دنیابازی!

اگه تو خونه باشیم و شاینا تو اتاقش ساکت و بی سر و صدا بدون اینکه کاری باهامون داشته باشه مشغول بازی باشه کافیه یواشکی از لای در یه نگاهی بندازیم. دخترک رو می بینیم که رو تختش دراز کشیده خانوم "دیزی" که نسبت به عروسکهای دیگه کوچولوتره رو گذاشته تو شکمش و مثلا تو بیمارستانه و میخواد بچه شو به دنیا بیاره!! اسم این بازی رو خودش گذاشته "دنیابازی"...

هر چند بار هم ما رو دعوت به همراهی میکنه تا تو دنیابازی همراهش شیم به قول خودش: مامان بیا دنیابازی کنیم من دیزی رو به دنیا بیارم همونجور که منو از شکمت به دنیا آوردی! قبلا تو یه فیلم خانومی رو موقع وضع حمل نشان میداد که توجه شاینا رو جلب کرده بود. از اونجایی که فقط صورت خانوم رو نشون میداد منهم اصلا کانال رو عوض نکردم چون شاینا کاملا دقیق شده بود و من میخواستم شاینا به تبع زن بودنش هم که شده بدونه مثلا زایمان دردناکه. بهش گفته بودم آدم وقتی ازتو شکم مامانش میاد بیرون مامانش درد داره و درد زیادی رو تحمل میکنه حتی براش توضیح داده بودم همین درد باعث میشه مامانها بچه هاشونو خیلی دوست داشته باشن چون برای اومدنشون تحمل میکنند. حالا شاینا هم موقع دنیابازی کلی هم آه و ناله میکنه و گریه میکنه!! وقتی هم دیزی کوچولو به دنیا میاد چون فیلم نوزادی خودش و جیغهای بنفشش رو دیده شروع میکنه به جیغهای ریز و بنفش که از طرف دیزی کوچولو نثار ما میکنه...

دخترک چند وقتی بود از دل دردهای مزمن شاکی بود. هرچند وقت خم میشد و دستش رو رو دلش میذاشت و ناله میکرد. اونقدر دقیق و راستگو هم هست که دقیقا جای درد رو نشون بده از این نظر من کاملا بهش اطمینان دارم. اول زیاد اعتنا نکردم ولی کم کم نگرانم کرد و با سفارش بابا حسین اول آزمایش مدفوع برای بررسی وجود انگل گرفتیم و بعد قرار شد بریم سونوگرافی... از صبح روز سونو گرافی مراسم آشنایی و توجیه این کار تو خونه آغاز شد. اول از همه فیلم سونوی سه بعدی خودش رو براش گذاشتیم تا فیلمی رو که از شکم مامانش گرفتن رو ببینه. بعدش تو فیلمهاش فیلم سونوگرافی تعیین جنسیتش هم بود که اتفاقا تو همون مرکزی بود که قرار بود اون روز باهم بریم. مامان شهلا پیشمون بود و اون روز کلی هم با هم فیلمبرداری از شکم رو بازی کردند. بهش گفتیم میخوایم بریم از توی شکمش فیلم بگیریم و خودش هم میتونه تو تلویزیون ببینه فیلمشو. توضیح دادیم چون باید از توی شکمش فیلم بگیرن باید دراز بکشه و دوربین رو روی شکمش میذارن... بماند که کلی هم زحمت کشیدیم تا شاینا شکمومونو ۴ ساعت ناشتا نگه داریم!!

حدس میزدم بعد از اینهمه قصه و توضیح شاینا اگه دوست نداشته باشه آدمی نیست که راضی بشه درست مثل آمپول زدنها که چند ساعت هم حرف بزنیم و توضیح بدیم باز همونقدر جیغ میزنه و مقاومت میکنه که اگه نمی گفتیم هم همونقدر بود. برای همین پیشگیری هم کردم. تو سالن انتظار بهش پیشنهاد دادم چون میخوایم عکس بگیریم اجازه داره یه کم از لوازم آرایش من استفاده کنه و خودش سایه بزنه!! اونطور میدونستم اگه هم بخواد گریه کنه به خاطر پاک نشدن آرایشش میتونه خودشو کنترل کنه. همینطور هم شد... البته اولش اعتراض کرد که من که تو شکمم بچه ای ندارم که ازش فیلم بگیرن!! اما وقتی آقایون رو تو اتاق بهش نشون دادم قانع شد که اونهایی که نی نی هم ندارن میتونن فیلم بگیرن!

وارد اتاق دکتر شدیم انگار شستش خبردار شد و کمی ترسید. واسه همین بغض کرد و بنای ناسازگاری گذاشت. دکتر هم که انگار بی حوصله بود جدی ازش خواست حرف مامانشو گوش کنه و منهم بعدش جدی تر شدم و بهش یادآوری کردم اونهمه با همدیگه قصه گفتیم و بغلش کردم و رو تخت خوابودندمش و اتفاقا ناسازگاری به همین جا ختم شد و دکتر از من خواست خودم دستگاه رو روی شکمش بذارم و وقتی شاینا مطمئن شد هیچ دردی نداره دیگه ساکت شد و ...

دکتر شروع کرد توضیح دادن... این کلیه هاشه مشکلی نداره... شاینا در ادامه توضیح داد: آره لوبیاهای کوچولوئه جیش درست میکنه... دکتر ادامه داد این هم مثانه است مثانه اش پره؟ ازش پرسیدم شاینا جیش داری؟ طبق معمول گفت نه!! اما دکتر گفت نه پره من میتونم جیش ها رو ببینم اینجا!! شاینا با شیطنت خندید و گفت آره یه کم دارم فکر کنم!! دکتر گفت مثانه هم خوبه خوبه و سالمه... باز شاینا ادامه داد: جیش توش جمع میشه تا بریزه بیرون!! ... دکتر گفت: دستگاه گوارش مشکلی نداره آپاندیس سالمه... شاینا باز گفت: آره خاله مانلی و بابا شاهین آپاندیس ندارن!! بعد از غذا اگه بدویم آپاندیس دردش میاد باید بریم درش بیاریم!... دکتر بعد از بررسی کامل حفره شکمی رفت سراغ حفره لگنی و ناگفته نمونه شاینا ذره ای تکون نمیخورد و با دقت خیره شده بود به مونیتور که به قول خودش همه چیم تو آبه! هر چند وقت یک بار هم یهو میگفت: مامان سایه ام پاک نشده؟!!... آخر دیگه دکتر غش کرد و میگفت نه عزیزم سایه ات سرجاش رو چشمهاته!...دکتر گفت: تخمدانها برای این سن کاملا طبیعی اند. رحم سالمه و باز برای این سن هیچ مشکلی نداره. مایع در حفره لگنی وجود نداره . این همون چیزی بود که من نگرانش بودم که خدارو شکر چیزی نبود... مامان شهلا که ساکت بود یهو پرسید: شاینا جون میدونی رحم چیه؟ شاینا یهو دستش رو گذاشت رو دماغش و : هیسسسس مامان شهلا از این حرفها نزن!! هیس... بعد درگوش من گفت مال دنیا بازیه نباید بگیم!!!!!!!!

خلاصه آقای دکتر بی حوصله اول٬ آخر سونوی نسبتا طولانیمون رو به مامان شهلا کرد و گفت: ۵ ساله ازدواج کردم بچه نداریم اما ماشالا آدم اینجور بچه ها رو میبینه هوس میکنه بچه دار شه! ما هم گفتیم ایشالا زودتر شما هم گرفتار شین!! و در میان خوش و بش شاینا و دکتر خداحافظی کردیم. و شاینا آخرش متوجه شد آقای فیلمبردار آقای دکتر بوده و درحالیکه باهاش بای بای میکرد از اتاق بیرون اومدیم...

جالب اینجاست از اون روز شاینا دیگه از دل درد شکایتی نداشته خدارو شکر. به قول بابا و این آقای دکتر اگه انگل نباشه احتمالا به خاطر یبوست های گاه و بیگاه شایناست چون خانوم خانومای ما هله هوله خور هم نیست. هر چه که بود باعث شکل گیری تجربه جدیدی شد...

قابل توجه محرومیت سازان!!

بغلش میکنم و محکم فشارش میدم و از ته دلم میگم: خوشگل مامان من عاشقتم عزیزم... خیلی جدی و تا حدی بی تفاوت برمیگرده میگه: مگه من مردم؟ (با فتحه بخونین منظورش آقاست)... میگم یعنی من باید فقط عاشق مردها بشم؟!!... آره دیگه مثل بابا شاهین!!... خوب یعنی مثلا من نمیتونم عاشق مامان شونی بشم؟ آخه اون مامانمه! ... نه نمیشه! ... آها پس میتونم عاشق بابا حسین باشم اون هم بابامه هم آقاست ... نخیر! اون که شوهرت نیست فقط باید عاشق مردی باشی که شوهرته!!!!!

شاید اگه واسه یکی اینو تعریف کنم مثل جناب صدا و سیما بگن از اثرات کانالهای مبتذله!! باز خوبه دختر ما وجدان و اخلاق و وفاداری سرش میشه انگار٬ چند وقت پیش کوچولوی ۵ ساله یکی از دوستان از مامانش پرسیده بوده مامان دوست پسر شما کیه؟!! مامانش سعی میکنه به روی خودش نیاره و گفته خوب معلومه باباست دیگه! دخترک گفته نه بابا اون که شوهرته دوست پسرت کیه؟!!!!

حالا باز جالبیش اینه که نه تو خونه ما نه تو خونه اونها نه تنها از این کانالهای به اصطلاح مبتذل!!! که این روزها همه جا می بینیم و می شنویم منبع و منشا تمام بزهکاریها و خلافها و اختلافات خانوادگی شدند انگار!!! خبری نیست بلکه حتی حاضر نیستیم بچه هامون برنامه های تلویزیون خودمونو ببینن چون مطمئنا افسردگی و خشونت نتیجه اش خواهد بود ولی چرا نمیایم کلاهمونو قاضی کنیم که هرقدر هم محرومیت ایجاد کنیم و مثلا راههای ابتلا به خطر و گناه رو بگیریم آیا میشه مانع بلوغ٬ تمایل٬ رشد و بینش و آگاهی اجتماعی٬ فرهنگی و ج*نسی انسانها شد؟ دیگه من که به امنیت اخلاقی خونه خودم اعتماد دارم و بچه ام اینو میگه آیا میتونم اینو به چیزی جز ذات طبیعی بشر بودن فرزندم مربوط بدونم؟

پ.ن : ما دیروز یه گردش خوشمزه هم رفتیم عکسها هنوز تو دوربینن ولی میتونین گزاش تصویریشو اینجا ببینین...

قدش یه متره زبونش چند متره!!!

وقتی بعد تقریبا دو هفته صفحه بلاگفا و نظرات خصوصی رو باز میکنی و با تعداد زیادی پیغام روبرو میشی که همه روز داروساز رو بهت تبریک گفتن چه دوستان قدیمی چه حتی خوانندگان خاموش وبلاگ٬ قطعا یه حسی تو دلت شکوفا میشه که بهت غرور و سرخوشی هدیه میکنه و به داشتن اینهمه دوست خوب افتخار میکنی... ممنون از اینهمه لطف و توجهتون...

ما هم خوبیم یا بهتره بگم خیلی خوب... دلتنگ همه تون بودیم و هستیم ولی انگار این شبکه کج دار مریض اینترنت مون هم شنید که میخوایم غیبت کنیم از ۲۴ ساعت شبانه روز بیشتر از ۷ یا ۸ ساعت وصل نیست تازه بعضی از روزها که کلا قطعه. تو این مدت تا جایی که شرایط اجازه میداد روش گذران روزهامو تغییر دادم و نتیجه نسبتا خوبی هم گرفتم حتما در اولین فرصت میام و می نویسم.

چیزی که امشب منو پای دستگاه کشوند بی تردید شیرین زبانیهای بسیار خوشمزه این روزهای شایناست که اصلا دوست نداشتم مشمول گذشت زمان و شیرینیش کهنه شه. جوابهای قلمبه سلمبه ای که تو آستینش داره اونقدر خوشمزه است که حیفه داغ داغ تو وبلاگش نوشته نشه...

- من تو آشپزخونه ام و شاینا داره بازی میکنه. مثل خیلی وقتها که مثلا باهام تلفنی حرف میزنه گوشی موبایل اسباب بازیشو برمیداره و ... الو مامان جون سلام ... سلام عزیزم ... خوبی مامان؟ خونه ای؟ ... آره دخترم تو آشپزخونه ام ... ااا چه خوب پس الان میام یه "احوالی" ازت بپرسم!!

- شب شده و ازش میخوام لباس خوابشو بپوشه و مسواک و جیش و بعدشم خواب. موقع تعویض لباس خیلی جدی میگه: مامان من "واقعا متاسفم" چون اصلا خوابم نمیاد و نمیخوام بخوابم

- داره غذا میخوره. غذا میریزه رو مبل. چیزی نمیگم و میرم یه دستمال میارم تا مبلو تمیز کنم. خودش هم سریع میره یه دستمال کاغذی برمیداره و تو حموم خیسش میکنه و میاد کنار من مبلو تمیز کردن. بهش میگم مامان جون شما غذاتو بخور عیب نداره با لحن دلسوزانه ای میگه: نه مامان میخوام کمک کنم آخه منم مثل تو کارگر این خونه ام!!! (احتمالا منظورش همون کلفته!)

- تو تاکسی نشستیم. هوا خیلی خیلی گرمه. راننده هم انگار زورش میاد کولر ماشینو روشن کنه. شاینا شاکی میگه: آی چه آفتاب "سوزانیه"! عرق کردم. راننده هم با شنیدن این لحن خنده اش میگره و سریع کولرو روشن میکنه. روش خوبیه واسه از رو بردن راننده ها نه؟

- کنترل ماشینو برمیداره و به مامان نوشین میگه: ببین مامان شونی من دگمه های کنترلو بلدم. این مال صندوق عبقشه(عقب) این در بازکنشه اینم در "بستونشه"

- دعوامون شده!! بهش اجازه نمیدم کاری رو انجام بده. مثل همیشه اشکش دم مشکشه و آی اشک میریزه و داد میزنه. با اخم و خیلی جدی میگم گریه نکن شاینا داد هم نزن تا وقتیکه صدات بلند باشه گوشام درد میگیره نمی تونم جوابتو بدم... همینطور اشکریزان میگه: آخه من دخترتم. تو باید منو بزرگ کنی!! چرا جواب نمیدی!!!!

- خاله آیلی واسش گردوی تازه گرفته و دوتایی نشستن دارن گردو پوست میکنن و نوش جان میکنن. خاله به زور با کارد داره گردوها رو درمیاره ولی پوست نازک روی مغز گردو رو نمیکنه و شاینا با همون پوست میخوره. یه کم طعم گس و تلخی داره. خاله میگه شاینا جون چقدر سفته تازه یه کم هم تلخه فکر کنم هنوز نرسیده... شاینا جدی اظهار نظر میکنه: نه خاله یه کم مزه اش ترشم هست فکر کنم تاریخش گذشته باشه!!!

- من وشاهین داریم تو بالکن چای میخوریم و حرف میزنیم. شاینا تو خونه مشغول نوشتن توی دفترشه. دقیق با خط میخی خودش یه چیزایی می نویسه. بعد دفترشو میاره و میگه :  أخیش! مامان بابا من تونستم "متن سخنرانیمو" ! بنویسم. براتون بخونمش؟

- داره یه مدل نقاشی رو تو کامپیوتر رنگ آمیزی میکنه. به بابا میگه : بابا آب دریا آبیه؟ ... بله دخترم ... نه من میخوام بنفشش کنم ... دخترم دریا که بنفش نیست ... چرا بابا آخه آب بی رنگه. اگه آسمون بنفش باشه سایه آسمون میفته تو آب آبم بنفش دیده میشه!! این توصیف و نگاه نقاشی رو مدیون پرند جون مهربون مربی کلاس خلاقیت هستیم...

دخترکمون تنها نگاه تیزبین نقاشی نداره دستانش هم همچنان خالق آثار زیبایی اند. این تابلوی زیبا در ابعاد یک متر در هفتاد سانتی متر آخرین مخلوق دستان کوچولوی شایناست. ابعاد رو از این جهت گفتم که بی تردید خلق آثار بزرگ برای بچه ها خسته کننده است ولی شاهدونه ما هنگام کشیدن این نقاشی هیچ اعتراضی نکرد چون جای خالی روی دیوار رو از همون اول بهش نشون داده بودم و با هیجان از اینکه تابلوش روی دیوار اصلی پذیرایی به نمایش گذاشته خواهد شد بی هیچ گله ای با عشق نقاشی کشید. البته منهم کنارش بودم و در صورت لزوم راهنماییش میکردم قطعا بی هیچ مداخله مستقیمی در خلق اثر... زیباترین نکته اون امضای پایین صفحه است. وقتی ازش خواستم روی یه کاغذ باطله اسمشو بنویسه در کمال تعجب دیدم خیلی خوب بلده. تابلوهای پارسال اثر کف دستش رو داشتند و تابلوی امسال مزین به دستخط دستان کوچولوی هنرمندشه... ضمنا دخترک خودش خواست کشتی پرچم سوئد داشته باشه و دلیل اینکه پرچم ایران نکشید این بود که فقط تو سوئد کشتی دیده البته تو هواپیما و از بالا٬ تو ایران که کشتی ندیده...

و اینهم شاهدونه ما با قد ۱۰۵ سانتیمتر و زبون خدا میدونه چقدر!!

ضمنا به مامانمون هم کمک میکنیم خودمون گفتیم که!!