پنجمین نوروز شاهدونه
برگشتیم. از یک سفر پر از استراحت. به معنای واقعی خوردن و خوابیدن. روز ۲۹ اسفند همراه با بابا و مامان و خاله ها راهی شمال و ویلای بابا رضا شدیم و هفته اول عید هر دو خانواده کنار هم لذت با هم بودن رو مزه مزه کردیم. قدر هر لحظه اش رو از جان و دل میدونستم. خدارو هزاران بار شکر میکردم که فرصت دوباره کنار یکدیگر بودن رو بهمون هدیه داده بود. هوای خوب آرامش بی نظیر اونجا و البته رودربایستی نداشتن و راحت بودنمون تعطیلاتی رویایی برامون رقم زده بود.
از شاهدونه بگم که درکنار عزیزانش حسابی خوش گذروند هرچند گهگداری سراغ تنهاییهاش رو میگرفت و بهانه اتاقش و عروسکهاشو. حتی باوجود عزیزانی که همیشه چشم انتظارشونه و مشتاق با هم بودنشونه ولی بودند زمانهایی که با همه سر جنگ و اعتراض و دعوا داشت و فقط میخواست تنها باشه و خودتون خوب میدونین جیغ هم چاشنی تمام این برنامه ها بود!! علاوه براینها همچنان بر این عقیده ام که دخترک همراه خوبی در سفرهای ماشینی و جاده ای نیست. تحمل بسیار کمی توی اتومبیل داره در مقایسه با همراهی بی نظیرش در هواپیما و البته آرامشی که تو هواپیما داره. هرچند هنگام برگشت به تهران در برابر چشمان حیرتزده من و باباش دخترک تو ماشین مثل همه لذت سفر رو برد و فکر کنیم انگار تو پنج سالگی معجزات اخلاقی رخ خواهد داد!!
دوستان خوبم امیدوارم سال جدید برای همه ما آغاز روزهای روشن و پر از امید باشه و دلهاتون درست مثل روزهای زیبای این روزها آفتابی و فرح بخش... پست بعدی رو اختصاص میدیم به زبان دومتری!!!

شاهدونه ناز من شاينا جان