تیکه های خوشمزه روزانه ما (8)

قبل نوشت : (ویژه نامه)... شاهینم... یکی شدنمون ۹ ساله شد اما عشقی که در درونم حس میکنم آنقدر گرم و آتشینه انگار فقط ۹ روزه است. از داشتنت به خود می بالم. تو یک همراه و همدم و همراز و همسر نمونه و پدری بی نظیری... این فرخنده روز بر ما خجسته باد...

مامان و بابا ۹ ساله شدند و شاهدونه شون ۲۳ ماهه. روزهامون پرند از تیکه های خوشمزه و خوردنی. اونقدر تیکه تیکه داریم که تا جایی که بتونم در خاطرم نگه میدارم یا حتی گوشه ای یادداشت میکنم که فرصت ثبتشون رو از دست ندم...

1- شاینای من همچنان عاشق شخصیتهای تله تابیز یا همون توپولوهاست. دیگه شعرشونو هم کاملا حفظه و تو خونه میخونه: تینکی وینکی٬ دیپسی٬ لالا٬ پو... و وقتی ازش می پرسم شاینا تابی تیز (شاینا به تله تابیز میگه تابی تیز) چی میگه جواب میده: e o تله تابیز به hello میگن eo

اولش تله تابیز زرد یا خانوم لالا رو واسش گرفتم. دائم تو بغلش بود و هرجا میرفتیم با خودش می برد. یکی دو بار پرتش کرد زمین طفلی پاش شکست و موقع راه رفتن می لنگید بعدشم دل و روده اشو ریخت بیرون. البته دخترک من همیشه با اسباب بازیهاش اینقدر باخشونت رفتار نمیکنه انصافا این عروسکهای چینی کیفیت مناسبی ندارند و اگه اصرار شاینا نبود محال بود بخرمشون. وقتی دیگه درب و داغونش کرد دیدم خدایی آبروریزیه با این اسباب بازی بره بیرون قایمش کردم و به شاینا گفتم تابی تیز پاره شده رفته آقا درستش کنه. تصمیم داشتم سرفرصت برم و یه سالمشو بگیرم. ولی فکرشو نمیکردم میزان علاقه شاینا به این شخصیت اینقدر باشه. شبها خوابشو میدید و با گریه تابی تیز کنان از خواب می پرید. روزها هم میدیدم داره با خودش حرف میزنه و میگه : تابی تیز پایه (پاره) آگا (آقا). دیگه دلم طاقت نیاورد و قرار شد یه روز عصر بریم بخیریم ولی متاسفانه بارندگی شد و ترافیک سنگین و از رفتن منصرف شدیم و ما موندیم یه دختر گریان که بهش بدقولی کرده بودیم. تو آسانسور داشت گریه میکرد و منهم دلم کباب شده بود که چرا به بچه بدقولی کردم. گفتم: مامانی گریه نکن عزیزم. حالا که بارون نذاشت بریم تابی تیز بخریم لالا فعلا اومده تو اتاقت امشبو پیشت بمونه تا فردا که بریم تابی تیز بگیریم. به محض اینکه وارد خونه شدیم دوید طرف اتاقش و منهم سریع لالا رو گذاشتم تو اتاق و اگه بگم با دیدن اینهمه عشق و محبت خالصانه شاینا به این عروسک چینی بی ریخت! اشکهام سرازیر شد اغراق نکردم.

همون شب بابا حسین و مامان نوشین و خاله آیلی اومدن پیشمون و روز بعد همراه بابابزرگ و مامان بزرگ عازم ددر شدیم و یکی از خریدهامون هم تابی تیز بود. شاینا خانوم تو عروسکهای فروشگاه خودش تابی تیز رو بهم نشون داد و این بار جناب "دیپسی" سبز رنگ مهمون بغل مهربون شاینا خانوم شد. وای وای که صحبتهای شاینا و دیپسی دیدنی بود. تو سبد خرید نشسته بود و دیپسی رو محکم به خودش می فشرد و میگفت: تابی تیز! ددر ایجا (اینجا)... وقتی تو ماشین نشستیم یکی یکی ما رو بهش معرفی کرد: تابی تیز! مامانی، بابا سین، مامان...

شب که شاهین اومد بهش گفتم بیا اینهم نوه جدیدمون!! این چند روز رو با دیپسی سرگرم بود تا اینکه یه روز دیپسی رو انداخت رو زمین کثیف پارکینگ مرکز خرید و وقتی به خونه برگشتیم انداختمش تو حموم تا شسته شه. ولی مگه بدون دیپسی میشه خوابید؟!! منهم چاره ای نداشتم جز اینکه دوباره دست به دامن لالا شم و از تو کمد درش بیارم... شاهدونه من با دیدن دو تا تابی تیز داشت بال درمیاورد. با لالا خوابید و بعد از تمیز شدن دیپسی هردو رو تو بغلش محکم میگرفت و با جفتشون حرف میزد. هر چند دقیقه یه بار هم دوتا رو به هم می چسبوند و میگفت: بوس بوس کیس!! و اونها باید همو می بوسیدند!!

و امروز یه اتفاق دیگه واسه شاهدونه افتاد. مامانی همت کرد و شکم پاره پوره لالای بیچاره رو ترمیم کرد و خداییش با دیدن برق چشمهای شاینا دیگه بی خیال این شدم که دوباره لالا رو سر به نیست کنم! وقتی شاینا لالای تعمیر شده رو گرفت و باهاش خلوت کرد دیدم داره بهش میگه : پایه (پاره) مامان تابی تیز نیست!! احتمالا یعنی مامان تابی تیز رو دیگه پاره نیست!!!!یا همون مامان تابی تیز رو درست کرده!

خلاصه ما هم عالمی داریم با این دوتا نوه مون. البته روزی چند بار باید کارتونشونو هم ببینه و از وقتی خودش عروسکها رو داره با تمام حرفهای کارتون همراهی میکنه و شعرشونو میخونه. این بار حتما دو شخصیت دیگه رو هم واسش می خرم هرچند دیگه نمی دونم در اون صورت شاینا شبها چطوری تو رختخوابش جاشون میده!!

2- با مامان نوشین و شاینا بیرون بودیم. یه نی نی کوچولو داشت بستنی میخورد. شاینا تا چشمش به بستنی افتاد گفت: مامان بسینی بسینی... منهم سریع بغلش کردم و دور شدیم. مامان پرسید چی میگه؟ منهم واسه اینکه شاینا متوجه نشه نیمه فارسی و انگلیسی گفتم ice cream بود. شاینا سریع رو به مامانم کرد و غرزنان گفت: مامانی آیس تریم!! من دیگه اینو بهش یاد نداده بودم والا!

3- تو ماشین نشستیم و موزیک گوش میدیم. به یه تکنوازی گیتار میرسیم. شاینا بلافاصله سکوت رو می شکنه و میگه : مامان گیتار!! با یه لحن کاملا تاکیدی و متذکرانه! منهم متعجب که نکنه شانسی گفته به یه تک نوازی پیانو میرسیم و میگم شاینا این چیه؟ شاینا: پیایو!!! یعنی ممکنه خودش تفکیک کنه؟ تو چند روز بعدش امتحان کردم و دیدم صدای گیتار رو کامل می شناسه. پیانو رو تا حدی البته اشتباه هم داره و جالب اینه گیتار برقی رو هم بلده!!

4- دیدین بچه ها از آمپول می ترسن؟ دختر من تا حالا آمپول نخورده ولی مبادا پیشش اسمی از "شیاف" ببرین. طفلک من هم به خاطر یبوست هم تب بارها شیاف گذاری! شده. ما تو خونه مون به شیاف میگیم ساپوزیتوری. جالب اینجاست تا اسم آمپول می بریم یاد بابا حسین میکنه. اکثر بچه های فامیل بابا حسین رو آمپول زننده می شناسن ولی این بار که بابا حسین تهران بود به خاطر عفونت دندون چند بار توسط بابا شاهین آمپول خورد بنابراین شاینا خانوم بابا حسین رو آمپول خورنده می شناسه. خوب گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!!

5- شما هم مشکل قطره خوردن دارین؟ ما حلش کردیم. شربتو که دوست نداشتیم، آهن هم یبوست میاورد واسه همین فعلا دوباره برگشتیم سراغ ویتامین آ+د. یه قطره چکون پر میکنیم و میگیم: مامان پا کج نیست!!! چون مامانمون بهمون گفته باید این قطره رو بخوریم والا پاهامون کج میشه!! مگه دروغ گفتم؟

6- بابا شاهین حمومه قراره بعد از اینکه خودشو شست شاینا رو حموم کنه. شاینا هم بی قرار آب بازی. لختش میکنم و میره دم در حموم در میزنه و میگه: ناک گگور!! knock the door

7- بعد از شعرهای انگلیسیش بالاخره اومد سراغ شعرهای فارسی:

چشم چشم دی ابو... مو مو دی ابو... گوش گوش دی ابو!... مماخ دی ابو!!!

ببعی بع بع... دوبه (دمبه) نه نه... پ چینا (پس چرا میگی) بع بع؟ البته گاهی جای بع بع و نه نه قاطی میشه.

ولی هنوزم وقتی بهش میگم شاینا شعر بخون میره سراغ pat a cake و چرخهای اتوبوس...

تازگی هم شعر فینگر فمیلی رو یاد گرفته و مدام میگه: مامی بابی!! بوی گیرل!! بعضی وقتها هم یادش میاد به جای بابی باید بگه ددی...

8- اعضای خانواده رو به خوبی تفکیک میکنه. میدونه نزدیکانش متعلق به چه خانواده ای هستند و اعضای اون خانواده رو نام می بره. مامانی، بابا سین، آلی(آیلی)، ماللی(مانلی)... مامانا(مامان شهلا)، بابا ایضی(بابا رضا)... عمه ننی، عمو ممد، الین، آروین... و جالبیش اعضای خونواده خودمونن: مامان، بابا، نانا (شاینا به خودش میگه نانا ولی به بقیه شایناها میگه شاینا!)، آآ!! این یعنی شاینا خاله آیلی رو از اعضای خونواده خودش هم میدونه درعین حال تو خونواده بابابزرگش هم قرارش میده. شاید حس دوران جنینی که همیشه خاله اش پیشش بوده هنوز هم وجود داره...

شاینا درکنار شناخت اعضای خونواده عاشق خانواده هم هست. دخترک من باوجود اینکه از اقوام نزدیکش خیلی دوره حتی عمه هاشو ندیده ولی روزها رو با همه شون میگذرونه. دائم تو بازیهاش باهاشون حرف میزنه و یادشون میکنه. یه خونواده عروسکی انگشتی داره که به هوای فینگر فمیلی واسش گرفته بودم. یه بابای سیبیل سیاه داره بهش میگه بابا سین!! بابای سیبیل سفیدو میگه بابا ایضی و یه خانوم با موهای مشکی داره میگه مامانا!! خودش این تشبیه رو کشف کرده. این عروسکهای بانمک رو ببینین اونهایی که بابا حسین و بابا رضا و مامان شهلا رو دیدند خودشون قضاوت کنند...

9- تو هال نشستم و دارم کتاب میخونم میدوه میاد میگه : مامان... میگم جونم... پاه شین (پاشین)... میگم پاشم کجا بیام؟... اوتاق(اتاق) تی آن(turn on) کیتاب(کتاب)... یعنی پاشم چراغ اتاقو روشن کنم کتابشو برداره!!

9- و حسن ختام این پست طولانی چند تا کلمه شنیدنی از شاینا...

اگوش...خرگوش   خرگوش چی میخوره؟ ابیج!!   انگوش...انگشت!   نانون...ناخن  نانونی...ناخنگیر   شاینا کجاست؟ تی آن... نه نه تی آن(turn on) برقه ته آن(تهران)!!! (turn on مال برقه باید بگیم تهران!!)   

شاینا عاشق شبند(شهروند) تو شبد(سبد) نشسته... هرجا این سبدهارو می بینه باید "باید" توش بشینه...

شوق ددر!

زمانی که هنوز دیپسی رو نخریده بودیم موقتا جناب میکی کو (میکی موس) نوه مون بود!

دختر مهربان من

ما مامانها همیشه ادعا میکنیم بچه هامونو خوب میشناسیم. غالبا هم درست میگیم. تا حالا با خودتون فکر کردین مهمترین و بارزترین خصلت فرزندتون چیه؟ آخه همه آدمها به نسبتهای مختلف از هر خصوصیتی رو در روحیه خودشون دارند ولی فقط چند تای محدودش میشه خصلت بارزشون. شما هیچ دقت کردید فرزندتون چه خصوصیت بارز و آشکاری داره؟

وقتی شاهدونه کوچولوی ما فقط چند ماه داشت٬ مامان شهلا میگفت این دختر من خیلی بامحبته... از چشمهاش عشق به اطرافیان می باره... من و شاهین هم که قند تو دلمون آب میشد درعین حال میگفتیم نه مامان جون٬ شما چون نوه تونه و خیلی دوستش دارین اینجوری میگین والا همه بچه ها مهربونن و از چشمهاشون عشق و محبت پیداست.

خانوم کوچولوی من تو ایام سه ماهگیش که خنده های معنی دارشو شروع کرد به جرات میتونم بگم تا همین الان این خنده های زیبا از رو لبهای گلش محو نشده. دختر کوچولوی من تو هر حالت و موقعیتی که باشه لبهای غنچه ایش به خنده شکوفا میشه. درصورتی که میتونم بگم دختر خوش اخلاقی هم نیست و خودتون خوب میدونین خیلی هم جیغ میزنه ولی تو همون حالات عصبانی و گریونش هم میشه گل لبخند رو راحت رو لبهاش نشوند. اینو فقط من نمیگم تمام دوستان و اطرافیان خندان بودن دخترکمونو باور دارند ولی راجع به محبت و مهربانی باوجود اینکه موارد بسیاری رو ازش دیده بودم ولی هنوز نمی تونستم مهربانی رو در زمره صفات بارز و مخصوص شاینا قرار بدم چون همچنان معتقد بودم این رفتار خاصی نیست که شاینا داره تا اینکه با دیدن حرکات دیروز شاهدونه نازم بهم ثابت شد دختر کوچولو من یه فرشته مهربون و بامحبته که طاقت ناراحتی هیچکس رو نداره...

چند روزیه میزبان یه مهمون عزیزیم. عزیز جون یا به قول شاینا عزیز دون! مادربزرگ مادری منه که حق مادری به گردن من داره. بهتره بگم منو بزرگ کرده. از عشق خالصانه ای که شاینا تقدیم عزیز جون میکنه اگه بگذریم میرسیم به دیدار دیروزمون از یه فامیل نزدیک که به تازگی پسر جوانش رو از دست داده و من و شاینا و عزیز جون دیروز مهمان این مادر داغدیده بودیم. خدا نصیب هیچ مادری نکنه زهره جون باوجوداینکه خیلی سعی میکرد جلو ریزش اشکهاشو بگیره ولی گاه گاه موقع حرف زدن اشک میریخت و عزیز جون هم که هنوز بعد گذشت دو سال او هم داغ هجران داییمو به دل داره و بنحوی همدرد زهره جون بود تو اشک ریختن باهاش همراهی میکرد. گریه ای آروم و بدون کوچکترین صدا که طبعا نباید توجه یه بچه ۲۳ ماهه رو که عاشق خونه پر از تزیینات و ظرف و ظروف و رومیزیهای خوشرنگ و روش که تو خونه خودمون خبری نیست شده و مشغول بازیه به خودش جلب کنه. یهو دیدم شاینا اومد و یواشکی تو بغلم کز کرد و درگوشم گفت: مامان! مامانی دیه(deye)؟ (شاینا به دلیل شباهتی که به نظرش زهره جون با مامانم داره بهش میگفت مامانی!) گفتم: نه مامان پیاز پوست کنده اشکاش میاد! (شاینا پیاز و اشک بعد از پیاز رو خوب میشناسه)... کنارم نشست و خوب متوجه شد این اشک به خاطر پیاز نیست... یهو بلند شد و رفت بغل عزیز جون دستهای کوچولوشو کشید رو صورت عزیز جون و گفت: عزیزم عزیز دون! مازی مازی! (نازی)... بعدشم رفت کنار زهره جون و مدادهاشو بهش تعارف کرد! بعد که زهره جون مدادهاشو گرفت خودشو انداخت تو بغلش و صورتشو چسبوند رو صورتش و گفت: عزیزم! بعدشم محکم بغلش کرد و بوسید!!! دقیقا کارهایی رو میکرد که یه آدم بزرگ واسه آروم کردن و از دل کسی درآوردن انجام میده.بعد هم اومد و از تو ظرف میوه اش یه پر نارنگی برداشت و گذاشت تو دهن زهره جون... اونقدر این محبت خالصانه بود که زهره جون با دیدنش دیگه بغضش ترکید و شاینا رو محکم تو آغوش کشید و گفت دختر مهربون من... خدا به پدر و مادرت ببخشدت...

اگه شما هم جای من بودین با دیدن این صحنه نمی تونستین اشک نریزین. و من اونجا دیگه یقین حاصل کردم "مهربانی"یکی از مشخص ترین خصلتهای نازدونه منه و شاید من باید خیلی باملاحظه تر با این قلب رئوف رفتار کنم. 

پ.ن. : میدونم بیشترین خواننده اینجا رو مادرها تشکیل میدن. بیاین همه با هم از ته دل مادریمون٬ از خدای بزرگ بخوایم دل مادرهایی رو که بنا به حکمت خودش مصیبت هجران فرزند رو براشون مقدر کرده٬ آرام و صبر رو بهشون هدیه کنه. "فراز" رعنای این خانواده رو هم که چهل روزه همه رو داغدار خودش کرده مورد رحمت و آمرزشش قرار بده...

 

شاینا و پوریا٬ آخر هفته پیش همه خونه خاله مهناز مهمون بودیم. شاینا و پوریا تو اون ۲۴ ساعت خوشحال ترین بچه های کره زمین بودند!

دختر مهربون من دیگه شده کمک حال مامان تو خرید و جابجا کردن وسایل خریده شده

گوش نوازهای شاینایی (2)

بعدا اضافه شده: خیلی از دوستان ازم راجع به بیبی تی وی پرسیدند. راستش ما هم مثل همه شما بیبی تی وی نداریم البته شنیدم ظاهرا با فرکانسها یا دستگاههای خاصی میشه تماشا کرد ولی من پارسال زمانی که هنوز این کانال فوق العاده قطع نشده بود تا جایی که تونستم برنامه هاشو واسه شاینا ضبط کردم و اعتراف میکنم یکی از عاقلانه ترین کارهایی بوده که تو تمام زندگیم انجام دادم!!

 

خوب انگار عادت کردم بعد هر بیماری مشترک با شاینا واسه اینکه حال و هوای همه مون عوض شه و محیط غرزدنمونو تغییر بدیم از یه موضوع دلچسب بنویسیم و اون واسه ما چیزی نیست به جز نانای نای و شعر و آواز... بعد از این پست که چند ماهی ازش میگذره دایره گوش نوازهای شاینایی خیلی گسترده تر شده و جذابیتش هم چندین برابر چون این بار شاینا کوچولوی ما هم با دقت و وسواس بیشتری ازم شعر و آواز میخواد هم خودش تا جایی که بتونه باهام همکاری میکنه و از همه جالب تر اگه شعر رو بلد نباشه اونقدر زیبا و جالب نوا و موزیک رو تقلید میکنه که گاهی شک میکنم این کوچولو نکنه نت میدونه و رو نمیکنه!!

خانوم کوچولوی ما اون ۳۰ یا ۴۰ ساعت بیبی تی وی رو که نیمی از اون شعره تقریبا حفظه. اونهایی که بیبی تی وی دیدند میدونن قبل از شروع هر برنامه اسم برنامه نوشته میشه و نکته اعجاب انگیز برای من این بود که شاینا کوچولو قبل از آغاز برنامه مورد علاقه اش آرم آغازین اونو می شناسه و این امر تنها در صورتی میسره که نوشته هارو بشه خوند و انگار شاینا نوشته برنامه مورد علاقه شو هم حفظ کرده!! البته من مدلهای مختلفشو امتحان کردم مثلا ترتیب برنامه ها رو تغییر دادم و با کمال تعجب دیدم دخترک باز هم با اومدن نوشته اسم برنامه اش با هیجان اعلام کرده. مثلا محاله شعر چرخهای اتوبوس یا شعر پختن کیک بیاد و شابنا با هیجان اونو اعلام نکنه. از اون جالب تر سی دی های با نی نی هستند که ترجمه فارسی همون شعرهان و نوشته ها هم فارسی اند ولی باز هم شاینا نوشته هاشونو حفظ شده و فارسی شونو هم بلده!

و اما میریم سراغ شعرهای جدید شاینایی که هم خودش هم مامانش ساعات زیادی از شبانه روز رو به خوندنشون میگذرونن و البته مامانش ساعات بیشتری رو صرف ازبرکردنشون!

اول از همه شعر تولدت مبارک که تو همون پست قبلی نسیم جون مامان آرتین جوجو زحمت کشیده بود و واسمون شعر کاملشو فرستاده بود. ما هم از اون موقع کلی با این شعر حرکات موزون داریم و همون نانای نانای!

today is my birthay a special day
it's just for me,it's just for me ...
today is my birthday and i'm so glad
every body sing with me
my frinds will come we'll dance and play
and have a lot of fun
the sun is out and i'm so glad
my day has just began

شاینا کوچولوی ما همچنان عاشق کتاب super song البته دیگه تبدیل به لاشه کتاب شده. هفته پیش یه سر به شهر کتاب زدم متاسفانه کتابش تموم شده بود ولی تو برنامه مون هست حتما یه جلد کتاب جدید واسش بگیرم. تمام صفحات و شعرهای کتاب رو از رو شکلهاشون میشناسه و تا حالا هیچ کتابی نتونسته جایگاه ویژه این کتاب رو اشغال کنه.

Twinkle Twinkle little star... How I wonder what you are... Up above the world so high... Like a diamond in the sky

دخترک من تابستون گذشته تو سفری که به خونه بابابزرگ داشت درک بهتری از ستاره پیدا کرد چون تا قبل اون آسمون غالبا غبار و دود گرفته تهران ستاره رو به دخترکمون معرفی نکرده بود ولی حیاط خونه بابا حسین و این شعر زیبا شاید آغازی بود بر ستاره شناسی!

یه شعر خنده دار دیگه که خانوم کوچولو شبها موقع خواب ازم میخواد اینه...

Jelly on a plate... Jelly on a plate... Wibble wobble wibble wobble... Jelly on a plate

Susages in a pan... Susages in a pan... Turn them over tern them over... Susages in a pan

شاینا از این تیکه اش خوشش میاد که قلب قلب کردن ژله رو یا پشت و رو کردن سوسیس ها تو ماهیتابه رو با حرکات دستم نشون میدم و صدامو هم موقع خوندن عوض میکنم.

شعر بعدی که تا حدودی هم تمرین اعداده ولی شاینا هنوز متوجه این مساله نشده و باید بگم آهنگشو هم خودم درست کردم!!!!!! و اعتراف میکنم شاهدونه من از این نت های من درآوریم کلی هم خوشش اومده این شعر خوشمزه است:

Five currant buns in a bakers shop... Round and round with sugar on the top... Along came a boy with a panny one day... Bought a currant bun and took it away

بعد یکی یکی این آقا پسره شیرینیها رو میخره و ۵ میشه ۴ و ۳ و ۲ و ۱ تا بالاخره تموم میشن. شاینا مخصوصا از این تیکه اش که پسره میاد و took it away میکنه خوشش میاد و قه قه میخنده.

شعر بعدی که فکر کنم خیلیها اونو خوب میشناسن شعر همون آقا پیرمرده است که تو بارون تو خواب راه میره و صبح نمی تونه بیدار شه:

Its raining its pouring... The old man is snoring... He went to bed and bumped his head... And couldnt get up in the morning

حالا فکرشو بکنین شب موقع خواب مامان شاینا باید چند صد بار این دو خط شعرو بخونه تا فسقلی بخوابه!!

این شعرو شنیدین؟ یه وقت فکر نکنین خودم درستش کردما. اینهم تو کتاب شعر شاینا هست و فکر کنم میتونه تمرین خوبی واسه شمارش اعداد باشه:

One little two little three little teddy bears... Four little five little six little teddy bears... Seven little eight little nine little teddy bears... Ten little teddy bears

خوب اینم خودش یه شعره نیست؟

و اما یه شعر ویژه که مدتها بود دنبالش میگشتم چون شاینا وقتی تو سایت بیبی تی وی شعرشو میشنید واقعا هیجانزده میشد و همین چند روز پیش تو وبلاگ شایان کوچولو پیداش کردم شعر وقتی تو خوشحالیه!:

If youre happy and you know it clap your hands... If youre happy and you know it clap your hands... If youre happy and you know it... Then your face will surely show it... If youre happy and you know it clap your hands

If youre happy and you know it stamp your feet... ... ... ... stamp your feet

مثل قسمت بالایی تکرار میشه و من و شاینا تو بالایی که دست میزنیم اینجا پاهامونو محکم میکوبیم رو زمین...

If youre happy and you know it shout Hooray... hooray... hooray

اینهم عین بالاییه و من و شاینا بلند میگیم هوراااااااااااا.... ممنون حوریه جون که این شعرو تو وبلاگت نوشتی ما هم کش رفتیم!

و اما میرسیم به یه شکلات خوشمزه که داره روزهای واپسین ۲۲ ماهگیشو میگذرونه و در آستانه آخرین ماه از سال دوم زندگیش شده یه شکلات شور بانمک!

اینور و اونور هم بهم تذکر داده بودند و زیاد شنیده بودم که خیلی به انگلیسی صحبت کردن شاینا گیر ندم. من زیاد اصرار به این امر نمیکنم چون خودم هم تبحر کافی در صحبت کردن به زبان بیگانه ندارم. من فقط شاینا رو راحت و آزاد گذاشتم که هر چی دوست داره ببینه و بشنوه و هر مدلی که دلش میخواد حرف بزنه. اصلا حاضر نیستم یه کوچولوی نوپا در یادگیری رو تحت فشارهای شدید آموزشی قرار بدم. به نظرم محیط اطراف و امکاناتی که براش فراهم میکنیم خودشون میتونن شیوه آموزشی رو بدون ذره ای اصرار یا تحکم براش فراهم کنند. همونطور که دیدین شاینا خودش شدیدا وابسته به شعرهای انگلیسی زبانه و کاری که من میکنم فقط پر و بال دادن و به ثمر رسوندن این خواسته شه. دخترک من همچنان کتابهای انگلیسی رو هم بیشتر دوست داره. بعد از کتاب super songs این بار Tiny talk و American get ready مورد توجهش قرار گرفته. مخصوصا کتاب دوم رو میاره و میگه: مامان هیلو هیلو! (hello) جلد اول این کتاب فقط راجع به سلام و احوالپرسیه...

حدود دو ماه پیش یه شب وقتی دختر کوچولو رو پاهام بود و حاضر نبود بخوابه بعد از اینکه کلی بهش گفتم مامانی چشمهاتو ببند بخواب و اون توجهی نمیکرد یهو گفتم شاینا close your eyes و در کمال ناباوری شاینا کوچولوی من محکم چشمهاشو بست و از اون شب بود که تصمیم گرفتم جملات کوتاه امری رو انگلیسی بگیم به نظرم اینجوری اصراری به یادگیری زبان دوم نیست درصورتیکه زبان دوم خود بخود یاد داده میشه.و نتیجه جمله بازی ما این شده:

close your eyes...چشمهاشو میبنده

open your eyes...چشمهاشو باز میکنه

clap your hands...دست میزنه

strech your neck...گردنشو میبره عقب

turn yourself...دور خودش می چرخه

shake your hand...بهمون دست میده

hug me...با یه عزیزم بلند محکم بغلمون میکنه

kiss me...یه ماچ محکم و خوشمزه

open...close...این قسمتو از بیبی تی وی یاد گرفته دراز میکشه و پاهاشو رو هوا باز و بسته میکنه خودشم تکرار میکنه اپن...

sit down...stand up...میشینه و بلند میشه

jump...این یکیو دیگه خیلی دوست داره خودش بلند میگه مامان جامپ و مرتب میپره

یه شب وقتی میخواست بخوابه وقتی سرشو گذاشت رو بالشتش و پستونک هم تو دهنش بلافاصله رو به من که پشت سرش بودم کرد و گفت : مامان تی آن! اولش متوجه نشدم ولی بعد که بهم نشون داد دیدم داره میگه turn on هرچند منظورش برعکس بود ولی من خوب میدونستم باید چراغو خاموش کنم. یادم اومد Turn on turn off از اولین جملاتی بودند که خانوم کوچولو میگفت. یه بار دیگه هم وقتی صدای موزیک بلند بود و میخواست بخوابه گفت مامان تی آن گوش!! فکر نکنم احتیاج به ترجمه داشته باشه!

و اما بین اسباب بازیهای مورد علاقه دخترک همچنان پازل و لگو از جایگاه ویژه ای برخورداره. دیگه پازلهای چوبی رو درعرض چند ثانیه خوب یاد میگیره و کشف میکنه و میچینه. پازلهای چندتکه مقوایی رو با نظم تصویری نمی چینه ولی خوب میدونه نرینه و مادگیها باید داخل هم باشن و گاهی پیش میاد یه پازل مربع شکلو مارپیچ میچینه چون فقط نر و مادگیها رو داخل هم قرار میده. لگوچینی هم پیشرفت چشمگیری داره و با علاقه هرچه تمام تر انواع برجهای چندین طبقه رو میچینه و جالب اینجاست که چند روز پیش دیدم برجش استاتیک نداره و خراب میشه خودش زیر برجو با پایه های پهن تر محکم کرد تا دیگه نریزه. از همه اینها مهم تر اینه که من وقت زیادی رو صرف آموزش یا به عبارتی تقلب رسوندن به شاینا نکردم و وروجک من خودش با قدرت ابتکار و خلاقیتش راه و روش بازی رو کشف میکنه و مثلا این مارپیچ چیدن پازلها خودش نمونه بارزی از نوآوریه... به نظر شما اینطور نیست؟

چه ماهی خوشگلیه!

آخه دختر خوب تو دیگه داری ۲ ساله میشی تا کی میخوای پستونک بخوری؟!

الووو الووو؟ آلی؟ سلی! هوبی؟ کیه مامانی با کی حرف میزنی؟ آلی...  خاله آیلی کجاست؟ بوجو! (بجنورد!) پس خاله مانلی کجاست؟ ماللی مه شد! (مشهد!)... آفرین دخترم پس شاینا کجاست؟ ته آن! (تهران!) چه دختر خوبی... دوست داری با عمه فرانک حرف بزنیم؟ عمو ممد! کابیوتر! بریم پای کامپیوتر با کی حرف بزنیم؟ عمه ننی٬ عمو ممد٬ الین٬ آوین (آروین) مگه اونا کجان؟ سوئی! (سوئد)...

این مکالمه روزی ده هزار بار تکرار میشه البته روزی ده هزار بار هم با خاله آیلی تلفنی صحبت میشه. به اینهم میگن حداکثر استفاده از حداقل لغاتی که فرزند شما قادر به تکلم است!!

اولش قرار بود یه برج ۸۸ سانتی بشه درست هم قد و قواره خودش ولی هرکاری میکرد میریخت ما هم به این برج حدودا ۸۰ سانتی رضایت دادیم. همه شو خودش ساخته این برج ساز کوچولوی من...

و ختم غرنامه!

خاله مهناز بزرگترین دختر خاله بابا شاهینه. بهتره بگم بیشتر خاله است تا دختر خاله ولی من میگم یه مامانه تا یه خاله یا دخترخاله...

از وقتی ۱۸ ساله بودم با قبولی تو دانشگاه٬ محل زندگیم از خونواده ام جدا شد. با وجود اینکه همیشه از حمایتهاشون برخوردار بوده و هستم ولی مواردی که مجبور به تحمل تنهایی خیلی مسائل میشدم هم پیش میومده. یاد گرفتم طعم شیرین خودکفایی رو خیلی جاها با تنها بودنهام مزه مزه کنم.

ما ایرونیها تو فرهنگمون به فامیل و خون و نسبت و وابستگیها خیلی اهمیت میدیم. این مهم جای خودشو تو ضرب المثلهای ما هم باز کرده میگن خون میکشه... ولی تو زندگی من این قضیه خودشو به یه رنگ دیگه نشون داده. شهر دانشگاهی من یه جورایی شهر دوم من هم بود که تو هر خیابونش یه فامیل و خویشاوند داشتم ولی کم نبودند روزها یا شبهایی که خودم تو بیماری و تنهایی بدون اینکه خونی از من کششی واسه اونها داشته باشه به سر ببرم. من یاد گرفتم که این خون نیست که واسه انسانها کشش ایجاد میکنه این حس و قلب آدمهاست که خودشون واسه هم جاذبه ایجاد میکنند.

صبح روز دوم بیماریم وقتی که دیگه نمی تونستم با خودم کنار بیام که یه روز دیگه با این حالی که بدتر هم شده شاینا رو در معرض ابتلا قرار بدم موبایلمو برداشتم و با خیال خیلی راحت یه پیغام واسه سمانه جون دختر خاله مهناز که چند سالی از ما کوچیکتره فرستادم و چون میدونستم اون روز نزدیک خونه ما کلاس داره درست همونجور که براحتی میتونم از خواهرم کمک بخوام ازش خواستم اون روز زحمت نگهداری از شاینا رو تقبل کنه و بیاد پیشمون. سمانه مهربون هم که یکی از افراد دوست داشتنی واسه شایناست با اومدنش هم دختر کوچولوی منو خوشحال کرد هم دنیای آرامش رو به خونه مون هدیه آورد و استراحت اون روز معجزه ای بود که از خدا طلب کرده بودم. خاله مهناز مامان سمانه جون هم با احوالپرسیهای مرتبش و تاکیدش بر اینکه هروقت بخوام میتونم ازش بخوام هر کاری رو برام بکنه که خوب میدونستم اصلا تعارف نیست و از اعماق دلشه منو بیش از پیش شرمنده خودش میکرد. این دختر خاله مهربون بابا شاهین و خونواده نازنینش اونقدر منو مورد لطف خودشون قرار دادند که دیگه صد در صد بهم ثابت شد خون ما انسانها رو به هم وابسته نمی کنه وقتی یاد این میفتم که در این شهر هستند وابستگان صد در صد خونی و فامیلی بسیار نزدیک من که فاصله ای چند کوچه ای با هم داریم و البته تو ادعاهای وابستگی و علاقمندی هم کم نمیارن٬ یکی دوتا هم نیستند ولی دختر خاله همسرم بدون قرابت مستقیم خونی بسیار بسیار مهربانتر از آنهاست!!! خاله مهناز میتونه جای خالی مامان بزرگهای شاینا رو اینجا واسش پر کنه و سمانه جون هم در نبود عمه ها و خاله های شاینا که کیلومترها باهامون فاصله دارند یه خاله یا عمه واقعیه.

دخترم... مادرت هرگز تورو دعوت به کینه توزی نمیکنه چون خودش هم کینه ای به دل نمیگیره. من یاد گرفتم همیشه آنقدر محکم و استوار باشم که از انسانهای سست و ضعیف کینه به دل نگیرم تو رو هم دعوت به همین امر میکنم اما امروز خواستم اینجا تو این محیط باز بنویسم به چند دلیل اول اینکه تو بدونی دوم اون وابستگان هم میدونم واسه ارضا حس کنجکاویشون به اینجا سر میزنند پس آنها هم بدانند که خون مشترکمون برای من پشیزی ارزش نداره و سوم از خاله مهناز و سمانه جون یه تشکر ویژه ویژه کرده باشم و محبتشون تو دفتر خاطراتمون ثبت شه.

شاینا کوچولوی ما هم بعد مامانش به ویروس بدترکیب خوش آمد گفت ولی خوشبختانه شدت بیماری مثل مامانی نبود و به خیر گذشت. ولی از دیروز بابا شاهینه که داره با بیماری دست و پنجه نرم میکنه. امیدواریم بابایی هم زود خوب خوب شه.

شاهدونه خانوم آخر هفته رو هم میزبان خاله مانلی عزیز بود که واسه امتحان اومده بود تهران و حضور خاله کوچولومون کلی انرژی واسمون هدیه آورد.

ضمنا ما یادمون نرفته کلی دوست و خاله مهربون وبلاگی هم داریم که موجهای مثبتشون رو مرتب دریافت میکنیم.

خانوم کوچولو بعد از بهبودی با وجود اینکه هنوز چشمهاش بی رمقه ولی شیطنتش حاکی از چیز دیگریست!

غرنامه!

می خواستم بعد چند روز غیبت و دوری از اینترنت یه مطلب قربون صدقه ای شاهدونه ای بنویسم ولی با شرایطی که این ۲۴ ساعت داشتم و خوندن این مطلب مامان هنا منهم به قول معروف سر درددلم باز شد و از اونجایی که دست به غرم هی همچین بدک نیست به حرف دلم لبیک گفتم و اومدم یه غر جانانه بزنم!!

وقتی با یه بیرون رفتن کوچولو اونهم تا چند قدمی خونه از اونجایی که آفتاب پاییزی گول زننده است و تو هم گول میخوری و خبر نداری نسیم وزنده هوای آلوده این شهر بی در و پیکر سرشار از انواع ویروس اعم از خوکی و غیر خوکیه! وقتی برمیگردی خونه و بعد از ساعتی یه سرفه گزنده میاد سراغت و هی سعی میکنی جدی نگیریش ولی آخر شب که میشه با بالا رفتن دمای بدنت از یه طرف باید با این ویروس و نمیدونم مزاحمی که ناخونده وارد بدنت شده مبارزه کنی و از طرف دیگه یه نگرانی هی مختو سوهان بکشه که نکنه شاینا ازت بگیره و همین مساله باعث شه تا اونجایی که میتونی نفستو تو سینه حبس کنی و سرفه هاتو قورت بدی ولی دم دمای صبح دیگه نتونی تحمل کنی و از اتاق فرار کنی و بری تو اتاق بغلی زیر پتو کز کنی و یه مشت از هرچی دوا و دارو تو خونه داری رو بریزی تو حلقت ولی همین یه غیبت کوچولو از تو اتاق باعث شه سنسورهای مامان یابی دخترک تو خواب هم آلارم بفرستند و با نق نق های مامان گویان فسقلی ندونی داری میخوابی یا چرت میزنی یا عذاب وجدان داری یا سرفه میکنی یا قورتش میدی... وقتی همسر مهربونت به خاطرت که چند ساعتی رو سر صبح بتونی بعد یه شب تب داری! بخوابی٬ کنار دردونه ات که انگاری نمیتونه ساعتی رو تو اتاق تنها بخوابه دراز بکشه تا اونهم بیدار نشه و تمام شب از تو بدتر خواب و بیدار بمونه و سعی کنه بهونه گیریهای این دختر مامانی! رو کنترل کنه... وقتی با شاهدونه یه روز تمام دهن بسته نفس بکشی که مبادا نفست بخوره تو صورتش و تازه خدا نکنه تو چند ساعت روز تب کنی یا لرز داشته باشی... وقتی شاهین همیشه همراهت هم زود برمیگرده خونه ولی نق نقها و بهونه های شاینا امان همسر اسطوره صبرت رو هم ببره و دنت و قاقا لی لی ها هم بی فایده باشند و همش ته دلت به این ویروس لعنتی لعن و نفرین بفرستی و روت نشه تو چشمهای همسرت که از خستگی نا ندارن باز شه نگاه کنی... وقتی گریه های جیغ مانند شاینا رو مغزت راه بره و حتی دیگه صدای جگرگوشه ات هم آزاردهنده بشه... اون وقته که میگی کاش لااقل یکی بود بشه واسه چند لحظه فقط چند لحظه جادویی ازش کمک گرفت تا بتونی خودتو بازسازی کنی حتی اگه شده سرتو ببری زیر پتو گریه کنی تا دلت سبک شه آخه مثلا مریضی و دل نازک یا حداقل آستانه تحمل به شدت پایین اومده ات رو کمی بکشی بالا... ولی وقتی با هزار دردسر دختر جیغ جیغوتو میخوابونی و به صورت نازش که هنوز آثار دنت خوری بعد از ظهرش رو بعضی قسمتهاش مونده نگاه میکنی میگی آخه این جزقلی! چه گناهی داره که مامانش مریض شده و امروز نتونسته پاسخگوی بوسه هاش باشه بعدش به همسرت که جلوی تلویزیون خوابش برده نگاه میکنی و میگی آخه چه گناهی کرده که بعد از یه روز پردردسر که مجبور بوده چند ساعت دیرکرد صبح رو تو ساعات باقیمانده جبران کنه و بیاد تو یه خونه آشفته با یه دختر و همسر پر سر و صدا تازه مجبور هم بشه شام نصفه و نیمه رو هم ردیف کنه و بعد سرفه هات بهت یادآوری میکنند که آخه مگه خودت چه گناهی کردی که این ویروس ناخونده بی دعوت اومده سراغت و تو از حداقل حق یه بیمار که استراحت کردنه محرومی؟!!

به قول مامان هنا آهای دختر جان منهم با توام! با تویی که پانزده بیست سال دیگه اینجا رو میخونی با موهای بور دم اسبی ات...

آخیش دلم خنک شد!!!

شاینا و دنت شکلاتی امروز عصر!

پ.ن. : از همه دوستانی که تو نظرسنجی وبلاگهای بانوان وبلاگ نویس به ما رای دادند خیلی خیلی ممنونیم به قول شاینا "میسی"... همیشه به داشتن دوستان دیده و ندیده٬ آشنا و غریب آشناهایم در این فضای دوست داشتنی به خود می بالم.