نقطه عطف زندگی من...
دخترم... همه ما انسانها تو مراحلی از زندگیمون تغییرات بزرگی رو تجربه میکنیم که هرکدوم از اونها رو میشه نقطه عطفی محسوب کرد. به دنیا میایم٬ غذا میخوریم٬ غلت میزنیم٬ به راه میفتیم٬ دندون درمیاریم همه اینها تغییراتی هستند که هیچکدوممون اونها رو به خاطر نخواهیم سپرد ولی هرچه بیشتر رشد کنیم و بزرگ شیم تغییرات خاطره انگیزتر میشن... مدرسه میریم٬ خواندن می آموزیم٬ بالغ میشیم٬ دیپلم میگیریم٬ از دانشگاه فارغ التحصیل میشیم و مدرک تحصیلیمون رو ارتقا میدیم٬ ازدواج میکنیم و همسر می گزینیم اما... عزیزکم به جرات میتونم بگم هیچ تغییر و تحولی در زندگی رو نمیشه با زمان مادر و پدر شدن قیاس کرد... بی شک بچه دار شدن تحول شگرف و خارق العاده ای در زندگی همه ماست که تغییراتی که به دنبال اون در تمام ابعاد زندگیمون رخ خواهد داد چه روحی و چه جسمی بی نظیرند...
شاهدونه من... هنوز هم شبها وقتی خوابت نمی بره میخزی زیر پتوی من و سرتو اونقدر رو بالشتم جلو میاری تا کاملا بچسبی به سرم و نفسهام به گردنت برخورد کنن باور نمیکنم این تویی... همون نقطه کوچولوی درونم که می رقصید... همون نوزاد قرمز رنگی که چشمانش رو می بست و درپی شیر می مکید و دهان می جنباند...
شاه دونه های دنیا... دختر عزیزدردانه مامان... تو اومدی تا بشی یه پله نه صد تا پله واسه رشد و تغییر و تحول من... تو اومدی تا با اومدنت احساسات نابی رو بچشم بی نظیر و بی بدیل... تو اومدی تا لذت لمس کردن بدن نرمت رو تجربه کنم وجود پاک و مقدسی که بند بند وجودش آمیخته ای از یاخته های وجود خودمه و این حسی است عجیب و مست کننده...تو اومدی و شدی قهرمان روزها و شبهایم که در این سه سال من دمی بی یاد تو سرنکردم... تو اومدی و رشته دیگری بر پیوند من و بابا تابیدی... تو اومدی و شدی همه دنیای من و بابا...
عزیزکم... امسال اولین سالیه که روز عطف زندگیم روز تولدت سفر هستیم و دور از این خونه صورتی رنگ... این شادباش رو پیشاپیش پذیرا باش تا شاید بیایم با تصویر زیبای تو که سه شمع روی کیکت رو فوت میکنی...
قبل از اون این چشمکهای ریز شیطنت آمیز شاهدونه کوچولوی وبلاگستان دو روز قبل از پایان سه سالگی تقدیم به تمام دوستان مهربانمان...


شاهدونه ناز من شاينا جان