یکی بود یکی نبود... سالها پیش یعنی دقیقا 32 سال قبل شب دوازدهم اسفند 1356 اون دور دورا تو یه شهر کوچولوی سرد یه مامان نوشین بود با یه شکم قلمبه! که چند ساعتی میشد مهمون کوچولوی تو راهیش با انقباضات مداوم و رفت و برگشتی خبر اومدنشو اعلام کرده بود. تو اون روزهای سرد زمستونی اون موقع با شرایط پیش اومده بابا حسین قصه ما حضور نداشت!! یعنی کجا میتونست رفته باشه؟ اونهم بابا حسینی که مهر و محبتش شهره خاص و عامه و بی صبرانه منتظر دیدن اولین فرزندشه؟!! اما اون همون روز رفته بود تا دوربینی رو که مدتها زیر نظر داشت برای این روز ویژه تهیه کنه. آخه اون روزها مثل الان نبود که دوربین فیلمبرداری در دسترس همه باشه اصلا اگه کسی دوربین عکاسی درست و حسابی هم داشت خیلی خاص بود چه برسه به دوربین فیلمبرداری. مامان نوشین مهربون ما درسته اون شب همسرش رو در کنار خودش نداشت هرچند بقیه اعضای خونواده اش بودند ولی به جاش از فردای اون روز وقتی شایلی کوچولو قدمهاشو به این کره خاکی گذاشت از همون ساعات اولیه تولدش لحظات رشدش توسط همون دوربین ثبت شد. شایلی کوچولوی ما به لطف و مدد علاقه بسیار زیاد بابا حسینش به عکاسی و فیلمبرداری درست مثل بچه های این دوره و زمونه از تک تک لحظات خاطره انگیز زندگیش فیلم داره. روزی که اولین بار سینه مامانشو گرفت، روزی که از بیمارستان به خونه برگشتند، اولین لبخند، اولین صدا و کلمه و جمله، اولین غذا حتی اولین نوشابه خوری!، اولین چهاردست و پا، اولین قدمها، روزی که خواهر کوچولوش به دنیا اومد، اولین روز مدرسه، روزی که مشق درس "آش کشک!" رو می نوشت و... و... و... .

شایلی کوچولوی ما همه اینها رو مدیون زحمت و صد البته هزینه هاییه که بابا حسین خوش ذوقش با اون شرایط ویژه جنگ و پستهای اون موقع متحمل میشده چون تک تک این فیلمها باید به آلمان فرستاده میشدند تا بعد از ظهور قابل دیدن باشند.

سالها گذشت... سی سال بعد از اون شب...شب دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ شایلی کوچولوی قصه ما خودش شده بود مامان شایلی یه شاهدونه کوچولوی دو و نیم ماهه. مامان شایلی همیشه دوست داشت یه یادگاری قشنگ از خاطرات و صدها عکسی که از دخترکش تا اون موقع داشت برای شاهدونه اش درست کنه. یه هدیه ویژه که سالها بعد گل لبخند رو رو لبهای شاهدونه اش شکوفا کنه. درست مثل همین حسی که هر بار با دیدن فیلمهای قدیمی خودش بهش دست میده. و خواهان این بود که همون لبخند غرور آمیز و رضایتی که لبهای بابا حسین مهربون مامان نوشین نازش رو زیباتر میکنه بعدها لبهای خودش رو هم مزین کنه.  و سرانجام اینگونه شد که مامان شایلی ما اینجا رو درست کرد. یه خونه صورتی الکترونیکی و تمام سعیشو کرد و میکنه تا عکسهای شاهدونه رو همراه با خاطره مربوط به هر عکس آرشیو بندی کنه و به مدد تکنولوژی نه تنها خاطرات بزرگ شدن دخترکش رو ثبت میکنه بلکه چندین دوست بی نظیر تو همین دنیای مجازی پیدا کردند که اکثرشون شدند دوستهای حقیقی حقیقی و بدین سان هم یه دفترچه خاطرات مصور داریم و هم هدیه های ناب دوستی. بی صبرانه منتظرم رضایت شاهدونه ام رو از ایجاد و وجود اینجا ببینم...

و امشب اومدیم تا ورود به سه سالگی و سی و سه سالگی رو با هم جشن بگیریم... دستهای پر مهر مامان نوشین و بابا حسین مهربونمون رو ببوسیم که هرچه داریم از اونهاست... و باز اومدیم تا از ته دلمون از خدا قوت و نیرو طلب کنیم تا این خونه صورتی همیشه پابرجا بمونه و سالیان سال کنار دوستانمون باشیم که مارو تو این دو سال هیچ وقت تنها نذاشتند.

این بار تو قسمت مصور پستمون مامان شایلی رو ببینید وقتی هم قد و قواره شاینا کوچولو بوده هر چی باشه امروز روز من و وبلاگمه دیگه... ما که اینجا در کنار خونواده مون نیستیم تا آلبومهای قدیمی رو ورق بزنیم... ممنون مامان جون که زحمت یافتن و انتخاب عکسها بر عهده تون بود و بابای خوش ذوق که برامون اسکن و ایمیل کردین...

مامان شایلی 1359

مامان شایلی 1359

مامان شایلی و خاله آیلی 1359

مامان شایلی و خاله آیلی 1359