زمان : 31 سال پیش همین روزا مکان : خونه بابا حسین و مامان نوشین اینا البته خونه قدیمیشون شخص مورد نظر : شایلی کلاس اولی
درس آخر : امروز درس آخر این کتاب را می خوانیم. سال دیگر به کلاس دوم می رویم . از معلم خود سپاسگزاریم که به ما خواندن و نوشتن یاد داده است .... همدوره ایهای من این متن رو احتمالا به یاد دارند. متن درس آخر کتاب فارسی کلاس اول زمان ما. خوب یادمه درسمون توپ پا بود و من اونقدر اشتیاق به خواندن داشتم که کاملا خودجوش کامل باسواد شده بودم و درس آخر رو از حفظ برای بابابزرگ خدابیامرزم (بابای مامان نوشین) میخوندم و اون حظ میکرد یادش بخیر ....
زمان : 12 آذر 1393 مکان : خونه ما شخص مورد نظر : شاینا کلاس اولی
از مدرسه که رسید خونه کتاب فارسیشو سریع باز کرد. از اونجایی که من دو روزی ماموریت بودم و خونه نبودم سریع اعلام کرد درسشون چی بوده و چه چیزای جدیدی میتونه بخونه. و ناخوداگاه صفحه ای از کتابش رو باز کرد و منو برد به روزهای خوش کلاس اولیم .... نیایش ... همون درس آخر کتاب فارسی کلاس اولیهای الان .... و شمرده شمرده خوند و با هر کلمه ای که به جلو می رفت هیجانش صدها برابر میشد. یهو انگار جرقه ای تو ذهنش زده شد. دوید و به اتاقش رفت. کتاب قصه ها رو آورد : شیلا آشپز می شود ... شیلا کوچولو هر روز خاله بازی می کند ... امروز می خواهد آشپزی کند ... انگار در این دنیا سیر نمی کرد سریع کتاب دیگه ای برداشت ... ماری خانه دار می شود ... یکی دیگه ... و باز یکی دیگه ... وای مامان من می تونم کتاب قصه هامو بخونم ...
هیجان آن روزش بسیار بیشتر از چند روز پیشش بود که تابلوی شهرداری رو خوند : مسیر مستقیم مسدود است ...
عزیزکم ورود به دنیای خودآگاهی و باسوادی گوارای وجودت ...