وقتی بابا و مامان و خاله کم می آورند!

- تو ماشین نشستیم. شاینا سر جاش بند نمیشه. اشتباه کردم کمربندشو نبستم آخه گفتم نزدیکه و وقتی کمربندشو سفت می بندم شاکی میشه. اینم از اون دلسوزیهای الکی مادرانه است. شاهین آخرش صداش درمیاد و میگه ای بابا چرا حرف گوش نمیدی بابا جان آروم بشین. سریع و حق به جانب با سرعتی عجیب یه روند میگه: ای بابا جان چرا همش میگی من کار بد میکنم. مگه خودت یادت رفته همه از کارای بدو (همه کارهای بد) تو میکنی. همش شبا دیر میای از سر کار! مامان هم هرچی بهت زنگ میزنه گوشیتو برنمیداری میگی گرفتارم جلسه دارم! باید شبا زود بیای دیگه. بعدشم کار بدت اینه که همش با موبایلت بازی میکنی اون کامپیوتر سیبت رو! (apple) می بری شبا رو تختت باهاش بازی میکنی!! مگه آدم کامپیوترشو میبره تو تخت؟ دیدی همه از کارای بد مال خودته نه من؟!!!!

- باز تو ماشین داریم از خونه خاله ها برمیگردیم خونه. بی مقدمه یهو میگه: مامان من میخوام فامیلمو عوض کنم!! ... چی؟ چرا مامان؟ ... چون فامیلم دیگه قدیمی شده!!! ... خوب حالا چی میخوای بذاری؟ ... "الف..." (فامیلی من و خاله ها)! ... عزیزم فامیلی خودت که خیلی قشنگ تر از فامیلی منه. بعدشم آدم وقتی میخواد فامیلشو عوض کنه باید از باباش اجازه بگیره ... خوب من از شما اجازه میگیرم. مگه من بچه تو هم نیستم؟ ... من حیران از اینکه چطور می تونم این تبعیض ناگفته بین مامان و بابا رو که همه گیر هم هست و تو همه دنیاست براش توضیح بدم٬ خوب عزیزم چون فامیلی شما مال باباست اگه بخوای عوضش کنی باید بابا اجازه بده....

شب که میشه مساله رو با پدرش مطرح میکنه. خوشبختانه بابا شاهین واکنش نشون نمیده. چون خودش هم وقتی کوچیک بوده انگار همچین خواسته ای رو از پدرش داشته! با صحبت شاینا راضی میشه که فامیلیش "شین..." باقی بمونه.

در حاشیه بگم که دخترکمون یه دختر خوشگل هم تو خیالاتش داره که میگه بچه مه! و اسمشو هم گذاشته نازی. تمام کارهای منو تقلید میکنه و با این نازی کوچولو که غالبا عروسک مینی موسه همونطور رفتار میکنه.

چند روز بعدش زنگ میزنم جایی و موقع معرفی خودم میگم من "شین..." هستم ... با تعجب بعد از اتمام صحبتم میگه: مامان مگه تو الف..." نیستی؟ ... خوب عزیزم من هم "شین..." هستم هم "الف..." ... مگه فامیلی بابا حسین "الف..." نیست؟ مگه نمیگی آدما فامیلی باباهاشونو میگیرن؟ ... چرا عزیزم ولی وقتی ازدواج میکنن خانومها فامیلی همسرشونو هم میگیرن. الان من هم "الف..." هستم هم "شین..." یه کم فکر میکنه حسابی میره تو فکر و میگه : خوب آخه فامیل بابای نازی هم "الف..." ه!!! منم مثل تو میشم دیگه هم خانوم "شین..." هم خانوم "الف..."!!!

- داره واسه خاله اش یه میز تحریر که تازگی دیده و روش عکس باربی های دیزنی رو داشته تعریف میکنه: خاله میخوام یه "مساله" خیلی جالب برات تعریف کنم. راجع به دوستانمونه در بخش دیزنی!!!

- اون جریان رنگ پی پی رو یادتونه؟ حالا بشنوید اینجا رو. صبح شده و بعد کلی نازکشیدن و به قول خودش باز شدن یخش! رفتیم جیش صبح بکنه. میشینه کنار دستشویی و به پایین نگاه میکنه: مامان ببین جیشم چقدر زرده!! اونقدر دراز شده مثل موهای راپونزله. همون گیسو کمند!!

- مامان میشه از حموم اومدم ماتیک بزنم؟ ... نه عزیزم بهتره تا بزرگ نشدی ماتیک نزنی ... یعنی مامانها میزنن؟ ... منم تو خونه نمی زنم ولی آره مامانها می تونن بزنن شما هم گاهی اوقات مثل تولدت می تونی بزنی ولی تو خونه دلیلی نداره ... خوب آخه منم مامان نازی ام!! ... خوب آخه دخترم نازی عروسکه ولی شما یه آدمی من مامان یه آدمم!! ... خوب نازی هم قراره عروسک آدمی باشه! ... جدی؟ پس بابا هم داره؟ باباش کیه؟ ... باباش اسمش بابا جونه!! ... راست میگی؟ یعنی شما شوهر داری؟ ... آره!!! ... کی عروسی کردی من یادم نمیاد؟ ... نه مامان عروسی نکردم ولی یه شوهر دارم!! ... وااا مگه میشه عروسی نکرده شوهر داشت؟ ... خوب آره مامان میدونی یه خانومی رو دیدم دو تا شوهر داشت! بهم گفت شاینا جون این یکی شوهرم اضافیه! باشه هدیه برای تو!!!

- بعدازظهر خونه خاله ها میخواد بخوابه: خاله لفطا(لطفا) منو زود بیدار کن نذار زیاد بخوابم! چون نمیخوام مامانم زود بیاد!!! ... چند بار که زیاد خوابیده بود وقتی من رسیدم تازه بیدار شده بود و گریه که چرا اینقدر زود اومدی من هنوز بازیهامو نکردم!!

- با خاله رفته بیرون. خاله برام ازاین بادکنکها میخری؟ ... نه خاله خودت که میدونی به درد نمیخورن تا حالا چند تا خریدی هنوز خونه نرسیدیم می ترکن ... خوب عیب نداره بترکن! ... ولی ببین عزیزم الکی هم گرونن زود هم که می ترکن چرا بگیریم؟ ... خوب عیب نداره گرونه می خریم دو تایی با هم استفاده میکنیم!!!

پی نوشت: مهدکودک و کلاسهای نقاشی همچنان ادامه دارند. شاینا ترم سوم کلاس نقاشی رو شروع کرد. پیشرفتش بی نظیره. البته علاقه اش به مهدکودک هم برای بچه ای که حاضر نبود اسم مهد رو ببره قابل توجهه. با پست بعدی برمیگردیم با تازه های نقاش کوچولوی مهدکودکی به قول خودش بادبادکی...

مامان من شیر میخوام!

تو خونه ما هروقت یه دخترخانومی شیر خواست یا اگه خودتون خواستین براش شیر بیارین باید حواستون باشه این درخواست و اجابتش مراسم و مناسباتی داره که تخطی از هر کدوم از مواردش منتجه میشه به داد و جیغ و سر و صدا و گاها دورریختن شیر بخت برگشته و دوباره از اول!! فقط من نمیدونم این مراسم و تشریفات چطوری و از کجا اومدن تو کله کوچولوی این شاهدونه خانوم...

مرحله اول باید بالشت مخصوص آورده بشه بالشت مخصوص عبارت است از بالشتی با روبالشتی دریا پری! و اگه اون نباشه رو بالشتی خرسی که به قول شاینا گوشه داره! گوشه یعنی درز دوخته شده حاشیه بالشت که برای شاینا باید تیز و حاشیه پهن باشه. مورد بعد حتما باید پستونک تو دهن باشه بعد دراز میکشیم دستها به گوشه چشمها بسته چند تا مک به پستونک میزنیم حتما باید تق تق صدا بده! اینها مراحل تمرکز هستند مامان هم باید همون بالای سرش بایسته بعد چشمها رو باز میکنیم و دقیقا این عبارت رو میگیم دقیقا: مامان! ... جانم مامان؟ ... شیر میخوام ... مامان راه میافته که بره و میگه چشم دخترم! ... اما زیاد بریز مزه شم مثل شیر ایرانی ها! کن! داغ و سرد هم نباشه فقط گرم!!! ... اگه یه وقت اجازه ندین این عبارت تموم شه و زودتر شیر رو آماده کنین دوباره همون بساط داد و بیداد که گفتم رو دارین...

و اما توضیح عبارت: زیاد بریز یعنی مبادا کم باشه چون شبها شاینا خانوم یه شیشه پر شیر میخورن ... مزه شیر ایرانی هم ماجرایی داره. چند سفر قبلمون به شمال مجبور شدیم از شیرهای مدت دار تاریخ بلند (هموژنیزه) بگیریم که شاینا از مزه شون هیچ خوشش نیومد. اسم اون مزه رو گذاشته شیر شمالی! منظور از شیر ایرانی همون شیر تهرانیه!! نکته بعدی حل شدن قطعی عسل در شیره که مبادا بجای عسل از ماده شیرین کننده دیگه ای مثل قند و شکر استفاده کنیم. اینهم از خصوصیات شیر ایرانیه! من نمیدونم چطور میتونه طعم شکر رو از عسل تمیز بده. خوشبختانه از روز اول که دست شاینا شیشه شیر دادم شیر رو با عسل مخلوط کردم و از اون به بعد ایشون طرفدار پر و پا قرص عسل شده و ماهی حداقل نیم کیلو عسل همراه شیر نوش جون میکنه. حالا اگه باز هم مزه شیر ایرانی نشد! فقط و فقط یه راه حل داره! این مشکل اززمانی شروع شد که یه شیشه عسل آویشن که طعم تندی داشت از شمال برامون آوردند و طعم تندش روز اول به مذاق شاینا خوش نیومد ولی با دستهای جادویی مامان شایلی! مشکل حل شد. مامان شایلی شیشه رو خوب و محکم دوباره یه تکان شدید داد و در کمال ناباوری معجزه روی داد و مزه شیر خوب شد!! منظور از داغ و سرد نباشه و فقط گرم باشه واقعا منظوری نیست!! چون شاینا شیر رو همونطور سرد میخوره و نمیدونم منظورش از گرم چیه چون شیر گرم رو دوست نداره!!

خلاصه خاله ها و مامان بزرگها و بابابزرگها دیگه خوب میدونند بدون اجرای مراسم شیر! یه وقت نباید هیچ نوع شیشه ای از شیر پر شه! البته در حاشیه تاکید میکنم من شخصا با این ادا و اصول ها موافق نیستم و چند باری که حد و حدودم! رو رعایت نکردم و با داد و قال شاینا مواجه شدم که شیرو بریز و یکی دیگه درست کن اصلا زیر بار نرفتم و در برابر گریه ها هیچ ضعف نشون ندادم و تاکید کردم شیری که درست شده حیفه و نباید دور ریخته بشه همینه که هست! و شاینا هم راضی شده و شیر رو خورده ولی بعد از اون دیگه حوصله داد و قال ندارم و باهاش همراهی میکنم خودش یه جور خوشمزگی این سنه اما دیگه میدونه شیر نباید دور ریخته شه...

دیگه من هم عادت کردم شبها بعد از جیش و مسواک و دراز کشیدن رو بالشت مخصوص بهش بگم شاینا دخترم صدام بزن شیر بیارم زود که خوابم میاد

اولین ماه زمستان امسال

این روزهای ما به روزمرگی میگذره. صبح ها میکوبیم میریم مهدکودک ظهرها هول هولکی ناهار آماده میکنیم و تند تند میخوریم اگه در این بین کار عقب مانده ای هم هست سریع انجام میدیم و شام رو هم حاضر میکنیم عصرها شاینا مهمان خونه خاله هاست و شبها حدود ساعت نه میرسیم خونه تا بابا شاهین بیاد بقیه شام آماده است به محض خوردن شام شاینا خانوم رو که خونه خاله هاش کلی هم میخوابه به زور تقریبا میخوابونیم و فردا صبح دوبار روز از نو روزی از نو... فقط پنجشنبه و جمعه ها این برنامه برقرار نیست که اونقدر کار عقب مونده برای اون دو روز داریم که نمیدونیم به کدومش برسیم و معمولا به هیچ کدومش هم نمی رسیم!! خدارو شکر تفریح خاصی هم تو این کشور نداریم که دلمون رو به اون خوش کنیم!!! ... بگذریم...

باز هم شاکر خدا هستم و گله ای نیست چون من که هر روز با چندین و چند خانواده بیمار از انواع بیماریها سر و کار دارم دیگه خوب میدونم سلامتی بزرگترین نعمتیه که باید قدرش رو خوب بدونیم خدا نکنه سلامتی با عزیز خونه ای قهر کنه اون روز همه ساکنین خونه از ته دل طالب همین روزمرگی هستند و حسرتش رو میخورند. ممنون خدایا که سلامتی رو مهمان دل و جانمان کرده ای...

از سکون و سکوت اینجا هیچ خوشم نمیاد. اصلا دوست ندارم مثل وبلاگهای خاک گرفته هفته ها ازم خبری نباشه. بنابراین نوشتم تا هم بگم همه خوبیم و هم به چند تا عکس جدید شاهدونه ای دعوتتون کنم...

این میز شب یلدا رو شاینا همراه خاله ها برامون چیده. البه ناگفته نمونه تا من و بابا شاهین رسیدیم خونه شاینا خانوم تقریبا نیمی از آجیل ها رو تنهایی نوش جان کرده بود و خودش زودتر مراسم شب یلدا رو آغاز کره بود! ضمنا این عکس رو هم خودش بعد از چیدن میز گرفته...

هفته پیش هم با هم رفتیم آرایشگاه و موهاشو کمی مرتب کرد. تاکید داشت که ساناز جون فقط نوک موهاشو کوتاه کنه و بعدش هم براش سشوار بکشه. بهش میگفت فقط پشت موهامو سشوار بکش بذار جلوش فرفری بمونه آخه بابام از "طره هام" خوشش میاد!!! ولی بعدش پشیمون شد و رضایت داد همش صاف بشه...