دلم هوای اینجا را کرده بود ...

سلام... سلامی به دوری دوسال و اندی که در این خانه را زدم و به قدمت دوستی 9 ساله من با تک تک شما...

همین سه روز پیش 39 ساله شدم و وبلاگم 9 ساله...

اصلا نمیدونم چرا دوباره به یاد اینجا افتادم آنقدر در این دو سال فراز و نشیب دیدم و بالا و پایین رفتم الان که روی صندلی همان شرکت 9 سال پیشم نشسته ام همان جایی که 9 سال پیش با شما آشنا شدم دلم بی هوا به سمت این خانه صورتی فراموش شده و پر از خاطره کشیده شد و فقط خدا می داند که چقدر نیاز به گردگیری خاطره ها داشتم و خودم هم نمی دونستم...

خدارو شکر که بلاگفا همراهی کرد و رمز فراموش شده ام رو به من برگردوند وگرنه تمام زمان هایی که صرف نوشتن و رنگ آمیزی در و دیوار صورتی خانه ام کرده بودم محو تاریخ میشد.

دلم هوایتان رو کرده بود به اندازه دلتنگی های این روزهایم... شاهدونه ام بزرگ شده خانوم شده به قول خودش اندازه یه دختر 18 ساله می فهمه!!! دوستمه رفیقمه همراهمه امیدمه همه چیزمه...

زندگی جریان داره... با تمام نفرتی که از محیط مجازی پیدا کردم دلم نیومد اسفند امسالم رو با دوستانی که عمر دوستیمان در آستانه دو رقمی شدنه قسمت نکنم...

نوشتنم نمیاد این هم از همون تغییراتیه که پیدا کردم خنده داره شایلی نوشتنش نیاد...

شاید باز بیام این بار با نوشتن تمام خاطرات این دو سه سال شاید بنویسم تا دفترچه خاطرات دخترم ناقص نباشه بنویسم تا سالها بعد از من و بابا شاهین ممنون باشه که روزهایش را ثبت کردیم شاید هم خودش بیاد بنویسه الان نمی دونم...

این پست نصفه نیمه رو با عنوان 39=9+30 بپذیرید...

37 = 7+ 30

آیا لذتی بالاتر از این می تونه وجود داشته باشه که خسته و کوفته بعد از یه روز پر از کار آخر سال برگردی خونه و اتاق دخترت رو ببینی که با ریسه ها تزیین شده چشمهاتو ببنده و دستت رو بگیره ببرتت تو اتاقش و چشمهاتو باز کنی و ببینی یه کیک یزدی کوچولوی کاکائویی یه ظرف پاپ کورن پنیری و یه ظرف چوب شور همراه یه شیشه آب و لیوانهای یه بار مصرف با طرح فروزن که از تولد خودش مونده روی میز تحریرش چیده و با هیجان بپره تو بغلت و بگه : مامان جونم تولدت مبارک ... و جالب تر این که خودت واقعا یادت نبوده باشه و واقعا سورپرایز شده باشی...

مگه میشه تو اون شرایط یاد این شب نیفتم که دونه کوچولوم بعد از کلی نق و نوق خوابیده بود و من خیره به صفحه خونه صورتی جدیدمون دنیای جدیدی رو برای خودمون ایجاد کردم و توش یه عالمه دوست پیدا کردیم ... 

امروز رو دوست دارم هم تولدمه هم تولد وبلاگمه هم از اینهمه هیجان دخترکم برای جشن دیروز خونگی و جشن فردا شب که خودش هماهنگ کننده برنامه هاش با خاله اش بوده و من مثلا خبر ندارم! بی نهایت هیجانزده ام. شاهدونه مامان بزرگ شده و قصد سورپرایز کردن منو داره ...  

و باز مگه میشه قربون خدا نرفت؟

یک پست بسیار ویژه ... از دست ندهید...

سلام من شاینا هستم.

امروز برای اولین بار خودم  توی وبلاگم  می نویسم  چون باسواد شده ام .