زبون نیست که... شکره!!

- شاینا اومده خونه خاله ها. همینطور که راه میره پاش میخوره به یکی از اسباب بازیهای خورده ریزه اش که خودش دیروز ریخته رو زمین. حق به جانب برمیگرده سمت خاله : ای بابا مگه نمیدونی وقتی مهمون میاد خونه تون باید خونه تونو تمیز کنین؟ چرا خونه تونو جارو نکردین؟!!!!

- من یه پسر خاله دارم ده دوازده سالی ازم بزرگتره. از زمانی که خودم چهار پنج ساله بودم یادمه من و آیلی رو می نشوند رو پاهاش و شروع میکرد به سربسر گذاشتن و یه جورایی کل کل کردن باهامون. که مثلا دلت بسوزه خونه ما بزرگه کلی پله داره خونه شما نداره یا بابای منو ببین چه چاقه! بابای تو که لاغره!!... خلاصه تا اشکمون درنمیومد دست از سرمون برنمیداشت. این بازی با بچه های بعد ما تو فامیل هم ادامه داشت و این پیمان خان پسرخاله به این بازی معروف بود. چند هفته پیش شاینا خانوم این دایی پیمانش رو برای تقریبا اولین بار بعد دید البته دیدارهای قبلی زمانی بودند که شاینا خیلی کوچیک بود. پیمان تا شاینا رو دید و یه کم یخشون باز شد همون بازی قدیمی رو شروع کرد...

وای شاینا جون دلت بسوزه خونه ما کلی پله داره خونه شما کوچیکه اصلا پله نداره... به جاش خونه ما پارکینگ بزرگ داره رمپ داره!!!... بابای منو ببین چه سیبیلایی داره بابای تو که سیبیل نداره... به جاش بابای من یه خال داره اینجای صورتش... پیمان رفت کنار مامان من و رو به شاینا: تازه این خاله منه ببین چقدر خوشگله خاله تو که اصلا خوشگل نیست!! ... نخیر!! اون مامان بزرگ منه خیلی هم پیره!!! خاله من جوونه!!!! ... پیمان بیچاره  این شکلی شده بود دیگه... خلاصه کنم شاینا جون ما نه تنها اشکش درنیومد کلی هم انتقام بچه های قبلی رو از دایی پیمانش گرفت

- خوب از پسر خاله گفتیم بهتره از دختر عمه هم بگیم. من یه دختر عمه دارم که شاینا خیلی دوستش داره. مارینا جون یا به قول شاینا ماریا جونو بارها و بارها دیده و همیشه مشتاق دیدارشه. یه دختر عمه دیگه هم دارم که البته دختر خاله همین مارینا جونه. این دختر عمه ما هم خیلی خوشگله هم خیلی به خودش میرسه. لپ کلام اینکه دقیقا از همون مدل دخترهاییه که شاینا هاج و واجشونه و خیلی خوشش میاد. پریروز "سوزان جون" ازم خواست که وقتی داریم میریم خونه خاله ها اونو هم با خودمون ببریم تا شاینا بازی کنه. شاینا از زمان کوچولوییش سوزان رو ندیده بود. قیافه شاینا هنگام دیدن سوزان دیدنی بود. دهنش باز مونده بود و خیره به موهای بلند و بلوند سوزان که از زیر روسری بیرون اومده بود زل زده بود. همین که رسیدیم خونه خاله ها خیلی هیجانزده و خوشحال هنوز احوالپرسی ها تموم نشده بود رو به خاله هاشو مارینا جونش که اونم اونجا بود کرد و گفت: اینو می شناسین؟ این دختر عمه مامان منه ها!! ببینین. خاله میدونی یعنی چی؟ یعنی مامانش عین عمه فرانک منه اینم مثل الین واسه مامانمه ماریا جون اینم مثل تو دختر عمه مامانمه میدونی؟!!

- لغات قلمبه سلمبه فراوونه. مخصوصا از وقتی علاقمند به دیدن کارتونهای توت فرنگی شده. جالب اینجاست عینا جمله ها رو حفظ میکنه و به جاش تحویلمون میده درحالیکه همچنان حاضر نیست شعر حفظ کنه!!!... :

شاینا جون بذار بابا دستاشو بشوره تازه از راه رسیده ... نه مامان آخه میخوایم بریم جشن مخصوص رژه!!! ... مامان جان گرسنه ایم میخوایم غذا بخوریم ... مامان مگه نمیدونی تو جشن مخصوص برگزاری رژه غذا هم میدن!!! (این جمله رو دقیقا همینطور بیان کرد) ... من که خندم گرفته میگم چی میگی؟ ... غش میکنه از خنده و میگه شوخی میکنی!! آخه من خیلی هیجانزده ام!!! یعنی من حتی فکر نمیکنم چی دارم میگم!!!!!!! (این جمله ها رو همونجا یادداشت کردم)

- با خاله و شاینا تو آسانسوریم. قراره بریم از تو ماشین یه چیزی برداریم و برگردیم بالا. یهو شاینا میگه: ای وای یادم رفت گردنبند و دستبندمو ببندم ... من میگم: مامانی جایی نمیریم که برمیگردیم خاله رو ببین شلوارشو عوض نکرده... چپ چپ به خاله اش نگاه میکنه: آره ه ه یه وقت گشن اشاد (گ ش ت ارشاد) نگیرتش!!!!

- گیر داده به مارینا جونش که بری بازی کنیم. مارینا هم که سرش تو کامپیوتره هی جواب سر بالا بهش میده. آخرش میگه: بیا دیگه ماریا جون "لجبازمو" درنیار!!!

... منم زودتر برم تا لجبازش! درنیومده و این ماریا جونشو کچل نکرده! هنوز اینترنت نداریم و از خونه خاله ها سوء استفاده اینترنتی میکنیم!!!!

تحولات پاییزی

اول از هر چیز باید بگم دلم خیلی برای همه تون تنگ شده. همچنان بدون اینترنت زمان میگذرانم و فقط هر از چند گاهی زمانی که مهمان خونه خاله اینا هستم گریزی به اینجا میزنم که یا از به روز کردن این خونه صورتی عقب نمانم و هم سراغتون رو بگیرم. دورادور البته نه مستمر تا جایی که وقت اجازه میده بهتون سر میزنم و وقتی پای کامپیوتری هم باشم که صفحه کلید فارسی داشته باشه میتونم نظر بذارم در غیر این صورت سرزدن نامرئی میشه و شرمنده دوستان میشم.

دوم اینکه راستش رو بخواین کمی دلگیرم. دلیلش هم اینه که متهم به دروغگویی شدم. روزی که این خانه رو برای ثبت خاطرات بزرگ شدن شاهدونه بنا کردم خوب میدونستم جایی رو برای ساخت انتخاب کردم که خودم در رو برای هر چشمی باز گذاشتم. تا جایی که می تونستم حریمی برای زندگی خصوصی و اطلاعاتش بوجود آوردم تا خاطرات شاینایی تحت تاثیر و دستخوش سانسور یا تحریف قرار نگیرند. در این میان بارها از طرف خانواده ام گوشزد شنیدم که این حریم رو حفظ کرده باشم و مصرانه خواهان ادامه نوشتن بودم علیرغم تمام این گوشزدها. عینک واقع بینی همیشه روی چشمهام بود تا مبادا خانوم سوسکه باشم و خاطرات با روحیه خانوم سوسکه ای! ثبت شده باشند. روحیه انتقاد پذیری خودم رو مثل همیشه حفظ کردم و با گوشی پذیرا تمام انتقادها رو به جان می خرم... اما دروغگویی اتهامیه که برای این روحیه انتقادپذیر هم به هیچ وجه قابل هضم نیست. همینجا اعتراف میکنم همین مساله هم منو تا حدی دلسرد کرد... هرچند عزمم رو جزم کردم از همون روزاول که به هر قیمتی این دفترچه خاطرات بروز خواهد شد.

و اما سوم... تا حدی در نوشتن روشهای فرار از افسردگی ناشی از یکنواختی و روزمرگی که در چند پست قبل گفته بودم تاخیر کردم... دقیقا از همان روزی که آن پست آپلود شده بود تصمیم گرفتم با چنگ و دندان از دام افسردگی در کمین که حسش میکردم فرار کنم. اولین قدم تغییر روش گذران زمان بود. اینترنت پر از ایراد هم مزید بر علت شد که ساعاتی که پای کامپیوتر میگذشت به حداقل برسند و در عوض مشتری دائم کتابفروشی ها شدم. من از زمان کودکی رمان خوان قهاری بودم. دوباره رفتم سراغ رمان های قدیمی و جدیدی که روحیه ام رو واقعا عوض کردند. رمانهای کلاسیک انگلیسی٬ فرانسوی و امریکای جنوبی. در حال تشکیل و تکمیل کلکسیونی از رمانها هستم که مطمئنم یادگاری ارزشمندی هم برای دخترکم خواهد بود. البته برای حمایت از نویسندگان ایرانی هم که شده چندین رمان ایرانی رو هم امتحان کردم ولی حقیقتش به نظرم درست عین سریال های ایرانی هستندو غمناک و پر از سوز و گداز که اصلا برای روحیه فراری من از افسردگی مناسب نبودند. این روش گذران وقت ٬منو از مادری پای کامپیوتر نشین به مادری دائم کتابخوان تبدیل کرد که همین حرکت روحیه کتابخوانی شاینا رو هم تقویت کرد... قدم بعدی که شاید مهم ترین قدم هم بود... همان هفته سرکی به داروخانه یکی از دوستان زدم و خودم ازش خواستم اگه مسئول فنی شیفت عصر یا هر زمان دیگه ای احتیاج داره من حاضر به همکاری هستم. به نظرم همکاری با یه دوست خیلی بهتر از داروخانه های معتبرتر و بزرگی بودند که میشد در آنها کار کرد آنهم با وجود بچه داری که همچنان پررنگ ترین وظیفه خود میدونستم... خلاصه مامان شایلی خانه نشین از اول مهر دوباره به محیط دوست داشتنی کار برگشته. هر روز عصر چهار ساعت در داروخانه ای که نزدیک خونه خاله ها هم هست و سختگیریهای محیط کارهای دیگه رو هم به سبب آشنایی با موسس داروخانه نداره مشغول به کار شدم. شاینا کوچولو تمام چهار ساعت رو مهمان خاله هاست. هرچند خیلی راضی به این وضعیت نیست و بهانه گیری ها وجود دارند اما کم کم خواهد پذیرفت و باید بپذیره. بارها مهمون کوچولوی داروخانه مون شده و یه گشتی بین قفسه ها زده و کادو های کوچولویی هم گرفته. بارها هم با خاله ها منو رسونده سر کار و با اونها اومده دنبالم. تمام اینها باعث شدند شاینا خانوم با محیط کار جدید مامانش خو بگیره و به چشم کسی یا چیزی که مامانش رو ازش جدا کرده به اونجا نگاه نکنه...

خدارو شکر... الان روحیه بهتری دارم و خوشحالم که شرایطش هم برام فراهم شد... همینجا یه تشکر ویژه دارم از خاله های مهربون شاینا. خاله آیلی عزیز که به معنای واقعی در حق شاینا همیشه مادری کرده و خاله مانلی مهربون که لطف و محبتش همیشه شامل حال شاینا کوچولو بوده و هست...

اگر مجالی بود بزودی میام و شما رو مهمان تیکه های خوشمزه شاینایی خواهم کرد... قبل از اون این چند عکس در دسترس رو پذیرا باشین تقدیم به همه دوستان مهربانی که خواهان عکس های جدید شاینا بودید...

یادش بخیر...

پانزده سال پیش بود... سوم مهر ماه سال هفتاد و پنج... من و دو تا از دوستان همکلاسی دوران مدرسه کنار هم قدم میزدیم. تو اون روز دلپذیر آفتابی... تازه دو روز بود از خانواده جدا شده بودیم اما دلتنگی خیلی زود جای خودش رو به شادی پس از قبولی در دانشگاه داده بود. کنار هم ساکت و آرام قدم میزدیم تا بوی خوش آشنایی دیرینمون طعم تلخ دلتنگی رو برامون ملس کنه...

من گفتم: خوش به حالتون! شماها فقط چهار سال مشهد میمونین... من چی؟ شش سال!! وای تازه اگه به موقع تموم شه. هر سه به یک چیز فکر میکردیم. کاش پارسال بود و پشت کنکوری یا حتی سال قبلش و چهارم دبیرستان یا شایدم سالهای قبل و به یاد اوایل مهرهامون و نیمکتهایی که با هم می نشستیم...

کاش اون روز میدونستم پانزده سال بعد حاضرم هر بهایی رو پرداخت کنم تا دوباره اون روز پاییزی من و سلما و الهه هجده ساله باشیم و رو برگهای خزان زده پارک ملت مشهد خش خش راه بریم و به بهانه سالروز تولد الهه خودمون رو به یک ساندویچ هات داگ داغ مهمان کنیم...

چند روز پیش آیلی ازم پرسید اگه بهت بگن دوباره میتونی برگردی مدرسه کدوم سال رو انتخاب میکنی؟... خیلی فکر کردم خیلی... اما نتونستم انتخاب کنم. من از عشاق مدرسه و درس و دانشگاه بودم. اگه یه روز خدا بخواد پیشکشی بهم بده و منو برگردونه به یکی از بیست سالی که درس میخوندم... دمش گرم!!! هر چی و هر جا و هر زمان که عشقشه من قبول!!

پی نوشت: مدتی اینترنت ندارم. امروز از مدت زمان کوتاهی که مهمان خونه خاله هستیم استفاده کردم تا سرمستی این بوی دل انگیز رو با شما قسمت کرده باشیم...