هفته پیش به بابا شاهین می گفتم تازگیها گذشت زمان رو احساس نمی کنم تا چشم روهم میذاریم روزها و هفته ها میگذرند. دیگه وقتی بهم میگن شش ماه دیگه به نظرم زمان درازی نیست. سال و حتی ده سال هم خیلی به چشمم نمیاد. حالا نمیدونم به خاطر روش تقریبا یکنواخت زندگیمه یا نه به دلیل پا به سن گذاشتنه! خاطره های مدرسه وارد دوران بیست سال پیش شدند و روزهای دانشگاه مال ده پونزده سال گذشته. واسه همین تیک تیک ساعت سریعتر و یکنواخت تر میخونه...

اما اون شب یعنی جمعه شب خیال گذشتن نداشت. من و بابا شاهین مدام به عقربه های ساعت نگاه میکردیم تا هر چه زودتر صبح شه شاید کورتونهای ترشحی صبحگاهی بدن دخترکمون ترتیب اینهمه ترشحات بدترکیب پشت حلقی رو بدن!! ولی انگار یکی دودستی محکم عقربه ها رو میکشید تا راه نرن و وقتی شاهدونه کوچولومون چشمهاش سنگین میشد اونهمه خلط مزاحم هنوز چند دقیقه ای نگذشته هجوم میاوردن به حلق کوچولوی دخترکمون و خواب نازش با سرفه ها و به دنبالش استفراغ پاره میشد!

دخترک قصه ما دو روز قبلش صبح مامانشو بیدار کرده بود و با شکایت گفته بود: مامان چشام! و مامانش با یه چشم پرترشح و مژگان بلند به هم چسبیده مواجه شده بود. از اونجایی که شاینا سابقه عفونت چشم رو داره طبق معمول رفتیم سراغ همون قطره های قدیمی تا ترتیب اینهمه چسب مژه ای رو بدیم. ولی کم کم سرفه و عطسه و ترشحان خفیف حلق هم بهش اضافه شد که البته تا اون شب طولانی علامت خاصی دال بر بیماری جدی وجود نداشت. ما هم به همون شربت ساده سرماخوردگی اکتفا کردیم. ولی اون شب دراز! ترشحات پشت حلقی اونقدر زیاد شده بودند که کاملا مانع خواب شاینا و بعدش ما میشدند. جالب اینجا بود وقتی خانوم کوچولو بیدار بود هیچ علامت نشاندهنده بیماری نداشت ولی فقط چند دقیقه بعد از دراز کشیدن سرفه و برگردوندن بود و بعدش تحریک معده و تخلیه هرچی توش بود!

دیگه دور و بر ساعت ۳ صبح شاهدونه مون از زور خواب نمی تونست درست بشینه. متاسفانه حاضر هم نبود نشسته تو بغلمون بخوابه این بود که حول و حوش ساعت چهار صبح من و بابا شاهین دخترکمونو بغل کردیم و نشستیم تو ماشین و گردش تو خیابونهای خلوت شهر تو صبح تاسوعا تا شاهدونه مون تو ماشین و تو بغل مامانش بتونه چند ساعتی بخوابه که یه وقت بدخوابی مزید بر علت بیماری نشه. اتفاقا روش خوبی بود و شاینا تونست بخوابه.ساعت حدود هفت صبح وقتی خانوم دکتر گلوی شاینا رو معاینه کرد گفت عفونت شدیدی داره و این خیلی واسمون عجیب بود چون خانوم کوچولوی ما حتی یک درجه هم تب نکرده بود!

بعد از خوردن اولین دوز آنتی بیوتیک و با تجویز تلفنی بابا حسین مبنی بر اینکه شاینا کوچولو یه نصفه آمپول دگزامتازون هم واسه کمک به کورتونهای بدنش دریافت کنه جنگ با این اگزودا و تورم وحشت انگیز گلو شروع شد و در این بین شاهدونه مون هم اولین آمپول زندگیش رو دریافت کرد. خودمون که دلمون نیومد تزریق کنیم این بود که به درمونگاه نزدیک خونه رفتیم و خودتون میتونین حدس بزنین چه صدایی تو ساختمون اونجا پیچیده بود!!! وای وای مامان نکن!! آمپول نزن!! نه نه!! اونقدر گریه کرد که دیگه تجویز دوم بابا حسین رو که گفته بود یه آنتی بیوتیک تزریقی هم دریافت کنه تا شروع مبارزه با عفونت موثرتر شه رو انجام ندادیم.

ساعت حدود ۱۲ ظهر بود و من و بابا شاهین دقیقا ۲۵ ساعت پلک رو هم نذاشته بودیم! اگه شب قبلش به قول معروف کف دستمونو بو کرده بودیم حتما نوبتی میخوابیدیم ولی این بیماری مرموز یواشکی گریبانگیرمون شده بود و میشه حدس زد اون موقع از بیخوابی چه میکشیدیم. ولی نگران نباشین ما فرشته نجاتمونو هنوز هم داریم. خاله مهناز عزیز و پسرش محمد با یه عروسک خوشگل هدیه واسه شاینا با اومدنشون به خونه مون هم یه عالمه بار مثبت با خودشون آوردند هم دل دخترکمون شاد شد و درد آمپولشو فراموش کرد هم کلی کمکمون کردند تا ما خوابزدگان بعد از ۲۶ ساعت بتونیم بخوابیم.

خاله مهناز یه شب پیشمون موند و شب بعد شاینا خیلی بهتر از شب اول بود. هنوز هم ترشح داشت و خلط دفع میکرد و کمی هم بالا آورد ولی خیلی کمتر از دفعه قبل بود. غروب روز بعدش هم همه با هم رفتیم خونه خاله جون و اونجا همه مون مخصوصا شاینا کوچولومون هرچی مریضی بود رو انداختیم دور.

ولی میدونین آخرش چی شد؟ مامان شاینا کوچولو که صبحش از خواب بیدار شد دید نمی تونه چشمهاشو باز کنه آخه مژه هاش به هم چسبیده بودند!! بعدش که رفت سراغ قطره ها دید کنار دست بابا شاهینه آخه ظاهرا بابایی هم دیشب ازشون استفاده کرده!!! دیگه خودتون حدس بزنین مامانی و بابایی با فاصله دوازده ساعته از هم دقیقا دارند مراحل بیماری شاهدونه شونو طی میکنند و تو هر مرحله دلشون واسه این دختر صبورشون میسوزه که عسلشون چی میکشیده و با بازی خودشو سرگرم میکرده!

امروز صبح هم دخترمون سرحال و شاداب از خواب بیدار شده و مشغول شیطنت و بدو بدو تا همین چند دقیقه پیش. انگار میخواد تلافی روزهای بیحالی و کسلی رو دربیاره.

در حاشیه بیماری :

 ۱- دیروز صبح شاینا از خواب که بیدار شد اول اومد سراغ من. من هم با چشمهای پف کرده و مژه های چسبیده حال بیدار شدن نداشتم. سریع میگه : مامان damy و به پستونکش اشاره کرد. منهم حیرون پرسیدم مامان اینو از کی یاد گرفتی؟ کاملا جدی جواب داد: لویی! (کارتون لویی بیبی تی وی!)

۲- صبح روز دوم هنوز با مریضیش دست و پنجه نرم میکرد با سرفه از خواب پرید و شروع کرد به گریه و بیقراری. در جواب سوال من که چی شده مدام پشتشو میخاروند و میگفت: مامان میهاره!!(می خاره!) دیدم بدنش پر کهیر شده. فکر کنم به آنتی بیوتیک حساسیت داده بود. با خوردن آنتی هیستامین خوب شد و دیگه هم علائم حساسیتی نشون نداد.

۳- شب دوم دستشو میذاشت رو گوشش و مدام ناله میکرد: بابا گوشام درد!! آخه من اون موقع بیهوش شده بودم از خواب. بابا شاهین بهش مسکن داده بود و تا نزدیک صبح پا به پاش بیدار مونده بود. مرسی بابای مهربون که همیشه همراهمونی.

۴- و باز دیروز صبح که شاینا خانوم دیگه خوب شده بود واسه اینکه بهمون ثابت کنه دیگه مریض نیست چادرشو آورد و بهم میگفت: مامان چادور سر کن!! به پوش!! (بپوشون) ببند! بعدش که چادرشو بستم سریع گفت: دوبین عتس!! (عکس) گفتم باشه مامان برو کنار گلدون وایسا ازت عکس بگیرم. بلافاصله گفت: نه نه اینجا بگیر و خودش اینجا وایستاد!!

۵- و اینهم شما و یه شاهدونه هپلی که چند روزی بود حموم نرفته بود. البته بعد از این عکس طلسم حموم هم با رضایت خودش شکسته شد چون چند دفعه که تا تو حموم هم رفته بودیم خودش میگفت نه سرده!! و ما باز از حموم میومدیم بیرون البته همچنان کثیف!!

۶- شاینا ماجرای آمپول خوردنشو واسه همه تعریف کرده. با چنان آب و تابی میگه آگا آمپول زد نانا!! (آقا به شاینا آمپول زد) بعدش اگه بپرسین به کجا زد: جواب میده: تونم!!

 

پ.ن. : قهرمان کوچولوی من آراز شیرینم... دو سالگیت مبارک. آرزوی در آغوش کشیدن تو و مامان مهربونت رو دارم.