هفتمین بهار پاییزی

امروز هفتمین آخرین هفته پاییزیست که ما سرما را احساس نمیکنیم چون سراسر قلب و دلمون رو بوی بهار پر کرده و عطر خوشش سرمستمون کرده .... 

تولدت مبارک شاهدونه نازدونه من ... هفت سال با تو بودن و با تو نفس کشیدن نعمت بی نظیر خداوند بوده که هر لحظه اش عاشق شدن رو به ما آموخت عشقی که نظیرش در دنیا وجود نداره ... خدایا هزاران هزار بار شکرت

باسواد شدیم...

زمان : 31 سال پیش همین روزا     مکان : خونه بابا حسین و مامان نوشین اینا البته خونه قدیمیشون    شخص مورد نظر : شایلی کلاس اولی 

درس آخر : امروز درس آخر این کتاب را می خوانیم. سال دیگر به کلاس دوم می رویم . از معلم خود سپاسگزاریم که به ما خواندن و نوشتن یاد داده است .... همدوره ایهای من این متن رو احتمالا به یاد دارند. متن درس آخر کتاب فارسی کلاس اول زمان ما. خوب یادمه درسمون توپ پا بود و من اونقدر اشتیاق به خواندن داشتم که کاملا خودجوش کامل باسواد شده بودم و درس آخر رو از حفظ برای بابابزرگ خدابیامرزم (بابای مامان نوشین) میخوندم و اون حظ میکرد یادش بخیر .... 

زمان : 12 آذر 1393   مکان : خونه ما    شخص مورد نظر :  شاینا کلاس اولی 

از مدرسه که رسید خونه کتاب فارسیشو سریع باز کرد. از اونجایی که من دو روزی ماموریت بودم و خونه نبودم سریع اعلام کرد درسشون چی بوده و چه چیزای جدیدی میتونه بخونه. و ناخوداگاه صفحه ای از کتابش رو باز کرد و منو برد به روزهای خوش کلاس اولیم .... نیایش ... همون درس آخر کتاب فارسی کلاس اولیهای الان .... و شمرده شمرده خوند و با هر کلمه ای که به جلو می رفت هیجانش صدها برابر میشد. یهو انگار جرقه ای تو ذهنش زده شد. دوید و به اتاقش رفت. کتاب قصه ها رو آورد : شیلا آشپز می شود ... شیلا کوچولو هر روز خاله بازی می کند ... امروز می خواهد آشپزی کند ... انگار در این دنیا سیر نمی کرد سریع کتاب دیگه ای برداشت ... ماری خانه دار می شود ... یکی دیگه ... و باز یکی دیگه ... وای مامان من می تونم کتاب قصه هامو بخونم ... 

هیجان آن روزش بسیار بیشتر از چند روز پیشش بود که تابلوی شهرداری رو خوند : مسیر مستقیم مسدود است ...  

عزیزکم ورود به دنیای خودآگاهی و باسوادی گوارای وجودت ...

بحث سیاسی از جنس هفت ساله ها ...

مثل همیشه که بابا شاهین خونه است صدای اخبار تو خونه پر شده و از مذاکرات میگه و بازم میگه. شاینا هم داره بلند بلند یه چیزی رو تعریف میکنه یهو هر دو بهش میگیم دخترم هیس بذار ببینیم چی میگه ... شاکی میشه میگه چرا همش به اینا گوش میدین؟ مگه چی میگه؟ بابا توضیح میده نتیجه این جلسه ها خیلی مهمه .... چرا مهمه؟ مگه چه نتیجه ای میخواد داشته باشه؟ ... باز توضیح میده که نتیجه نوع رابطه مارو با دنیا تغییر میده اگه به نتیجه برسه خیلی از چیزهایی که الان تحریمه برداشته میشه ... با گوشی که انگار دنبال بهانه جوییه و نمیخواد چیزی بفهمه گوش میده و میگه من که اصلا نمی فهمم چی میخواد برداشته شه مگه الان چی گذاشتن که میخوان برش دارن؟!!! ... معلومه فقط میخواد حرف خودش به کرسی بشینه و مجبوریم با زبان مورد علاقه خودش حرف بزنیم ... بابا میزنه تو خال و میگه : مثلا اگه رابطمون با دنیا بهتر شه راحت تر میتونیم شینگن بگیریم بریم پیش عمه! ... چشماش برق میزنه و میگه: یعنی میتونیم از اون کارتها هم داشته باشیم؟ همونایی که میشه باهاش اینترنتی خرید کرد؟ دیگه پست میتونه بیاره دم در خونه خودمون لازم نیست ببره خونه عمه فرانک؟!!!! .... ما رو میگی کاش زودتر با این روش توضیح داده بودیم!!!! 

حالا دیشب موقع شام شاهین میگه بازم جلسات تمدید شد و شاینا خیلی جدی میگه: بالاخره برش داشتن؟ همونی که گذاشته بودن؟ مشخص نشد ما کی میتونیم کارت دار بشیم؟!!!  

پ.ن. : این پست هنا رو حتما بخونین فوق العاده است...