا آدرس اینترنتی ازت ندارم ولی چون میدونم مهمان همیشگی این خونه کوچولومون هستی همینجا بهت میگم که خیلی خیلی از موفقیتی که به دست آوردی خوشحالم و بیش از اون مسرورم که تونستم کمک و راهنمایی هرچند کوچک باشم. دخترک نازتو ببوس و بوی امروزش رو خوب به خاطر بسپار.
پ.ن.3 : اشتراک اینترنت خونه تازه تمدید شده و ما تو این مدت نتونستیم به شما دوستهای خوبمون سربزنیم. دل من و شاینا واستون تنگ شده و البته شاینا خانوم تازگیها اصلا حاضر به نشستن مامانی پشت کامپیوتر نیست. از این رو حتی آپلود کردن همین پست بیشتر از قبل طول کشید. در اولین فرصت در خونه های قشنگ تک تکتون رو خواهیم زد.

















شاهدونه ناز من شاينا جان