طبق قولی که داده بودم اومدم تا از شیرین زبانیهای شاهدونه بگم. مدتها بود حرفی نزده بودم. پیغامی از یک خواننده تایید نشده بود... :
البته حق داری نوشته های منو پاک کنی گرچه من هرگز نمیخواستم شما را ناراحت کنم فقط خواستم بگویم اینجا دنیای نسبتا پاکیه اگر هم آدمهای بدی داشته باشه همه به نوعی نقاب بر چهره خوبن ولی آدمهایی مثل شما با تاختاندن خلاءهای روحیشان در هر مقام و در هر سنی باشند محیط اینجا را آلوده می کنن روی سخنم با شماست نه دختر کوچولوتون .به دیگران چه ربطی دارد شما کجا زندگی می کنین یا ماشینتون چیه یا اینکه خانوادگی دکترین نوشته های شما درتمامی پستهاش بوی خود نمایی در دنیای مجازی داره من دلم از جایی پر نیست و لازم هم نیست اینو برای شما ثابت کنم چونش هم بماند برای خودم .قابلیتهای دخترتون را هم با بزرگنمایی نگاه نکنین بعدها به ضرر خودش هست چرا از رک گویی من ناراحت میشوید چرا از به به چه چه آدمهایی که بعد از گذاشتن نظر فدایت شوم پشت کامپیوترهاشون بهتون می خندند ناراحت نمی شید؟؟؟ راستی عجیبه شما ویلای شمال ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
خطابم تنها با شما نویسنده نظر نیست شاید جای خالی این نوشته شما در روزنگارهایی که برای دخترکم به یادگار میذارم به چشم بخوره. من که هدف اصلیم در بوجود آوردن اینجا فقط ثبت خاطرات دخترم بوده البته اعتراف میکنم در سال اول شاید کمی هم خارج از بحث رشد او درددل هم کرده باشم. از این رو نهایت تلاشم این بوده که عینک واقع بینی روی چشم داشته باشم قطعا این عینک رو روی چشم دخترم هم خواهم گذاشت.
خواننده عزیز... نمیدونم می تونم شما رو دوست عزیز خطاب کنم یا نه؟!! قبل از هر چیز ازت سپاسگزارم که مطالب وبلاگ منو اینقدر بادقت خوندی و به خاطر سپردی. نظرات قبلی رو که برام گذاشتی بوی لج و لجبازی میداد بذار رک بگم مثل اونهایی حرف میزدی که اوف اوف میکنن و از حرصشون تند تند جملات رو کنار هم می چینند اما با خوندن این نظر شما نه تنها برخلاف اونچه که گفته بودم پاکش نکردم بلکه ازت ممنونم که شاید چشم منو روی ساده اندیشی ها و شاید اعتمادی که به این محیط داشتم باز کردی. نمیدونم ممکنه اشتباه کرده باشم اما این نوشته بوی خصومت نوشته های قبلی رو نمیداد...
در جهت راست یا دروغ بودن حرفها و نوشته هام خودم نمی تونم نظری بدم همینقدر که دلیلی نمی بینم بخوام محیطی رو که برای دخترم ساخته ام آلوده به دروغ کرده باشم چه رسد به آنکه این محیط رنگ خودستایی هم به خودش بگیره. درصد زیادی از دوستان این محیط مجازی هم من هم خانواده ام رو از نزدیک می شناسند و بقیه خوانندگان هم نشناخته تا به حال به من و دخترم لطف داشته اند هرچند خیلی اهل جولان دادن اینترنتی و به دنبال دوستان اینترنتی نبودم چون هدف دیگه ای بجز ثبت خاطرات بزرگ شدن دخترم و البته حفظ روابط دوستانه با عزیزانی که اینجا برام به ارمغان گذاشته نداشته ام. همین دوستان نقاط ضعف فراوان من و زندگی من رو هم خوب میدونن که راستش برای خودم متاسفم که انگار نتونستم در لابلای نوشته هام صداقت رو به ظاهر رعایت کرده باشم و گویی نوشته ها کمتر رنگ غرزدنها و ضعفها رو داشته! البته خودم رو دلخوش میکنم به خوش بینی و نظر مثبتی که سعی میکنم در خودم به وجود بیارم چون ذاتا انسان خوش بین و پراکنده موج مثبت نیستم اقلا برای زندگی خودم...
من از رک گویی شما ناراحت نیستم بیشتر از این دلخورم که منو متهم و بدتر محکوم میکنید به چیزی که نیستم. از این رو این نوشته رو اینجا میذارم شاید دوستانم بهتر از من بتونن نظری بدهند تا هم من بنوعی مبری بشم از این اتهام البته امیدوارم! و هم البته مهم ترین خواننده این نوشته ها که روزی دخترم خواهد بود این روی سکه رو هم دیده باشه...
سخنی با دخترم...
عزیزم دنیا با تمام نوشته ها و گفته هایش همیشه خوشرنگ نیست گاهی چنان بیرحمانه با تازیانه تهمت و گاهی زیر لفافه انتقاد به جان روحت می زنند که حیران میشی از اثر زخمی که بر قلبت به جا میگذاره. گاهی هم به رویت قهقهه میزنند و در پس قهقهه هایشان نیش خنجری پنهان کرده اند که در اولین فرصت نشانه اش به هدف خواهد خورد. دنیا همیشه هم منصف نیست انصاف همان چیزیست که تو درون خودت حس میکنی. اگر میخواهی انسانی آزاده باشی آزاد بیندیش با خودت منصف باش و خودت را منصفانه به قضاوت بنشین. مطمئن باش قلبت هرگز لب به دروغ باز نخواهد کرد.
دخترم... به من یاد داده اند که تلاش کنم بهترین باشم نه برای اینکه در بهترین نقطه شهر زندگی کرده باشم و چنین و چنان بپوشم و فلان و بهمان ملقب شده باشم فقط برای اینکه نقطه ای از روزگار که با لکه منش سیاه کرده اند که چند روزی با نام من بخوانندش یادگار نیکو برجای بذاره و خوشحالم که تا امروز راضی بودم به اندک داشته هایم و باز هم تلاش میکنم در رفع دنیایی از کاستی هایم. عزیزکم به من یاد داده اند که به جایی که زندگی میکنم نبالم و به مرکبی که سوار میشم ننازم ولی افتخار میکنم به روز و شبهایی که سر از کتاب برنداشتم و تنها همین پله است که از ایستادن روی اون لذت می برم چون حاصل دسترنج خودم و فقط خودمه و خالصانه در حد توانم دانشی که اندوخته ام رو تقدیم میکنم به مردمی که بیت المالشان رو صرف دانش اندوزی ام کرده اند و البته اذعان میکنم هستند آنهایی که به قول دوست خوب ما به خاطر سیستم غلط آموزشی به جاهایی رسیده اند و باز هم به همان دلایل هستند آنهایی که دل شکسته شده اند و خدارو شاکرم در این قسمت همراهیم کرده. افتخار میکنم به خانواده ام برای اینکه دستم رو قدم به قدم گرفته و رها نکرده و همسری که پشتم رو خالی نکرده نه برای اینکه افرادش چنین و چنان لقب گرفته اند و اینجا و آنجا زندگی میکنند که هیچکدام نه قابل عرضند در مقیاسی که این دوست ما عنوان کرده اند چه برسد به فخرفروشی!... اگر با افتخار میگم که به قربان پدرم میرم که تمام زندگیش رو وقف مردم شهرش کرده و دستان شفابخشش رو می بوسم که هزاران بیمار رو به آغوش خانواده هایشان برگردانده که این نه چیریست که فقط من گفته باشم و فدای محبت مادرم هم میشم که من و خواهرانم رو در روزهای جنگ و تحریم و مشکلات زمان کودکیمان در شهرستانی کوچک با محدودیت ارتباطی بیست سال پیش پله به پله بالا برده تا در مواجهه با غولی چون کنکور از خیلی از بچه های شهر های بزرگ کم نیاورده باشیم یا از خواهر هایم میگم که برای من که بزرگترشون هم هستم اسطوره پشتکارند و تلاش و یا از همسرم میگم که اعتماد بنفس رو به خفتن من رو بیدار کرده و برایم نمونه موفقیت بدون پارتیست! و یا... و یا... و یا... میگویم تا بدانی اینها عزیزان منند و همیشه برای داشتنشان سجده شکر بجای میاورم و راستی تو تا حالا دیده ای که پدر و مادر و خانواده و عزیزان کسی برایش بهترین روی زمین نباشند؟ و یا دیده ای کسی رو که عاشق پدرش باشد چون پروفسوره یا مادرش رو دوست نداشته باشه چون تحصیل نکرده و همه رو با معیار القاب و عنوان و محله شان در قلبش رتبه بندی کنه؟! و ای کاش منهم بتونم برای تو مادری باشم همچون مادر خودم...
و در پایان شاهدونه ناز مامان... من و اون سوسک سیاهی که قربان دست و پاهای بلورین فرزندش میشد هیچ تفاوتی با هم نداریم تو برای من شیرین تر از تمام شیرینی های عالمی و همه کردار و رفتارت برایم شیرین کاری... کج خلفی ها و بدقلقی های بی پایان و کلافه کننده ات رو زیر قضاوت مادرانه ام قطعا به باهوشی ات حکم میکنم و پرخاشگریهای بی شمار و سرکشی های کودکانه ات رو مربوط میکنم به بزرگتر از سنت رفتار کردن!! در کنار تمام این سوسک شدنهایم مدام بر خودم نهیب میزنم که با عینک واقع بینی که مدعی به مصرفش هستم مبادا کج رفته باشم و یادگاریهای نوشته شده این روزهایت رو دستخوش همین نگاه سوسکی کرده باشم. هرچند اگر همانی که به انصاف نشسته باشی تو مرا متهم نخواهی کرد و همین برایم بس است... البته باز هم امیدوارم
پی نوشت: دوستان عزیز نظرات این پست رو تایید نمیکنم یادگاری برای شاینا خواهد ماند. هر چه دل تنگتان میخواهد با خیال راحت بگویید یا دلداری یا گله از فخرفروشی