نقاش باشی کوچولو (2)

هنوز سال تموم نشده اومدیم با یه سری دیگه از نقاشی های نقاش کوچولو تا با واگذار شدن این پست به سال بعد بدقولی نکرده باشیم.

قبل از شروع نقاشی ها راجع به دو نفری که تو پست قبل شاینا کشیده بود باید بگم حضراتی که ملاحظه فرمودین آقایان کامران و هومن هستند که شاینا از طرفداران پروپاقرص اونهاست و ازمون قول گرفته در اولین فرصت ممکن خانوم رو به یکی از کنسرت های این دوتا خوش تیپ ببریم.

تو دو پست قبل از سری عکس های دبی دیدین شاینا یه جا داره نقاشی میکشه. اونجا کافه سرامیک جمیرا بود. محیطی بسیار زیبا ساکت و بسیار خلاقانه که به جرات میتونم بگم شاینا از همه جا بیشتر اونجا بهش خوش گذشت. حدود سه یا چهار ساعت من و شاینا و الهام جون و عمو افشین و پارسا جون پسرشون نشستیم و طرحمون رو انتخاب کردیم و کلی رنگ بازی و نقاشی کردیم. تازه ازمون پذیرایی هم شد. بعد از تکمیل طرحمون اونها رو برامون تو کوره می پزند و سه هفته بعد میتونیم تحویل بگیریم که البته واسه مسافرهایی که دیگه نمی تونن برگردن و سرامیک پخته شونو بگیرند خوب نمیتونه کار مناسبی باشه اما زحمت سرامیک مارو الهام جون برامون کشید و هفته پیش سرامیک شاینا رو آورد ایران. ضمنا هزینه سرامیک و رنگها و خدمات کافه رو هم مهمان الهام جون بودیم و باز هم ازشون ممنونیم. به نظرم هدیه بی نظیریه با هنرمندی شاینا و یه کوچولو هم مامانش.... در حاشیه باید بگم جای همچین جاهایی تو ایران خیلی خالیه.

یکی از جذابیت های این کار برای شاینا علاوه بر اینکه تو قفسه های پر از سرامیک خام و سفید خودش طرحش رو انتخاب کرد این بود که متوجه شد رنگها بعد از پخته شدن تغییر میکنند و یاد گرفت از بروشور و کدهای رنگ استفاده کنه نه اینکه فقط به چشمهاش اکتفا کرده باشه.

از بین نقاشی های شاینا من عاشق طرحهایی هستم که از خودش میکشه. دقت نظرش تو کشیدن لباسهاش برام جالبه.

شاینا با لباس عینکی (عاشق این بلوزشه که دیگه براش کوچیک شده) و کفش کتانی!

شاینا با دامن چهارخونه اسکاتلندی! اون کفش های پاشنه بلند و دست بند و گوشواره و زلم زیمبوهاش منو کشته!

اینم یه عکس دیگه از شاینا قرتی ما از نگاه خودش. خوشحالم که دیگه با فرهای موهاش کنار اومده انگار متوجه شده خیلی خوش حالت تر و زیباتراز موهای صافه! دامنشو ببینین!

این یکی از قشنگ ترین کارهای شایناست. یه آسمون با رنگین کمون و یه عالمه پرنده و شاید هم حشره...

اینجا تولد مارینا جونشه. دختر عمه من. اینها هم من و شایناییم تو عکس کنار کیک! رو بلوز من پاپیونه!

نمایی دیگه از خونه مون. فقط من نمیدونم این درخت پرتقال اینجا چه میکنه؟!

اینم یه خونه خوشگل دیگه... کامل بودن نقاشیها رو خیلی دوست دارم...

اینو میشناسین؟ ایشون خانوم تینکربل هستند...

شاینا علاوه بر کاغذ و قلم با برنامه پینت هم خیلی قشنگ نقاشی میکشه و برام جالبه که هم بدون موس و با لپ تاپ میتونه مهارت داشه باشه و هم برنامه ها و خدمات پینت رو خوب یاد گرفته...

این اولین نقاشیشه که هنوز دستش روان نبوده. معلومه دیگه دریاپری و ماهی مورد علاقه اش فلوندر...

اینم گیسو کمند یا خود راپونزل...

باز اگه گفتین این کیه؟

نمیخوام جواب سوال رو بذارم واسه سال آینده... این یکی از عزیزترین و شاید هم عزیزترین دوست شایناست... غزلی عسلی... خیلی شبیهشه نه؟ خودش بعد از کشیدن این شکل گفت مامان شاینا فرفری رو بالاخره دیدم ولی غزلی رو خیلی وقته ندیدیم دلم واسش تنگ شده...

و در پایان این پست شایلی و شاهدونه اش زیباترین آرزوها رو در آستانه سال نو براتون دارند. امیدواریم سلامتی مهمان جسم و روحتان باشه تا لبهاتون همیشه میزبان خنده و شادی مهمان دلتون باقی بمونند... نوروزتان خجسته باد...

نقاش باشی کوچولو (1)

قبل نوشت (مخاطب خاص): نازلی جان دوست خوبم دیدن کامنتت هم منو خیلی خوشحال کرد هم به خاطرات زیبای دبیرستان برد. آدرس ایمیل یا وبلاگی ازت نداشتم اما میدونم بعد از این به ما سرخواهی زد. منهم تعریف تورو از بابا خیلی شنیدم. برای من تو الگوی کاملی از یک مادر نمونه و صبور هستی. از همینجا دستهات رو می بوسم چراکه مادری کردن رو باید از تو آموخت عزیزم...


تو این چند هفته فرصت زیادی برای بروز کردن اینجا نداشتم و باید بگم خیلی ازدست خودم دلخورم که به قولی که داده بودم عمل نکردم و از پستهای مربوط به نقاشی عقب موندم. امروز برآن شدیم تا دو پست آخر سال رو اختصاص بدیم به دخترک عاشق نقاشیمون و کارهایی که تا حالا از نگاه دوربین ثبت شده اند...

دخترک هنرمند ما در حال اتمام ترم سوم کلاس نقاشی درهنرکده بادبادکه. عاشقانه کلاس و همچنین مربیشو دوست داره. تمام مهدکودک یک طرف شیما جونش هم یه طرف. خوشبختانه یکی از مربی های مهدش هم شیماست و همین مساله باعث شده با علاقه بیشتری مهد بره و چهارشنبه گذشته برای اولین بار بدون حضور من و تنها مهدکودک موند و من تونستم شیفت اجباری صبح داروخونه رو برم. البته در حاشیه باید بگم ما هم به سندروم بچه های مهدکودکی دچار شدیم و دخترکمون هرچند دو ماه اول رو خوب دوام آورد اما در چند هفته اخیر دو شیشه آنتی بیوتیک خورده و به محض اتمام شیشه دوم و دو روز رفتن مجدد به مهد الان باز هم داریم با این ویروس مهدکودکی دست و پنجه نرم میکنیم و نتیجه این شده دو روز میریم و سه روز نمیریم مهد!!

زیاد حرف نمیزنم بریم سراغ گزارش تصویری...

عکس های زمستانی قبل از اتمام زمستان سرد و طولانی امسال... (محوطه خونه خاله اینا)

شاینا زلم زیمبویی! آماده رفتن به مهد

به مامانمون هم حسابیییی کمک میکنیم!!

و اما نقاشی... کلاس نقاشی شیما جون با حدود ۱۰ نفر در ترم اول شروع شد و در پایان ترم سوم به ۳ نفر رسیده و این نشون میده پشتکار ما در تداوم کلاس خیلی قابل ذکر بوده. شاینا و به قول خودش دوستان قدیمیش یعنی همکلاسیهای کلاس نقاشی باراد و پوریا... در این جلسه دوست خیلی قدیمیمون شاینا فرفری خوشگله مهمان کلاسمون بود...

و شاهدونه دوستدار نقاشی ما...

موضوع نقاشی: خونه خودمون... آبان ۹۰

موضوع نقاشی: پرنده... مهرماه ۹۰... از نظر مربی نقاشی زیبایی این طرح در سه بعدی به تصویر کشیدن اونه. وقتی این موضوع به بچه ها داده شد همه پرنده رو در یک سطح مسطح به تصویر کشیدند مثلا نوک پرنده سر پرنده و بدنش در امتداد هم بودند ولی در طرح شاینا نوک کاملا در جلوی تصویر نقاشی شده. نظر کارشناس کانون اینه که شاینا دید سه بعدی خوبی داره و بخوبی اونو روی کاغذ میاره.

این سبک مورد علاقه شایناست. ما اسمشو گذاشتیم خط خطی! رنگ آمیزی رو به این شیوه انجام میده. ژستش موقع این خط خطی کردنها دیدنیه. درست ادای نقاشهای حرفه ای رو درمیاره همونایی که انگار بی حوصله نقاشی میکشند. دیدین؟!

این یکی ولی باحوصله شه!!

نکته جالب نقاشی های این دوره اینه که از کلی کشی به جزئی کشی روی آورده. به جای اینکه یک طرح کلی آسمون و زمین و ... همه چیز تو یک تصویر باشه مثلا فقط آسمون میکشه یا فقط دریا میکشه و جزئیات رو خوب می بینه.

یا اجسام رو به تنهایی میکشه... مثلا این خونه خوشگل هدیه تولدشه که عمه جون براش فرستاده. یکی از کارهای جدیدش هم اینه که موضوع رو ازمون می پرسه. روز اولی که این هدیه به دستش رسید یکریز می پرسید چی بکشم منهم سریع گفتم همین خونه رو بکش...

سریع با همون شیوه خط خطی و ژست هنرمندهای حرفه ای که فکر کنم تو تلویزیون دیده! اینو تو دو دقیقه کشید...

ایشون هم که معرف حضورتون هستند... خانوم کیتی

فقط نقاشی نمیکشیم... نقشه کش هم شدیم... این کروکی خونه مونه!! کروکی رو برای اولین بار تو کارت دعوت یک مهمونی دید و ...

من عاشق این نقاشی ام... شده یه تابلوی کوچولوی خوشگل رو دیوار خونه...

و سوال و شاید یه مسابقه... اگه گفتین اینا کین؟... جوابشو تو پست بعدی میدیم...

34=30+4

امروز سی و چهار ساله شدم. غلو نمیکنم اگه بگم بیشتر از اینکه از سالروز میلادم خوشحالم شادمان ترم از چهار ساله شدن خانه صورتی ام. کلبه کوچولوی شاهدونه ای من که دقیقا سی سال از من کوچک تره و چهار ساله شدنش یعنی چهار ساله شدن دوستی های بی نظیری که برایم به ارمغان آورده. چهار ساله که مهمانتان میشیم و خاطرات شاهدونه ای رو باهاتون قسمت میکنیم. با ما می خندید و با ما همدردری میکنید. دوستتان داریم...

هدیه ویژه این دو جشن تولد گزیده ای از عکسهای شاهدونه ای در دوبی...

ادامه نوشته

سفرهای برون مرزی و درون شهری

اسفند ماه برای اکثر ایرانیها ته ته ساله و گاهی حتی قاطی سال هم محسوب نمیشه اما برای من نقطه عطف ساله. از اومدنش شاداب میشم و هنوز هم بوی امتحانات ثلث دوم و جشن تولد وسط امتحانها رو احساس میکنم... راستش چند شب پیش متوجه شدم انگار باز چندتا از عکس های آرشیوم دستکاری شده اند و همین مساله دل و دماغ پست جدید گذاشتن رو ازم گرفته بود ولی امروز با شروع آخرین ماه سال دیدم دوست دارم بنویسم و خاطرات این چند روز رو به یادگار بذارم ببخشید که فعلا بدون تصویر ثبت میکنمشون...

هفته گذشته یک هفته ای همراه خاله ها و باباحسین و مامان نوشین مهمان خانواده مهربانی از دوستان بسیار قدیمی خودمون بودیم. یک سفر دوست داشتنی و البته بسیار چسبنده!! به دوبی. از این جهت چسبندگیش زیاد بود که هوای مطبوع اونجا در میانه زمستان سرد امسال بدجور چسبید. سفری متفاوت از سفرهای قبلی از این جهت که این بار میزبان٬ هتل و تور نبود و درکنار الهام جون و خانواده اش که ساکن دوبی هستند تفریحاتی رو در اونجا سپری کردیم که همراه تور نمیشد تجربه کرد. شاهدونه هم حسابی خوش گذروند و آفتاب دل انگیز و هوای ۲۴ درجه ای همراه با آرامشی که در هفته های اخیر کمتر در ایران احساس میشد روح و روان همه مارو به قول کامپیوتری ها رفرش یا حتی راستارت! کرد تا دوباره برگردیم و باز با تنش ها و اضطرابهای محیطمون که انگار عجین شده با تار و پود هوایی شده که نفس میکشیم دست و پنجه نرم کنیم. در اولین فرصت البته به محض اینکه بتونم سایت مناسب دیگه ای برای آپلود عکس پیدا کنم میایم با عکس های شاهدونه خانوم در سفر فقط اینو بگم که حس رهایی از قید و بندها و فشارها رو انگار دخترک هم متوجه شده بود...

تازه رسیدیم و تو ماشین الهام جون داریم از فرودگاه میریم به سمت خونه. هی وول میخوره و با دهنش صداهای عجیب غریب و گاهی ناجور درمیاره. بهش میگم مامان جون این صداها خوب نیست جدی میگه: ای بابا تهران این چیزا خوب نیست اینجا دوبیه هرکاری میتونم بکنم!!!

شنبه گذشته هم سفری درون شهری همراه با بچه های مهدکودک داشتیم به پارک جمشیدیه در تکمیل پروژه سنگ در مهدکودک. پارک جمشیدیه در تهران به داشتن مجسمه های دست ساز از انواع سنگ ها شهرت داره و بچه ها که چند هقته ایه دارن با سنگ ها آشنا میشن و جمع آوری و رنگ آمیزیشون میکنن اونجا با سنگ ها بیشتر آشنا شدند. بعد از یک هفته هوای گرم و دوست داشتنی دوبی این بار سرما و برف و یخ روی زمین باز هم می چسبید. همه مامانها نگران سرماخوردگی بعد ازاین اردو بودند که خوشبختانه به خیر گذشت و البته قعلا فقط این منم که از دوبی با گلودرد برگشتم و از جمشیدیه آبریزش و گرفتگی بینی تحفه سفرم شد!!

به قول بچه مدرسه ایهای دهه ۶۰ این بود انشای من از دو هفته اخیر!!!