37 = 7+ 30
آیا لذتی بالاتر از این می تونه وجود داشته باشه که خسته و کوفته بعد از یه روز پر از کار آخر سال برگردی خونه و اتاق دخترت رو ببینی که با ریسه ها تزیین شده چشمهاتو ببنده و دستت رو بگیره ببرتت تو اتاقش و چشمهاتو باز کنی و ببینی یه کیک یزدی کوچولوی کاکائویی یه ظرف پاپ کورن پنیری و یه ظرف چوب شور همراه یه شیشه آب و لیوانهای یه بار مصرف با طرح فروزن که از تولد خودش مونده روی میز تحریرش چیده و با هیجان بپره تو بغلت و بگه : مامان جونم تولدت مبارک ... و جالب تر این که خودت واقعا یادت نبوده باشه و واقعا سورپرایز شده باشی...
مگه میشه تو اون شرایط یاد این شب نیفتم که دونه کوچولوم بعد از کلی نق و نوق خوابیده بود و من خیره به صفحه خونه صورتی جدیدمون دنیای جدیدی رو برای خودمون ایجاد کردم و توش یه عالمه دوست پیدا کردیم ...
امروز رو دوست دارم هم تولدمه هم تولد وبلاگمه هم از اینهمه هیجان دخترکم برای جشن دیروز خونگی و جشن فردا شب که خودش هماهنگ کننده برنامه هاش با خاله اش بوده و من مثلا خبر ندارم! بی نهایت هیجانزده ام. شاهدونه مامان بزرگ شده و قصد سورپرایز کردن منو داره ...
و باز مگه میشه قربون خدا نرفت؟
شاهدونه ناز من شاينا جان