سلام
سلام به همه دوستان غريب آشناي خوبم... اين يك سلام ويژه است براي تمام عزيزاني كه منو نمي شناسيد ولي من مدتهاست كه با همه شما زندگي كردم باخاطرات قشنگتون. با خنده هاتون خنديدم و با گريه هاتون بارها اشك ريختم.بگذاريد از اولش تعريف كنم:
اواخر فروردين ماه ۸۶ بود كه حس كردم يك دونه كوچولو تو وجودم رشد ميكنه ولي از آنجايي كه بي تجربه بودم و هنوز علامتي هم از بدنم دريافت نكرده بودم اطمينان نداشتم و فقط حسش مي كردم. يك روز بعد از ظهر تو گشت و گذارهاي اينترنتي بطور تصادفي به يكي از وبلاگهاي قشنگ شما برخورد كردم و اينطور شد كه كلي دوست خوب پيدا كردم و كلي خاطره كه هر كدوم برام تجربه شدند.اما نمي دونم چرا خودم به فكر ايجاد يك دفتر خاطرات اينترنتي نيافتادم نمي دونم شايد حوصله نداشتم شايدم وقتشو يا شايدم مهارتشو...
اما امشب ديگه اومدم تا اين تصميم رو عملي كنم آخه امشب برام يك شب ويژه است... امشب آخرين شب ۳۰ سالگي منه... فردا وارد ۳۱ امين سال زندگيم ميشم و چه از اين بهتر تولد وبلاگ دختركم همزمان با سالگرد تولد مامانش باشه... به اميد روزي كه دختركم خودش قلم به دست بگيره و خاطراتشو بنويسه.
واي... جالبه!!! هنوز خودمو معرفي نكردم... اسم من شايلي و همسر مهربونم شاهينه. خداي مهربون روز ۲۳ آذر ماه ۱۳۸۶ يه گل قشنگ و خوشبو به زندگيمون هديه داد. اسم دختر نازمونو گذاشتيم شاينا كه تو لهجه لري معنيش ميشه شاهدونه...
مامان شايلي سعي ميكنه همت كنه و خاطرات بزرگ شدن شاينا كوچولو رو اينجا ثبت و با دوستان خوبش تقسيم كنه. و صد البته خانواده درجه يك من و بابايي كه پيشمون نيستن هم آنلاين! در جريان شيرين كاريهاي شاهدونه خانم قرار بگيرند. شاشا كوچولو هم قول ميده به مامانش فرصت اين كارو بده.
و اين هم حسن ختام اولين ايستگاه: معرفي چهره به چهره شاهدونه كوچولو به دوستانش:

شاهدونه ناز من شاينا جان