شاهدونه سه سال و سه روزه

ما امروز از سفر برگشتیم. آب و هوایی عوض کردیم و از اونجایی که ریه های آزرده ما! طاقت هوای مرطوب و اکسیژن خالص نداشت! هر سه با گلو درد و گرفتگی صدا برگشتیم اما خوش گذشت و از اون مهم تر دخترک ما روز تولدش رو از صبح تا شب جایی گذروند که مخصوص خودش بود و حسابی لذت برد... هر چند قراره در اولین فرصت مناسب سه تا شمع روی کیکش رو هم فوت کنه چون هنوز این فرصت پیش نیومده...

و اینهم شاهدونه ما در روز سه ساله شدنش...

از همه دوستان خوبمون تشکر و قدردانی میکنیم که هرگز مارو از یاد نمی برند و شرمنده روی ماهشون هستیم که نتونستیم جوابگوی تماسشون باشیم. از همین فردا یکی یکی مهمان خونه های رنگینتون خواهیم بود

نقطه عطف زندگی من...

دخترم... همه ما انسانها تو مراحلی از زندگیمون تغییرات بزرگی رو تجربه میکنیم که هرکدوم از اونها رو میشه نقطه عطفی محسوب کرد. به دنیا میایم٬ غذا میخوریم٬ غلت میزنیم٬ به راه میفتیم٬ دندون درمیاریم همه اینها تغییراتی هستند که هیچکدوممون اونها رو به خاطر نخواهیم سپرد ولی هرچه بیشتر رشد کنیم و بزرگ شیم تغییرات خاطره انگیزتر میشن... مدرسه میریم٬ خواندن می آموزیم٬ بالغ میشیم٬ دیپلم میگیریم٬ از دانشگاه فارغ التحصیل میشیم و مدرک تحصیلیمون رو ارتقا میدیم٬ ازدواج میکنیم و همسر می گزینیم اما... عزیزکم به جرات میتونم بگم هیچ تغییر و تحولی در زندگی رو نمیشه با زمان مادر و پدر شدن قیاس کرد... بی شک بچه دار شدن تحول شگرف و خارق العاده ای در زندگی همه ماست که تغییراتی که به دنبال اون در تمام ابعاد زندگیمون رخ خواهد داد چه روحی و چه جسمی بی نظیرند...

شاهدونه من... هنوز هم شبها وقتی خوابت نمی بره میخزی زیر پتوی من و سرتو اونقدر رو بالشتم جلو میاری تا کاملا بچسبی به سرم و نفسهام به گردنت برخورد کنن باور نمیکنم این تویی... همون نقطه کوچولوی درونم که می رقصید... همون نوزاد قرمز رنگی که چشمانش رو می بست و درپی شیر می مکید و دهان می جنباند...

شاه دونه های دنیا... دختر عزیزدردانه مامان... تو اومدی تا بشی یه پله نه صد تا پله واسه رشد و تغییر و تحول من... تو اومدی تا با اومدنت احساسات نابی رو بچشم بی نظیر و بی بدیل... تو اومدی تا لذت لمس کردن بدن نرمت رو تجربه کنم وجود پاک و مقدسی که بند بند وجودش آمیخته ای از یاخته های وجود خودمه و این حسی است عجیب و مست کننده...تو اومدی و شدی قهرمان روزها و شبهایم که در این سه سال من دمی بی یاد تو سرنکردم... تو اومدی و رشته دیگری بر پیوند من و بابا تابیدی... تو اومدی و شدی همه دنیای من و بابا...

عزیزکم... امسال اولین سالیه که روز عطف زندگیم روز تولدت سفر هستیم و دور از این خونه صورتی رنگ... این شادباش رو پیشاپیش پذیرا باش تا شاید بیایم با تصویر زیبای تو که سه شمع روی کیکت رو فوت میکنی...

قبل از اون این چشمکهای ریز شیطنت آمیز شاهدونه کوچولوی وبلاگستان دو روز قبل از پایان سه سالگی تقدیم به تمام دوستان مهربانمان...

یک هفته تا سه سالگی

این روزهای ما تو خونه میگذره. کاملا تو خونه. به هبچ عنوان ریسک بیرون رفتن تو این هوای آلوده رو نمیکنیم. فقط آخر هفته ها خونوادگی گریزی میزنیم به اطراف تهران و گاهی اونقدر میریم و میریم تا رنگ لاجوردی آسمون خودنمایی کنه و تا حدی آسوده خاطر از فرارمون باشیم و دمی اکسیژن رو به ریه هامون هدایت کنیم.

شاینا در فشم...

دخترک ما صبحها به محض بیدار شدن از خواب نیم نگاهی به بیرون میندازه و باز می پرسه: مامان امروز هم هوا کفیثه؟ آخه الان که آسمون آبیه... درست میگه ولی این آسمون آبی رنگ نهایتا یک ساعت مهمان شهر دودزده ماست و بعد از اون غبار و سیاهی همه جارو فرا میگیره. شاهدونه ما هم دیگه بهانه بیرون رفتن نمیگیره و من به معنای واقعی این روزها از ته قلبم خوشحالم که اجباری برای بیرون رفتن ندارم و خوشنود از اینکه تو این هوا لازم نیست زمانی رو تو ترافیک و توی راه مهدکودک و کار و ... بگذرونیم و این خونه نشینی ها شیرینی هایی رو هم هر لحظه برامون بوجود میاره صد البته درکنار تمام خستگیها و کسالت ها...

۱- داریم شام میخوریم. شاینا با تعجب به لوبیا چشم بلبلی ها نگاه میکنه. بابا شاهین میگه اینا اسمشون لوبیا چشم بلبلیه. کمی بعد متوجه میشیم شاینا لوبیاها رو با دستهاش باز میکنه و توضیح میده: میخوام ببینم چشمشون کجاست!!!

۲- خاله آیلی واسش یه جعبه نقاشی خوشگل کادو آورده. مدادها و ماژیکها و پاستل ها کنار هم تو این جعبه چیده شده اند. شاینا دستشو رو مدادهای ردیف شده مثل غلتک میکشه و میگه: ببین خاله شبیه صندوق عبق(عقب) هواپیماست!! و برای توضیح منظورش میگه: ببین اینجوری سر میخوره مثل جایی که چمدون میذاریم میره تو دستگاه کامپیوتر نشون میده بعد میره تو صندوق عبق هواپیما اینو میگم... (متوجه شدید که منظورش شباهت غلتک هاست...)

۳- بازی جدید من و شاینا با هم یه جور مسابقه است. هر بار یک موضوع رو انتخاب میکنیم مثلا بیا با هم وسایل اسباب بازی اسم ببریم و بعد یکی من میگم یکی شاینا میگه و حضور ذهن شاینا تو این مدت خیلی پیشرفت کرده. گاهی هم زرنگی میکنه مثلا داریم وسایل اسباب بازی شاینا رو نام می بریم من میگم گوفی شاینا میگه میکی من میگم باربی شاینا هم میگه باربی!! ... می میگم اونو که من گفتم با زرنگی میگه نه من اون یکی دیگه باربی رو میگم اونی که موهاش بلنده... دفعه بعد داریم وسابل آشپزخونه رو نام می بریم... من میگم گاز اون میگه قالبمه! من میگم چاقو اون میگه کفگیر من میگم کتری اون میگه برطی!!! من می پرسم چی؟ میگه برطی باز شمرده شمرده میگه برطی همونی که باهاش آب میریزیم تو کتری همونی که توش شیر داره تو یخچال... آها بطری!!

۴- بابا شاهین خسته رو مبل نشسته حوصله نداره زیاد حرف بزنه. من با خنده میگم شاینا باید بره بابا رو زبون بگیره تا حرف بزنه شاینا سریع جواب میده: نه من نمیخوام بابا رو لیس بزنم!!... معلومه دیگه شاینا حرف نزده یخ بابا باز میشه

۵- شاینا آستین هاشو میبره بالا و نمی تونه بیاره پایین واسه همین جیغ میزنه! بهش میگم: آخه مامان جون چرا جیغ میزنی اگه جیغ بزنی مگه آستینت میاد پایین؟ خیلی حق به جانب جواب میده: اگه ساکتم باشم نمیاد پایین!!

۶- و هنوز هم از این نوع کلمات در مکالماتمون داریم: مامان وسایل تو اتاقم پشخ و پلا(پخش و پلا) شده... و یا هنوز هم حروف ربط و افعال مدل خودمون هم وجود دارند: شاینا به بابا پرتقال میده بابا میگه مرسی عزیزم... بدو میاد به من میگه: مامان بابا از من مرسی کرد!! آره دخترم بابا به شما مرسی گفت!

۷- شاینا داره نقاشی میکنه. یه صفحه سیاه میکشه و پایین اون یه دایره صورتی رنگ. ازش می پرسم چی کشیدی؟ میگه: ببین مامان هوا سیاه و کفیثه وقتی هوا کفیث میشه خورشید صورتی میشه دیگه زرد نیست...

یادش بخیر چه چشم اندازی تو خونه مون داشتیم...

 

و این روزها و هفته های دودزده ما... این عکس از همون نگاه عکس بالا گرفته شده اما این کجا و آن کجا...

خدایا اگه ما انسانهای گناهکاری هستیم و مورد غضب قرار گرفته ایم نیم نگاهی به این کودکان معصوم بینداز و آسمون دود گرفته شهرمون رو با قطرات باران و برف مزین کن... آمین...

شاهدونه یک متری!

دختر نازم٬ شاهدونه من٬ قد ما انسانها رو با مقیاس ساده ای مثل سانتی متر میشه اندازه گرفت. من و تو در بلندقامت ترین حالت نهایتا خانومهایی با ۱۷۵ سانتی متر قد یا کمی بیشتر و کمتر میشیم ولی روح ما تا بی نهایت میتونه پرواز کنه... فکرمون تا اوج آسمونها سفر میکنه... قلبمون وسعت اقیانوسی پیدا میکنه... دلمون قدرتی به دستهامون میده تا اونقدر خودشون رو دراز کنن تا بتونن دست نیاز خیلی از آدمها رو بفشارند... هیچکدوم رو با هیچ معیار و مقیاسی نمیشه اندازه گرفت...

عزیزم برایت روحی بلند پرواز٬ برای فکرت اوجی آسمونی ٬برای قلبت وسعتی اقیانوسی و دستهایی پرنوازش و یاریگر آرزومندم اما اذعان میکنم با دیدن قامت صد سانتی متری ات قلبم از هیجانی مادرانه لرزید... شاهدونه یک متری مامان پایدار باشی و استوار...

دو قدم تا سه سالگی (4)

شارمین مامان خوشگله... دختر مامان قشنگه... جیگر مامان عسله... دختر منه

شاید بهتون نگفتم ولی این شعریه که از هفته ۱۹ بارداری که فهمیدم دختر کوچولویی در درونم دارم تا دقیقا ۲۴ ساعت قبل از تولد شاینا براش میخوندم و ماههای آخر دخترکم با شنیدن ریتم و نوای این ترانه خودساخته!! شروع به واکنش نشون دادن میکرد. حتی گاهی احساس میکردم خانوم کوچولو به شنیدن نام "شارمین" عکس العمل نشون میده.

آره... شاینا خانوم ما تا یه روز قبل تولدش شاینا نبود شارمین بود...

مثل همه شما مامان و باباها منهم دوست داشتم فرزند درونم از همون دوران جنین با اسمش آشنا باشه و نامیدنش رو با نام خودش در زمانیکه درون مادرش هست تجربه کرده باشه. انتخاب اسم بی شک وظیفه سنگینیه که روی دوش همه پدر مادرهاست و جالب اینجا بود برای من که خودم از اواسط دوران بارداری مادرم شایلی نامیده میشدم اسم کودکم ۲۴ ساعت قبل از تولدش تغییر کرد!!

راستش چون در روزهای بارداریم وبلاگ نداشتم و این خاطرات فقط در دفترچه یادداشتم ثبت شده اند بد ندیدم تو پستهای شمارش معکوس تولدیمون از نامگذاری شاینا بنویسم و چون تازگیها خاطره انتخاب اسم خودم رو هم از پدرم شنیدم گفتم شاید اگه اونو هم اینجا به یادگار بگذارم جالب باشه...

همیشه میدونستم شایلی نام یکی از بیماران بابا بوده ولی از چند و چونش خبر نداشتم تا اینکه همین تازگیها ازش پرسیدم و تعریف کرد... : صبح یکی از روزهای پاییزی سال ۵۶ در پایان کشیک شبانه اش تو بیمارستان بعد از شنیدن صدای آمبولانس وقتی خودش رو به اورژانس میرسونه زن ترکمنی رو می بینه که بچه ای رو پتو پیچیده روی تخت میگذاره. شهری که من متولد شدم یکی از شهرهای محل سکونت ترکمنهاست. خیلیها اونها رو با ترکها اشتباه میگیرند ولی نژاد اونها با ترکها کاملا متفاوته. بابا میگفت وقتی پتو رو باز کردم بوی شدید و تند سوختگی مشامم رو آزرده کرد. دختربچه ای با سوختگی شدید بود که بیحال لای پتو گذاشته بودندش. بعد از رسیدگی سریعا در بخش بستریش کردیم و خدارو شکر به دادش رسیدیم چون شدت جراحات اونقدر زیاد بود که اگه دیر میرسید قطعا زنده نمی موند. موقع تکمیل پرونده از مادرش پرسیدم اسم دخترک چیه؟ مادر با همون لهجه غلیظ ترکمنها گفت: شایلی... ترکمنها لهجه غریبی دارند زبان گویششون شاید شبیه ترکی باشه ولی لهجه عجیبشون زبان رو کاملا برای حتی ترکی دانها نامفهوم میکنه. بابا میگفت به زور متوجه نام شدم ولی از لحن تلفظش خوشم اومد. یعد از یکی دو روز که حال دخترک رو به بهبود بود از مادرش پرسیدم معنی اسم دخترک چیه؟ مادر دست توی لباسش کرد و گردنبند بزرگی شبیه نعلبکی از زیر لباسش بیرون کشید و گفت: بو٬ قزل اولسون "شای" ده. "شایلی" شای تکین ده. (این اگه طلا باشه شای هست. شایلی یعنی مثل شای). اینجا بود که پدر بنده تحت تاثیر قرار میگیرند و نوزاد به دنیا نیومده شون رو شایلی می نامند! بعدها وقتی مهمان یکی از خانواده های متمول ترکمن بودیم شای واقعی رو هم دیدم. شای با طلای ناب و جواهرنشان که طبق سنت قدیمی ترکمنها از مادرشوهر به عروس بزرگ میرسه. (در حاشیه باید بگم رسم و رسوم ترکمنها خیلی خیلی شبیه رسوم کره ایهاست. از این جهت گفتم چون با وجود سریالهای کره ای با آداب اونها کم و بیش آشنا هستیم.) هرچند سایت رسمی ثبت احوال شایلی رو نامی ترکی به معنی بی همتا معرفی کرده ولی من خودم سابقه تعریفی خودمون رو بیشتر قبول دارم...

بگذریم... مامان شایلی قصه ما وقتی متوجه شد دختری در راه داره به تکاپو افتاد تا اسم مناسبی برای این خانوم توی راه انتخاب کنه. این اسم یک شرط عمده داشت و اون شروع نام با حرف شین بود. بعد از جستجوهای بسیار من و بابا شاهین به اسم شارمین به معنی خجسته و مبارک رای موافق دادیم و دختر کوچولومون رو شارمین صدا میزدیم. اما نمیدونم چرا مامان بزرگها و بابابزرگها خیلی رضایت نداشتند و البته دلایل خوبی هم داشتند و باز صدالبته نمی خواستند با اعلام عدم موافقتشون مستقیما دخالت و مخالفتی کرده باشند اما برای ما رضایت اونها هم خیلی مهم بود.

تا اینکه یک هفته قبل از تولد شارمین خانوم من و بابایی باز به دست و پا افتادیم که واقعا باید فکری کرد و قسمت عمده این ماموریت خطیر بر گردن اینجانب افتاده بود. لیست نسبتا بزرگی از انواع اسمهای دخترانه که با شین آغاز میشن تهیه کرده بودم... شایلان٬ شهدیس٬ شانلی٬ شادلین٬ شادان٬ شهراز و... و باز جالب اینجا بود خودم توجه زیادی به شاینا موجود در این لیست نداشتم و موقع خوندن اسامی برای بقیه هیچ وقت اونو براشون نمی خوندم. روز قبل از تولد خانوم بی نام! در حضور مامان و باباها وقتی همه اسامی رو خوندم در آخر "شاینا" رو هم اضافه کردم. برای خودم جالب بود چون تا اون زمان بلند نخونده بودمش و به نظرم خیلی خوش آوا و خوش لحن جلوه کرد. در عین حال ساده که راحت تلفظ میشد. چون همیشه خودم با اسمم سر تلفظ و تفهیم برای بقیه مشکل داشتم. خیلی کم پیش میومد کسی اسمم رو بپرسه و دفعه اول که بگم نگه چی؟!! ولی شاینا اینطور نبود و این مزیت بزرگی براش درکنار فامیلی نسبتا سختش محسوب میشد. معنای لری اونهم با اصل و نسب پدری سازگار بود...

و اینگونه شد که شاینای ما یک روز قبل از تولد "شاینا" شد...