روزها از پی هم میگذرند و همچنان داره به ما خوش میگذره و دخترک شیطون قصه ما با اینهمه تحویلی که اینجا میگیرنش خوش خوشانشه و درجه شیطنتش دیگه رفته رو هزار!! اول بگم که یه کمکی لوس شده. علاوه بر اینکه حسابی مامانی شده و تحت هر شرایطی فقط مامانشو میخواد اگه هم مامانی کار داشته باشه از بغل این خاله میره تو بغل اون یکی خاله بعد که دو تا خاله ها تموم شدند میره بغل یکی دیگه. از زنده بودن رفت و آمدهای شهرستان خوشم میاد هر چند ذاتا از سکوت و آرامشی که تهران دارم لذت می برم ولی با حضور یه جوجه فوق العاده شیطون اینهمه رفت وآمد واقعا مزه میده. صبحها خاله مانلی از ساعت هفت دم در کشیک میده تا به محض شنیدن صدای شاینا سریع از کنار مامانی برش داره و تو یه ساعتی که فرصت داره تا بره کارآموزی، شاهدونه خانومو حسابی بچلونه. بعدش هم جان خاله است و شاینا جوجو که واقعا شاشا خانوم جان خاله رو مثل یه مامان دوم قبول داره و حتی تو شرایط ناراحتی و بهونه گیریها فقط تو بغل جان خاله آروم میشه.
گشت و گذارهای شاشا خانوم تو حیاط پرگل خونه بابابزرگ روزی چند بار تکرار میشه و شاینا دیگه با همه گلها و درختا دوست شده و با چشمهاش پرواز پرنده ها رو تو آسمون دنبال میکنه. خوبیش اینه که با تماس مستقیم نور خورشید از مصرف ویتامین دی خوراکی هم معاف شده و ریه های کوچولوش سرشار از اکسیژن خالص و هوای فوق العاده پاک میشه. تازه ظهرا با خاله ها تو حیاط آب بازی هم میکنند.


دخترک ما برای اولین بار بارش شدید بارون رو دید و تو بارندگی بسیار شدید روز پنجشنبه اینجا که منجر به جاری شدن سیل اطراف شهر شد، در برابر اونهمه سر و صدای ریزش بارون کلی واکنش نشون داد و ذوق کرد و نتیجه اون بارندگی هوای دلپذیر و خنک 8 درجه ای بود که باب میل طبع گرمایی شاینا خانومه و حداقل ما بابت سرماخوردگی شاینا برابر باد کولر دیگه نگران نیستیم.
خوابهای نامنظم و ناآروم شبونه هنوز هم ادامه داره. با وجود اینکه اینجا شاینا دیرتر میخوابه و نسبت به تهران خسته تر هم میشه، ولی باز هم نیمه شب بیدار میشه و حدود یه ساعت سرحاله و از مامانش سرویس دهی میخواد و بعد میخوابه. جان خاله میگه واسه سحری احتیاج به کوک کردن ساعت نیست شاینا رو کوک کنیم همه رو بیدار میکنه حتی همسایه هارو!!
شاینا جیغ جیغوی قصه ما اینجا جیغ جیغوتر شده... نمیدونم با این خصلت جیغ جیغو بودنش باید چکار کنم. کوچکترین اعتراضشو با جیغ مطرح میکنه. شاید به خاطر اینه که با این کار مخصوصا اینجا میتونه توجه بقیه رو به خودش جلب کنه. مثلا میاد پای پله ها با جیغ زدن همیشه یکی از بالا میاد برش میداره. دیروز با خاله ها خواستیم تحویلش نگیریم یه کم که جیغ کشید دید کسی از بالا نیومد انگار نه انگار اتفاقی افتاده بیخیال شد و رفت سراغ بازیش!! البته این بداخلاقی ها رو همه میگن ژنتیکه!! "ژن اس.اچ"!! البته اس.اچ شایلی نه شاهین!!
تازگیها تو جمع غریب و ناآشنا خیلی غریبی میکنه و دخترکوچولوی خندان ما تو مهمونیها معمولا بدبرخورد ظاهر میشه. البته ممکنه به خاطر این باشه مهمونیها همه شب هستند و شاینای ما عادت کرده سرشب بخوابه و همین مساله کسل و بداخلاقش میکنه.البته بداخلاقیهای بعدازظهرش اینجا خیلی شدیدتر از تهرانه که من فکر میکنم بهونه بابا شاهینو میگیره. چون تهران تمام غروب رو با بابایی سرمیکنه و اونجا هم عصرها اگه بابا نبود حتی حوصله منو هم نداشت.
دیشب تو یه مهمونی اولش که خسته و خواب آلو بود خیلی بداخلاقی میکرد ولی بعد از یه چرت بسیار به موقع مخصوصا دلچسب واسه مامانی! دلبرک ما خوش اخلاق و خوش خنده و خوش رقص! دل همه رو برد و ما رو هم روسفید کرد. آخه دیگه واقعا داشتم مطمئن میشدم دخترم شده از همون دخترایی که همه پشت سرمون میگن: وای... شایلی رو میگی؟ با اون دختر لوس و نق نقوش!! ولی چخمل طلا دلی از همه ربود اساسی!!
خانوم خانوما همچنان با دیدن مانتو و روسری ذوق زده میشه و آماده ددر حتی اینجا که همش تو حیاطه... نمیدونم این ددر بیرون چه فرقی با حیاط داره. اونقدر عاشق خیابون شده که پریروز جان خاله مجبور شد ببرتش تو کوچه و فوتبال بچه ها رو با هم نگاه کردند و ذوق و حیرت شاینا دیدنی بود.
بهتره دیگه حرف زدنو کوتاه کنم بقیه رو مصور ببینین...
این روروئکی که می بینین مال مامان شایلی بوده که از اون موقعها به یادگار مونده ولی اونقدر سنگین بود که شاینا کوچولو به زحمت تونست کمی جابه جاش کنه. آخه اون که مثل مامانش هنوز قهرمان نشده!! ولی دخترک ما دلش اونقدر واسه روروئک سواری تنگ شده بود و واقعا حیف بود تو این خونه بزرگ خانوم خوشگله نتازه، رفتیم و واسه شاهدونه مون یه روروئک سبک مثل روروئک خودش خریدیم و باید بیاین و ببینین چه عشقی میکنه مخصوصا وقتی میاد تو آشپزخونه و یه پا میزنه و پاشو رها میکنه و بقیه راهو خلاص میره!! اینهم یه صرفه جویی تو مصرف انرژیه دیگه!!

و اینهم روروئک جدیده...


اه...!! آخه چقدر عکس؟ خسته شدم دیگه بابایی...

هی من میگم خسته شدم باز شما منو ببرین تو حیاط...

باشه بابا... ژست میگیرم... بیاین...!!

حاج خانوم شاینا باجی رو که یادتونه؟

شاینا مامانی بخند... ملوسک ما تا نور قرمز دوربینو میدید و میگفتیم بخند اینجوری ژست میگرفت... آی بگردم اون خنده رو مامانی... الهی همیشه بخندی عزیزکم...


این خانوم اردکه رو وقتی سه ماهه بودم دوست مامانی واسم کادو آورد اون موقع ازش ترسیدم ولی الان دیگه با هم دوستیم...

خوب من دیگه خسته شدم... شب به خیر...
