دختر مهربان من
ما مامانها همیشه ادعا میکنیم بچه هامونو خوب میشناسیم. غالبا هم درست میگیم. تا حالا با خودتون فکر کردین مهمترین و بارزترین خصلت فرزندتون چیه؟ آخه همه آدمها به نسبتهای مختلف از هر خصوصیتی رو در روحیه خودشون دارند ولی فقط چند تای محدودش میشه خصلت بارزشون. شما هیچ دقت کردید فرزندتون چه خصوصیت بارز و آشکاری داره؟
وقتی شاهدونه کوچولوی ما فقط چند ماه داشت٬ مامان شهلا میگفت این دختر من خیلی بامحبته... از چشمهاش عشق به اطرافیان می باره... من و شاهین هم که قند تو دلمون آب میشد درعین حال میگفتیم نه مامان جون٬ شما چون نوه تونه و خیلی دوستش دارین اینجوری میگین والا همه بچه ها مهربونن و از چشمهاشون عشق و محبت پیداست.
خانوم کوچولوی من تو ایام سه ماهگیش که خنده های معنی دارشو شروع کرد به جرات میتونم بگم تا همین الان این خنده های زیبا از رو لبهای گلش محو نشده. دختر کوچولوی من تو هر حالت و موقعیتی که باشه لبهای غنچه ایش به خنده شکوفا میشه. درصورتی که میتونم بگم دختر خوش اخلاقی هم نیست و خودتون خوب میدونین خیلی هم جیغ میزنه ولی تو همون حالات عصبانی و گریونش هم میشه گل لبخند رو راحت رو لبهاش نشوند. اینو فقط من نمیگم تمام دوستان و اطرافیان خندان بودن دخترکمونو باور دارند ولی راجع به محبت و مهربانی باوجود اینکه موارد بسیاری رو ازش دیده بودم ولی هنوز نمی تونستم مهربانی رو در زمره صفات بارز و مخصوص شاینا قرار بدم چون همچنان معتقد بودم این رفتار خاصی نیست که شاینا داره تا اینکه با دیدن حرکات دیروز شاهدونه نازم بهم ثابت شد دختر کوچولو من یه فرشته مهربون و بامحبته که طاقت ناراحتی هیچکس رو نداره...
چند روزیه میزبان یه مهمون عزیزیم. عزیز جون یا به قول شاینا عزیز دون! مادربزرگ مادری منه که حق مادری به گردن من داره. بهتره بگم منو بزرگ کرده. از عشق خالصانه ای که شاینا تقدیم عزیز جون میکنه اگه بگذریم میرسیم به دیدار دیروزمون از یه فامیل نزدیک که به تازگی پسر جوانش رو از دست داده و من و شاینا و عزیز جون دیروز مهمان این مادر داغدیده بودیم. خدا نصیب هیچ مادری نکنه زهره جون باوجوداینکه خیلی سعی میکرد جلو ریزش اشکهاشو بگیره ولی گاه گاه موقع حرف زدن اشک میریخت و عزیز جون هم که هنوز بعد گذشت دو سال او هم داغ هجران داییمو به دل داره و بنحوی همدرد زهره جون بود تو اشک ریختن باهاش همراهی میکرد. گریه ای آروم و بدون کوچکترین صدا که طبعا نباید توجه یه بچه ۲۳ ماهه رو که عاشق خونه پر از تزیینات و ظرف و ظروف و رومیزیهای خوشرنگ و روش که تو خونه خودمون خبری نیست شده و مشغول بازیه به خودش جلب کنه. یهو دیدم شاینا اومد و یواشکی تو بغلم کز کرد و درگوشم گفت: مامان! مامانی دیه(deye)؟ (شاینا به دلیل شباهتی که به نظرش زهره جون با مامانم داره بهش میگفت مامانی!) گفتم: نه مامان پیاز پوست کنده اشکاش میاد! (شاینا پیاز و اشک بعد از پیاز رو خوب میشناسه)... کنارم نشست و خوب متوجه شد این اشک به خاطر پیاز نیست... یهو بلند شد و رفت بغل عزیز جون دستهای کوچولوشو کشید رو صورت عزیز جون و گفت: عزیزم عزیز دون! مازی مازی! (نازی)... بعدشم رفت کنار زهره جون و مدادهاشو بهش تعارف کرد! بعد که زهره جون مدادهاشو گرفت خودشو انداخت تو بغلش و صورتشو چسبوند رو صورتش و گفت: عزیزم! بعدشم محکم بغلش کرد و بوسید!!! دقیقا کارهایی رو میکرد که یه آدم بزرگ واسه آروم کردن و از دل کسی درآوردن انجام میده.بعد هم اومد و از تو ظرف میوه اش یه پر نارنگی برداشت و گذاشت تو دهن زهره جون... اونقدر این محبت خالصانه بود که زهره جون با دیدنش دیگه بغضش ترکید و شاینا رو محکم تو آغوش کشید و گفت دختر مهربون من... خدا به پدر و مادرت ببخشدت...
اگه شما هم جای من بودین با دیدن این صحنه نمی تونستین اشک نریزین. و من اونجا دیگه یقین حاصل کردم "مهربانی"یکی از مشخص ترین خصلتهای نازدونه منه و شاید من باید خیلی باملاحظه تر با این قلب رئوف رفتار کنم.
پ.ن. : میدونم بیشترین خواننده اینجا رو مادرها تشکیل میدن. بیاین همه با هم از ته دل مادریمون٬ از خدای بزرگ بخوایم دل مادرهایی رو که بنا به حکمت خودش مصیبت هجران فرزند رو براشون مقدر کرده٬ آرام و صبر رو بهشون هدیه کنه. "فراز" رعنای این خانواده رو هم که چهل روزه همه رو داغدار خودش کرده مورد رحمت و آمرزشش قرار بده...
شاینا و پوریا٬ آخر هفته پیش همه خونه خاله مهناز مهمون بودیم. شاینا و پوریا تو اون ۲۴ ساعت خوشحال ترین بچه های کره زمین بودند!



دختر مهربون من دیگه شده کمک حال مامان تو خرید و جابجا کردن وسایل خریده شده

شاهدونه ناز من شاينا جان