تیکه های خوشمزه روزانه ما (12)
قبل نوشت : چه چیزی انسان رو ذوق زده تر از این میکنه وقتی می بینه اینهمه انسان بامحبت خالصانه مهرشون رو تقدیمت میکنند... از همه شما دوستان مهربان و صمیمی ممنونم با لطف خودتون شرمنده مون کردید. منهم امیدوارم روزی ۱۰۰+۳۰ رو با هم همینجا جشن بگیریم![]()
۱- شاینا کوچولو شدیدا به نقاشی کردن علاقمنده و بسیار مشتاقه در این زمینه چیزهای جدیدی هم یاد بگیره. خیلی هم دوست داره مامان یا باباش براش شخصیتهای کارتونی مورد علاقه اش رو بکشند مثل پیچ و پاچ که بهشون میگه نا نا نا!! یا الیور یا پینگ و پینگا یا فینگر فمیلی یا پازلهای بیبی تی وی که بهشون میگه نی نا نا!! البته تمام این شخصیتها در و دیوار اتاق شاینا کوچولو رو هم اشغال کرده اند و همین امر این ها رو براش متمایز از بقیه کرده. معلومه که فقط افراد نزدیک شاینا هستند که می تونن بهش کمک کنند چون بقیه ممکنه اصلا اینها رو نشناسند. مثلا باید حواسشون جمع باشه که نا نا نا رو با نی نا نا اشتباه نگیرند. تازگی که اشکال هندسی رو خوب یاد گرفته خیلی هم دوست داره شخصیتهای ساده ای مثل پیچ و پاچ رو خودش بکشه و دیگه در پاسخ به خواسته من که بهش میگفتم مامانی خودت بکش نمیگه : نه بلد نیستم یا شاینا نکشه مامان بکشه!! بلکه مثل دیروز میاد میگه مامان شایلی ببین نگاشی کشیدم اوشله؟(خوشگله؟)
نا نا نای اتاق شاینا...
نا نا ناهای هنر دست شاینا!
چند هفته پیش بابا شاهین بهش یاد داده بود خط صاف بکشه و بعدش من بهش گفته بودم خط عمودی یا افقی رو بشناسه. فردای اون روز دفترش رو آورد و شروع کرد به کشیدن خط. بهم گفت: مامان این افقیه... گفتم باریک الا دخترم... ادامه داد: مامان افقی بکش... و من کشیدم گفت: نه چیز ا ا ا (من من کنان) افقی نه... هرچه فکر کرد لغت عمودی یادش نیومد بعد از کمی تفکر گفت: افقی نه مامان برعسک! (برعکس) بکش!!!! (همون عمودی!!)![]()
۲- شاینا دهنش رو تکون میده... مامان فکر میکنه چیزی رو کرده تو دهنش... ازش می پرسه شاینا چیزی کردی تو دهنت؟ چی تو دهنته؟ شاینا سریع دهنشو باز میکنه و میگه: نگون!!! (دندون)![]()
۳- یادتونه گفتم داریم دنبال عروسکهای والت دیسنی میگردیم؟ دخترمون به عکسها و پوسترهاش هم رضایت نداد. چند وقت پیش بابا حسین واسش دانلد داک رو پیدا کرد و خانواده میکی موس شدند دونفره ولی شاینا کوچولو همچنان دنبال بقیه شون بود. بعد از اون مامان شهلا و بابا رضا اومدند و شاینا خانوم تلفنی امر کرده بودند مامانا پلوتو بگیر!!! مامان شهلا هم بعد از اینکه اسم پلوتو رو نوشت تا یادش نره بعد از کلی گشتن تونست پلوتو رو واسه شاهدونه خانوم پیدا کنه... حالا فقط مونده بود گوفی. ولی مگه این آقا گوفی پیدا میشد؟ هفته پیش تو تیراژه تو مغازه دیسنی گوفی خوش تیپه رو دیدیدم پشت ویترین لم داده و ما هم خوشحال رفتیم تا گوفی رو هم به کلکسیون شاهدونه خانوم اضافه کنیم ولی متاسفانه فروشنده گفت فروشی نیست و فقط واسه دکور گذاشته. خوب معلومه شاینا چقدر ناراحت شد و کلی هم گریه کرد. طفلی آقای فروشنده گفت به خدا عروسک خواهرزاده مه از اتاقش برداشتم والا بهتون میدادم. بعد از اون هم شاینا به همه میگفت: آگا گوفی به شاینا نداد!!
تا اینکه چند روز پیش تو یکی از مغازه های عروسک فروشی تونستیم جناب گوفی رو هم بیابیم. البته ناگفته نمونه به هر مغازه ای که سرمیزدیم شاینا خانوم خودش میگفت: آگا گوفی داری؟ بده!! و این بار آقاهه گفت بله که داریم و راستش رو بخواین من و شاهین بیشتر از شاینا ذوق کردیم. شاینا هم که دیگه معلومه چه عشقی کرد. گوفی رو محکم تو بغلش فشار میداد و بهش ابراز احساسات میکرد. البته بهش گفتیم دیگه نباید عروسکها رو ببوسه آخه هر عروسک یا حتی نقاشیهاشو می بوسید و همین می تونست ناقل بیماری باشه. واسه همین گوفی رو فقط در آغوش می فشرد. شب به مامانم پای تلفن میگفت: مامانی گوفی هریدم(خریدم) آگا گوفی داد. میکی پلوتو دانلد داک گوفی "همگی"!! اینجان!!! ![]()
۴- خاله آیلی در میزنه. همون موقع هم واسه خانوم همسایه مهمون میرسه. ما که درو باز میکنیم همسایه هم درش رو باز میکنه. هاپو کوچولوی همسایه هم از این فرصت استفاده میکنه و از در خونه شون می پره و تا خانوم همسایه به خودش بیاد هاپو کوچولو اومده تو خونه ما و تو یه چشم به هم زدن خودش رو میرسونه زیر پای شاینا. هاپوی همسایه یه هاپوی پشمالوی کوچولوی قهوه ای رنگه. البته خانوم همسایه سریع میدوه دنبالش و با عذرخواهی هاپو رو بغل میکنه و می بره تو خونه شون. شب دارم واسه بابا تعریف میکنم هاپو پرید تو خونه مون. بابا شاهین از شاینا می پرسه بابایی هاپوی همسایه چه شکلی بود؟ شاینا کاملا جدی میگه: نه بابایی هاپو نیست لاینه lion !!!!
اینهم از مضرات آشنایی حیوانات فقط از طریق کتاب. دخترکم شیر رو خوب میشناسه ولی اندازه اش رو نمیدونه چقدره صرفنظر از اندازه هاپوهه خیلی شبیه شیر بود خداییش!!![]()
بالاخره به خاله اش اجازه داده موهاشو ببنده البته برای چند دقیقه!
۵- دیروز تو یه مغازه لباس فروشی شاینا خانوم یه بلوز با عکس هاپوی روش انتخاب کرد و اصرار که واااای ی ی مامان اینو بهر!(بخر) اوشله(خوشگله) هاپو دایه... منهم با دیدن اینهمه هیجان تسلیم شدم و اومدم سراغ رگال بلوزها. ازش می پرسم مامانی چه رنگیشو میخوای؟ میگه همین سبز!! بهش گفتم دخترم سورمه ایش خوشگل تره ها... میگه: نه سبز اوشله(خوشگله) باز میگم آخه واست بزرگه... جدی جواب میده: نه ه ه ه اندازه است!! اونقدر این بحث جدی شد که آقای فروشنده که بالا سرمون ایستاده بود بی اختیار خنده اش گرفت. شاینا هم با دیدن فروشنده خجالت کشید و بغض کرد و زد زیر گریه. خوب معلومه منهم نمی دونستم بخندم یا ناراحت باشم ولی کاری که کردم خریدن همون بلوز سبزه بود!!
اینهم انتخاب سرکار خانوم:
۶- شاینا خانوم چند تا مهر برداشته و داره واسه خودش اشکال هندسیشون رو تکرار میکنه. مامان این بیضیه اینهم چیس ضلیه!(شش ضلعی!)... بعد از مدتی چادرش رو هم برداشت و کمی که باهاش مشغول بود اومد سراغم و گفت: مامان شایلی من بلد نیستم نماز بهونم!!(بخونم)... منهم حیرت زده گفتم باشه مامانی بیا بشین بهت یاد بدم... البته ناگفته پیداست دخترک بازیگوش ما تا جمله یاد دادن و یادگرفتن شنید بی خیال شد!! آخه کمی از آموزش گریزونه!![]()
۷- گاهی پیش میاد مامانی و شاینا با هم حرفشون میشه. گاهی هم مامانی اخم میکنه و سرسنگین میشه. هرچند غالبا با ببشگین(ببخشین) گفتن شاینا قضیه ختم به خیر میشه ولی بعضی وقتها شاینا کوچولو خودش حدس میزنه نکنه مامانش رو دلخور کرده. شاید سکوت مامانی این حس رو ایجاد میکنه. واسه همین هر چند ساعت یک بار که شاینا این حس بهش دست میده حتی اگه اتفاق خاصی هم نیفتاده باشه آمار رضایت! مامانش رو میگیره!! می دوه میاد سراغم و میگه: مامان! گهری؟(قهری) اوشالی؟(خوشحالی) ناراحتی؟دوست دارم
گاهی هم با لبهای کجکی غنچه شده میاد سراغ لبهای مامانش و با یه بوسه از مامانش مهر تایید میزنه بر عدم ناراحتی مامانی!!![]()
و اما شاهدونه کوچولو رو داشته باشیم در آستانه ۲۷ ماهگی...
- تقریبا کامل صحبت میکنه و در عین حال لغات و اصطلاحات هم کاملا کودکانه است. کلامش اونقدر خوردنیه که کمتر کسی میتونه جلوی خنده اش رو بگیره. مهم اینجاست که اعتماد بنفسش رو از دست نمیده و همون جملات کودکانه رو محکم ادا میکنه. ولی هنوز که هنوزه مخصوصا شبها که خسته است میره سراغ همون زبون چینی ژاپنیش!! این خصلت ارثیه خاله مانلیه شاینا هم وقتی با خودش خلوت میکنه مخصوصا شبها همونطور ژاپنی حرف میزنه!! این مشخص میکنه که حرف زدن شاینا هنوز غیرارادی و بدون تفکر نشده و برای جمله سازی انرژی صرف میکنه و لغات ناخوداگاه به زبونش نمیان!
- همچنان عاشق موسیقیه. از هر نوع موزیکی استقبال میکنه. آلات موسیقی رو کامل می شناسه و نامهای انگلیسی اونها رو هم خوب میدونه. شدیدا به پیانو علاقمنده و تا حالا سه تا ارگ در اندازه های مختلف براش خریدیم که هر سه رو خیلی دوست داره. یکی از بازیهاش خواننده شدنه!! یه اسباب بازی مثل قارچهای بادکنکیش رو که خیلی شبیه میکروفونه میگیره دستش و آواز میخونه. غالبا هم زبونش ژاپنیه!! ولی نت و آوا رو به نحو صحیحی اجرا میکنه.
خودش این مدلی خودشو درست کرده و امر فرموده عکس بگیریم! اینها گوشیهای خوانندگیشه!
- از غذا خوردنش راضیم. ولی همچنان تمایل زیادی به میوه نداره. همین امر مشکل همیشگی یبوست رو در پی داره. مدتیه به زیتون علاقمند شده که بسی باعث خوشحالی ماست. خیلی هله هوله خور نیست ولی به چوب شور یا به قول خودش چوب چوب نه نمیگه. به محض دیدن بسته چوب شور میگه: مامان چوب چوب دوتا دوتا بده!! بده بازم میهام مامانی! مزه ها رو کامل می شناسه و میشه به گفته هاش اعتماد کرد. مدتیه به آجیل علاقمند شده و مزه تلخ رو تازه امتحان کرده. اولین بار که یه بادوم یا به قول خودش بادون! تلخ خورد شاکی شد و نمیدونست چی بگه و آخرش در حالیکه زبونش بیرون بود و با دست مشغول تکاندن زبونش! اعلام کرد مامان تنده!! ایلی (خیلی!) تنده!!
شیر و پستونک هنوز برپاست. زمانی که خسته و بی اعصابه!!! پستونک میخواد. کاملا معلومه بهش آرامش میده. من هم فکر میکنم این سن نیاز دوباره ای به مکیدن برای بچه ها ایجاد میکنه از این رو عجله ای در پستونک گیری ندارم. معتقدم خود بچه ها کم کم نیاز به مک زدن رو ترک میکنند.
- گوش شیطون کر خواب شبانه بهتر داره. هرچند دیگه از زود خوابیدن خبری نیست و پا به پای ما تا پاسی از شب بیداره. شبها کمتر نق میزنه ولی هنوز هم طالب شیر شبانه است. خوبیش اینه تا نزدیک ظهر میخوابه. کلا شاینا از همون اول خواب صبح رو بیشتر از خواب شب دوست داشت و صبحها هم عمیق تر میخوابه. هرچند معمولا چیزی به اسم خواب عمیق برای شاینا معنی نداره!!
روابط عمومیش حرف نداره
- هنوز پوشک میشه ولی دستشویی رفتن رو هم همراهی میکنه. شاید به خاطر خودم بوده چون بازش نمیذارم و موکول کردم به بهتر شدن هوا فکر کنم سرماخوردنهاش چشممو ترسونده. چند روزیه موقع اجابت مزاج زودتر خبر میکنه و به اصرار داد میزنه بریم دشویی! صندلی بشینیم!! ولی هنوز نمیتونه کاملا خودش رو کنترل کنه گاهی در همین گیر و دار کار تموم میشه و وقتی میگم بریم دستشویی رو صندلی میگه نه مامان صندلی نه بییم(بریم) دشویی زمین بشینیم!! یعنی دیگه تموم شد بریم بشوریم!!
... باز هم گوش شیطون کر مدتیه یبوستش هم بهتر شده. هم به خاطر زیتون خوردنه هم به خاطر رو لگن نشستن. و البته یه روش جدید در بهبودی یبوست هم کشف کردیم. روزانه کمی روغن زیتون به ناف بچه بزنین بطور اعجاب انگیزی موثره.
- کتابهاشو خیلی دوست داره مخصوصا از وقتی که قفسه کتاب اتاقش رو که کتابهای خودمون رو چیده بودیم واسش خالی کردم و صاحب یه قفسه کتاب اختصاصی شده بیشتر اوقاتش رو کنار قفسه کتابش میگذرونه. هرچند علاقه اش به نوشتن و کشیدن بیشتر از خوندنه. شاینا کوچولو تازگی اتاقش رو هم خیلی دوست داره. البته اونهایی که اتاق شاینا رو دیدند با این مساله موافقند که بچه ای نیست از اتاق شاینا خوشش نیاد. در و دیوار رنگارنگ و پر از کاردستی و نقاشی و شخصیتهای کارتونی و پر عروسک. تعداد عروسکهای شاینا از حساب خارج شده و جالب اینجاست آمار تک تکشون رو داره و همه شون شخصیت دارند. این یعنی اینکه محاله یکی از اونها نباشه و شاینا متوجه نشه. این روزها شاینا وقت قابل ملاحظه ای رو تو اتاقش با عروسکها و کتابها و سی دی هاش میگذرونه. جان دادن به عروسکها اونقدر جدیه که گاهی واقعا فکر میکنم داره با کسی حرف میزنه!
نوه های بنده رو ببینید که مامان کوچولوشون خوابونده شون!!
- و حسن ختام این پست طولانی باز هم چند جمله شنیدنی از شاینا:
به به مامان تو گگنگی اوشکه است! (توت فرنگی خوشمزه است!) ... بابا با شاینا حرف کن!(با شاینا حرف بزن!) ... مامان اینطوری کن (در حالیکه چشمهاشو باز و بسته میکنه) چیشکم بزن! (چشمک بزن!) ... مامان جیگلم بیگار شدی؟ (جیگرم بیدار شدی؟)
همچنان فروشگاه رفتن و تو سبد نشستن رو دوست داره
شاهدونه ناز من شاينا جان