سفرهای برون مرزی و درون شهری
اسفند ماه برای اکثر ایرانیها ته ته ساله و گاهی حتی قاطی سال هم محسوب نمیشه اما برای من نقطه عطف ساله. از اومدنش شاداب میشم و هنوز هم بوی امتحانات ثلث دوم و جشن تولد وسط امتحانها رو احساس میکنم... راستش چند شب پیش متوجه شدم انگار باز چندتا از عکس های آرشیوم دستکاری شده اند و همین مساله دل و دماغ پست جدید گذاشتن رو ازم گرفته بود ولی امروز با شروع آخرین ماه سال دیدم دوست دارم بنویسم و خاطرات این چند روز رو به یادگار بذارم ببخشید که فعلا بدون تصویر ثبت میکنمشون...
هفته گذشته یک هفته ای همراه خاله ها و باباحسین و مامان نوشین مهمان خانواده مهربانی از دوستان بسیار قدیمی خودمون بودیم. یک سفر دوست داشتنی و البته بسیار چسبنده!! به دوبی. از این جهت چسبندگیش زیاد بود که هوای مطبوع اونجا در میانه زمستان سرد امسال بدجور چسبید. سفری متفاوت از سفرهای قبلی از این جهت که این بار میزبان٬ هتل و تور نبود و درکنار الهام جون و خانواده اش که ساکن دوبی هستند تفریحاتی رو در اونجا سپری کردیم که همراه تور نمیشد تجربه کرد. شاهدونه هم حسابی خوش گذروند و آفتاب دل انگیز و هوای ۲۴ درجه ای همراه با آرامشی که در هفته های اخیر کمتر در ایران احساس میشد روح و روان همه مارو به قول کامپیوتری ها رفرش یا حتی راستارت! کرد تا دوباره برگردیم و باز با تنش ها و اضطرابهای محیطمون که انگار عجین شده با تار و پود هوایی شده که نفس میکشیم دست و پنجه نرم کنیم. در اولین فرصت البته به محض اینکه بتونم سایت مناسب دیگه ای برای آپلود عکس پیدا کنم میایم با عکس های شاهدونه خانوم در سفر فقط اینو بگم که حس رهایی از قید و بندها و فشارها رو انگار دخترک هم متوجه شده بود...
تازه رسیدیم و تو ماشین الهام جون داریم از فرودگاه میریم به سمت خونه. هی وول میخوره و با دهنش صداهای عجیب غریب و گاهی ناجور درمیاره. بهش میگم مامان جون این صداها خوب نیست جدی میگه: ای بابا تهران این چیزا خوب نیست اینجا دوبیه هرکاری میتونم بکنم!!!![]()
شنبه گذشته هم سفری درون شهری همراه با بچه های مهدکودک داشتیم به پارک جمشیدیه در تکمیل پروژه سنگ در مهدکودک. پارک جمشیدیه در تهران به داشتن مجسمه های دست ساز از انواع سنگ ها شهرت داره و بچه ها که چند هقته ایه دارن با سنگ ها آشنا میشن و جمع آوری و رنگ آمیزیشون میکنن اونجا با سنگ ها بیشتر آشنا شدند. بعد از یک هفته هوای گرم و دوست داشتنی دوبی این بار سرما و برف و یخ روی زمین باز هم می چسبید. همه مامانها نگران سرماخوردگی بعد ازاین اردو بودند که خوشبختانه به خیر گذشت و البته قعلا فقط این منم که از دوبی با گلودرد برگشتم و از جمشیدیه آبریزش و گرفتگی بینی تحفه سفرم شد!!![]()
به قول بچه مدرسه ایهای دهه ۶۰ این بود انشای من از دو هفته اخیر!!!![]()
شاهدونه ناز من شاينا جان