وقتی این پستو خوندین یه وقت نگین چه مامان شایلی لوس و بچه ننه ای!! تا یه کم مریض شدن در رفتن!! از ده روز قبل از بیماری واسه یه سفر یک هفته ای بلیط رفت و برگشت تهیه کرده بودیم به سوی دیار مادری و دیگه تفریح و گشت و گذار. هرچند همه میگفتن یک هفته خیلی کمه اما دیگه این بار بیشتر به بابا شاهین فکر میکردیم که تنهاست و از اونجایی که آب و هوای این منطقه منتظره تا ما بیایم و بخوایم برگردیم و مارو بذاره پشت ابرها!! از این رو بلیط رفت و برگشتمونو واسه مشهد گرفتیم و یه هواپیمای نسبتا سفارشی!! البته منظورم کمی مطمئن بود!! خلاصه جمعه بعدازظهر شاهدونه سرحال و مامان همچنان مریض سوار یه هواپیمای راحت شدند و پیش به سوی مشهد. چشمتون روز بد نبینه که این بار باوجود اینکه دخترمون خیلی خانوم و خوش اخلاق بود ولی مامانش با آبریزش چشم و بینی و صدای گرفته حسابی مریض احوال بود. بابا شاهین قبل از سفر مامانی رو با چند تا آمپول حسابی هم دوپینگ کرد اما بعد از یکی دو ساعت انگار نه انگار. دارو هم داروهای قدیم بابا!!

شاینا کوچولو تو فرودگاه به سختی از باباش جدا شد ولی وقتی چشمش به هواپیماها افتاد حواسش پرت شد و محو تماشای اونهمه هپه تی تی!! این بار دخترکمون صندلی جدا هم داشت و اینهمه خانومی و متانت و عقل و شعور و فهمش از سفر واقعا باورنکردنی بود. خانوم کوچولو رو صندلیش نشست کمربندشو بست خوراکیهاشو خورد و وسط پرواز یه کمی هم بغل مامانش اومد ولی وقتی آقای خلبان گفت باید دوباره کمربندشو ببنده خودش گفت میخواد دوباره برگرده رو صندلیش و بیست دقیقه آخر پرواز رو هم تخت خوابید. تو هواپیما چند تا بچه کوچیک تر از شاینا هم بودند که خیلی هم جیغ میزدند. با هر صدای اونها شاینا بهم میگفت: وای مامان جیک! (جیغ)... تکیمی!! اون بالا! (آقای تکریمی!!)... آقای تکریمی مدیر ساختمونمونه و خاله آیلی به شاینا گفته اگه تو خونه زیاد جیغ بزنه صداش از دریچه ها میره بالا و آقای تکریمی و همسایه ها ناراحت میشن. شاینا کوچولو هم حسابی حواسش به آقای تکریمی هست همه جا حتی تو هواپیما!!

مامان نوشین و باباحسین تو فرودگاه منتظرمون بودند و خاله ها هم تو خونه. مامان شایلی مریض احوال هم شاینا کوچولو رو سپرد بهشون و بعد از اینکه باباحسین ترتیب باز چندتا آمپول دیگه رو داد!! راهی شدیم به قول شاینا به سمت بوجوووو (شهر مامانی).

دو سه روز اول که مامان شایلی صداش در نمی اومد و تو خونه استراحت میکرد و شاینا کوچولو هم باوجود اینکه بیرون نمی رفت ولی تو این خونه بزرگ و وسیع کیف دنیارو میکرد. این بار پله ها واسش هیجان انگیزه و تا جایی که می تونست رو پله ها سیر میکنه. عروسکهاشو میچینه روشون و کنارشون می شینه و حتی خوراکیهاشو هم اونجا میذاره و میخوره. بالا رفتن از پله ها رو که قبلا بلد بود و این بار یاد گرفت پایین بیاد. البته خودش مدل سوسوره! (سرسره) رو دوست داره. بشینه و سربخوره یکی یکی بیاد پایین.

بعد از سه روز تونستیم یه سر به دوست مامانی خاله بهاره و مهربد جون که شاینا خیلی دوستشون داره بزنیم و واقعا به این نتیجه رسیدم که شاینا با پسربچه های بزرگتر از خودش خیلی بهتر از هم سن و سالهاش کنار میاد. خودش اصرار کرد که مامان نریم! بیشین. ایجا صندلی بیشین. روسری نکن!! ما هم که قرار بود یه ساعته بریم تا غروب اونجا موندیم و درکمال تعجب دخترکمون که معمولا جاهای غریبه نمیخوابه یک ساعت بعد از ناهار هم استراحت کرد!!

فردا شبش هم خاله فاطی مامان بهاره جون دعوتمون کردند و این بار دختر دایی کوچولوی مهربد جون کمند کوچولو هم حضور داشت ولی متاسفانه دخترک ما با مهربد میونه بهتری داره. و تازگیها بچه های همسن و سالشو میزنه!!! اونهم درکمال خونسردی و کاملا غیرمترقبه. مثلا کافیه اسباب بازیشو بهش نده ناگهانی به موها حمله میکنه یا هل میده یا تقی میزنه تو سرشون!! آخه این حرکتش در حالت خیلی بی تفاوت و خونسرد نه عصبانی انجام میشه و باید بگم اکثر ماها رو یاد بچگیهای خاله مانلی میندازه. طوریکه همه هم این مساله رو عنوان میکنن که شده عین مانلی. دیشب هم کمند کوچولو رو چندین بار مورد عنایت قرار داد!! و اعتراف میکنم تو عمرم اینهمه شرمنده نشده بودم. آخه بچه ای که تو یه محیط آروم و بااحترام بدون کوچکترین درگیری بزرگ شده این کارا رو چطور یاد گرفته!! شب خاله آیلی بهش میگفت شاینا جون کار بدی کردی. آدم دوستشو که نمیزنه. مثل بچه های بد شدی ها. بلافاصله جواب داد: عین ماللی!!! (مانلی)!!! اینهم کپی برداری از حرفهای بقیه که شاینا شده عین خاله مانلیش!! امیدواریم بزرگتر که بشه هم عین خاله مانلیش بشه. یه دختر مهربون و آروم و درسخون.

سفر این بار ما کوتاه بود و نیمیش هم در بیماری گذشت و متاسفانه نتونستیم به خیلیها سربزنیم حتی ازشون خبری بگیریم. ولی به مامانی و باباسین و بقیه قول دادیم زودتر برگردیم تا جبران شه. فردا شب باز برمیگردیم به شهر دودزده مون و واقعا حیف این هوای سرد بارونی پاک و کاش میشد کمی از هوا رو واسه خودمون تحفه بیاریم تهران. دلمون واسه بابایی یه ذره شده و راستشو بخواین این پست هول هولکی که از خواب شاینا بهره بردیم رو به خاطر بابا شاهین نوشتیم تا یه کم عکسهای گلمونو ببینه و دلتنگیش کمتر شه تا انشالا فردا شب.

شاینا عاشق آتیش بازی و کباب پختنه. حتی تو این سرما مامانی و باباسین واسه خانوم خانوما کباب پزی رو فراهم کرده بودند.

مامانی واسه شاهدونه کوچولو یه لگن گرفته و باباسین هم یه تله تابیز. شاینا تله تابیز جدیدشو رو لگن گذاشته کامپیوتر رو هم بهش داده تا درست مدل خودش پی پی کنه!!! مرتب هم به تله تابیز میگفت: تابی تی زور جیش جیش پی پی آفرین!! لازم به ذکره این تله تابیز یه کم مدلش با تله تابیزهای دیگه فرق داره مثلا مژه نداره یا نمی تونه بشینه و شاینا درست مثل یه بچه ضعیف تر به این یکی توجه بیشتری نشون میده و بیشتر مراقبشه!

خاله می پرسه: شاینا چند کیلویی؟ شاینا جواب میده: سیزه لیلو!

شاینا سخت مشغول تماشای لولی کارتون مورد علاقه جدیدشه.

شاینا داری چکار میکنی؟ نگیشی!