اول از هر چیز باید بگم دلم خیلی برای همه تون تنگ شده. همچنان بدون اینترنت زمان میگذرانم و فقط هر از چند گاهی زمانی که مهمان خونه خاله اینا هستم گریزی به اینجا میزنم که یا از به روز کردن این خونه صورتی عقب نمانم و هم سراغتون رو بگیرم. دورادور البته نه مستمر تا جایی که وقت اجازه میده بهتون سر میزنم و وقتی پای کامپیوتری هم باشم که صفحه کلید فارسی داشته باشه میتونم نظر بذارم در غیر این صورت سرزدن نامرئی میشه و شرمنده دوستان میشم.

دوم اینکه راستش رو بخواین کمی دلگیرم. دلیلش هم اینه که متهم به دروغگویی شدم. روزی که این خانه رو برای ثبت خاطرات بزرگ شدن شاهدونه بنا کردم خوب میدونستم جایی رو برای ساخت انتخاب کردم که خودم در رو برای هر چشمی باز گذاشتم. تا جایی که می تونستم حریمی برای زندگی خصوصی و اطلاعاتش بوجود آوردم تا خاطرات شاینایی تحت تاثیر و دستخوش سانسور یا تحریف قرار نگیرند. در این میان بارها از طرف خانواده ام گوشزد شنیدم که این حریم رو حفظ کرده باشم و مصرانه خواهان ادامه نوشتن بودم علیرغم تمام این گوشزدها. عینک واقع بینی همیشه روی چشمهام بود تا مبادا خانوم سوسکه باشم و خاطرات با روحیه خانوم سوسکه ای! ثبت شده باشند. روحیه انتقاد پذیری خودم رو مثل همیشه حفظ کردم و با گوشی پذیرا تمام انتقادها رو به جان می خرم... اما دروغگویی اتهامیه که برای این روحیه انتقادپذیر هم به هیچ وجه قابل هضم نیست. همینجا اعتراف میکنم همین مساله هم منو تا حدی دلسرد کرد... هرچند عزمم رو جزم کردم از همون روزاول که به هر قیمتی این دفترچه خاطرات بروز خواهد شد.

و اما سوم... تا حدی در نوشتن روشهای فرار از افسردگی ناشی از یکنواختی و روزمرگی که در چند پست قبل گفته بودم تاخیر کردم... دقیقا از همان روزی که آن پست آپلود شده بود تصمیم گرفتم با چنگ و دندان از دام افسردگی در کمین که حسش میکردم فرار کنم. اولین قدم تغییر روش گذران زمان بود. اینترنت پر از ایراد هم مزید بر علت شد که ساعاتی که پای کامپیوتر میگذشت به حداقل برسند و در عوض مشتری دائم کتابفروشی ها شدم. من از زمان کودکی رمان خوان قهاری بودم. دوباره رفتم سراغ رمان های قدیمی و جدیدی که روحیه ام رو واقعا عوض کردند. رمانهای کلاسیک انگلیسی٬ فرانسوی و امریکای جنوبی. در حال تشکیل و تکمیل کلکسیونی از رمانها هستم که مطمئنم یادگاری ارزشمندی هم برای دخترکم خواهد بود. البته برای حمایت از نویسندگان ایرانی هم که شده چندین رمان ایرانی رو هم امتحان کردم ولی حقیقتش به نظرم درست عین سریال های ایرانی هستندو غمناک و پر از سوز و گداز که اصلا برای روحیه فراری من از افسردگی مناسب نبودند. این روش گذران وقت ٬منو از مادری پای کامپیوتر نشین به مادری دائم کتابخوان تبدیل کرد که همین حرکت روحیه کتابخوانی شاینا رو هم تقویت کرد... قدم بعدی که شاید مهم ترین قدم هم بود... همان هفته سرکی به داروخانه یکی از دوستان زدم و خودم ازش خواستم اگه مسئول فنی شیفت عصر یا هر زمان دیگه ای احتیاج داره من حاضر به همکاری هستم. به نظرم همکاری با یه دوست خیلی بهتر از داروخانه های معتبرتر و بزرگی بودند که میشد در آنها کار کرد آنهم با وجود بچه داری که همچنان پررنگ ترین وظیفه خود میدونستم... خلاصه مامان شایلی خانه نشین از اول مهر دوباره به محیط دوست داشتنی کار برگشته. هر روز عصر چهار ساعت در داروخانه ای که نزدیک خونه خاله ها هم هست و سختگیریهای محیط کارهای دیگه رو هم به سبب آشنایی با موسس داروخانه نداره مشغول به کار شدم. شاینا کوچولو تمام چهار ساعت رو مهمان خاله هاست. هرچند خیلی راضی به این وضعیت نیست و بهانه گیری ها وجود دارند اما کم کم خواهد پذیرفت و باید بپذیره. بارها مهمون کوچولوی داروخانه مون شده و یه گشتی بین قفسه ها زده و کادو های کوچولویی هم گرفته. بارها هم با خاله ها منو رسونده سر کار و با اونها اومده دنبالم. تمام اینها باعث شدند شاینا خانوم با محیط کار جدید مامانش خو بگیره و به چشم کسی یا چیزی که مامانش رو ازش جدا کرده به اونجا نگاه نکنه...

خدارو شکر... الان روحیه بهتری دارم و خوشحالم که شرایطش هم برام فراهم شد... همینجا یه تشکر ویژه دارم از خاله های مهربون شاینا. خاله آیلی عزیز که به معنای واقعی در حق شاینا همیشه مادری کرده و خاله مانلی مهربون که لطف و محبتش همیشه شامل حال شاینا کوچولو بوده و هست...

اگر مجالی بود بزودی میام و شما رو مهمان تیکه های خوشمزه شاینایی خواهم کرد... قبل از اون این چند عکس در دسترس رو پذیرا باشین تقدیم به همه دوستان مهربانی که خواهان عکس های جدید شاینا بودید...