... و بعد از دو روز ماندگاری در تهران بالاخره پیش به سوی شمال... بار و بندیل اساسی جمع آوری کردیم. بالش و تشک شاینا خانوم هم پشت ماشین آماده و معلومه دیگه خاله آیلی و مامان شایلی هم پشت ماشین کمربسته در خدمت ایشون!! خاله مانلی هم به عنوان کمک راننده در خدمت بابا شاهین راننده. این دو خانوم و آقای "ش" چشم مامان بابای منو دور دیده بودند و زورشون به ما سه خواهر رسیده بود نه؟

از اونجایی که در جاده های پر پیچ و خم خوش سابقه نیستیم این بار جاده رشت رو انتخاب کردیم و چه از این بهتر که اتوبان تازه افتتاح شده قزوین-رشت هم در خدمت ما کودک داران ترسان از پیچ! بود. سفر کمی طولانی تر شد ولی انصافا دخترک ما تو کل مسیر هم خوب خوابید هم کلی شعر و آواز خوند البته هم از کله مامان و خاله اش کوهنوردی کرد. از شما چه پنهون من و آیلی شده بودیم گوشت کوبیده!! ناگفته پیداست اجازه تعویض موسیقی هم بدون نظر شاهدونه خانوم نداشتیم...

اوشله آنوم(خوشگله خانوم)... ابرو کمون... چشم عللی!(چشم عسلی!)... سوسن گانوم(سوسن خانوم)... میهام بیام اونه تون!(میخوام بیام خونه تون)... (صدا حسابی باریک میشه) نمیهام بیای!!... حرف کنم با باباتون!!!(حرف بزنم با باباتون!!)... باز صدا نازک میشه نمیهااامممم!!!... حالا نمه نمه بیا بگلم!!!(بغلم) دیگه بقیه اش تبدیل میشه به بپر بپر و داد و بیداد و کوبیدن گوشت کوبیده های مامان و خاله!!!!

گاهی هم که حس و حال داد و بیداد و بپر بپر نبود امر می فرمودند: بابا همه چی آرومه بذار!! بعد هم همراه خواننده تا ته شعرو شکسته بسته همراهی می کردند!!

اگه در این بین بابایی یه کم صدای موزیک رو کم میکرد خیلی حق به جانب میگفت: بابا شاهین صیدا کم نکن! همسایه ها بیگارن(بیدارن!!)

هر از چند وقت هم مامانی واسه اینکه دلش خوش بشه کم و بیش با هم اشعار انگلیسی رو هم تمرین کرده اند ازش میخواست یه شعر انگلیسی بخونه که شاینا هم سنگ تموم میذاشت و jelly on a plate رو کامل تحویل مامان میداد و وای که انگلیسی خوندنش چه مزه ای داشت...

اوایل شب بود که رسیدیم خونه بابا رضا. بابایی و مامانی هیجانزده به استقبال ما اومدند و ما هم هیجانزده تر از اونها به خاطر دیدن خونه نو و ساختمون فوق العاده شیکی که بابا رضا و مامان شهلا تا روز اول عید در به ثمر رسیدنش دوندگی کرده بودند. اونها حتی صبر نکرده بودند ما بیایم و تو جابجا کردن وسایل کمکشون کنیم هرچند کامل منتقل نشده بودند ولی وسایل ضروری و مبلمان خونه رو جابجا کرده بودند. طبقه دوم رو هم در اختیار ما گذاشتند تا مستقل باشیم. وای امان از سرما... خونه نسبتا کم وسیله تازه ساز در شمال رو میشه حدس زد چه رطوبتی باید در و دیوارش داشته باشه. خونه هنوز هوا نگرفته بود. بعد از خوردن سبزی پلو ماهی امسالمون با دو شب تاخیر با چند تا لباس رفتیم زیر پتو و بیهوش شدیم. دم دمای صبح با یه صدای نازک از خواب بیدار شدم که وای مامان عرک(عرق) کردم... اوک! (اوخ!) گرممه!!! بله شاینای گرمایی ما طاقت اونهمه لباسو نداشت!!

چشم باز کردیم و چشممون به جمال خورشید خانوم زیبا روشن شد. به قول مامان شهلا خوش قدم بودیم چون بیست روزی میشد که خورشید خانوم رخ ننمایانده بود.

هر چی از حال و هوا و آب و هوا و سکوت و آرامش و لذتی که بردیم بگم کم گفتم. ما دودزدگان آسمان آبی ندیده٬ حریص این هوای پاک بودیم. مخصوصا شاینا کوچولو مبهوت پدیده های جدیدی بود که تا اون موقع بیشتر تو فیلمها و کتابها باهاشون آشنا شده بود... مرغ و خروس و سگ و گربه و جنگل و باغ و سنگ و صخره و ... شاینا رو ساعتها سرگرم میکردند.

چشم انداز زیبا که هر روز بهمون چشمک میزد حتی شاینا مبهوت این منظره میشد. از پنجره اتاق یا آشپزخونه بیرونو نگاه میکرد و میگفت: وای مامان ببین دریا رو... قشنگه

شاینا از اون موقع وقتی ازمون میخواد واسش درخت بکشیم حتما باید پرتقالهای روشو هم خودش بکشه!!

شاینا و مجتمع تفریحی تله کابین رامسر

شاینا در هتل رامسر

شبها هم برنامه آتیش درست کردن و کباب پختن یا به قول شاینا جوجو کباب!! درست کردن و آش رشته کنار آتیش برپا بود. دفتر نقاشی و رنگ و مهرهای رنگی هم همراه شاینا خانوم بودند تا مواقعی که دیگه نای بیرون رفتن و بدو بدو نداشت تو خونه هم سرگرم باشه.

 ولی نکته جالب این بود که بعد از دو روز شاهدونه خانوم شدیدا احساس دلتنگی میکرد. خیلی یاد مامان نوشین و بابا حسین بود و گاهی یه گوشی تلفن یا حتی هرچیزی که شبیه گوشی بود برمیداشت و باهاشون تلفنی حرف میزد. یا گوشیهای خاله هاش رو بهشون میداد و میگفت؟ آلی جون با بابا حسین حرف کنم!! آله ماللی مامانی بگیر حرف کنم!! و دلتنگی بعد عروسکها و خونه مون بود!! شاینا شدیدا بهونه عروسکهاشو می گرفت. طبقه دوم خونه رو چون در اون احساس استقلال میکرد بهش میگفت اینجا تهرانه!! از نظر شاینا شمال یعنی طبقه اول که اونجا رو خونه مامان شهلا میدونست! و از روز دوم یه ریز مثلا به عروسکهاش تلفن میزد و جویای احوالشون میشد: الو سلام میکی موس... اوبی؟ اذا(غذا) اوردی؟(خوردی؟)... پلوتو هست؟ بده حرف کنم!... الو پلوتو عزیزم... وای (شروع به خندیدن عین بزرگترا) دلم تنگه!... دوسون دارم!(دوست دارم)... گوگی کجایی؟ بیا شومال!... ... . و واقعا این مکالمات دلتنگیهای شاینا رو کمتر میکرد. اونجا بود که متوجه شدیم شاینا محیط اتاقش و خونه رو خیلی دوست داره. بعضی وقتها حتی با عکسهای دیوار اتاقش هم حرف میزد و حالشونو می پرسید. دیگه اسم خونه خودمون شده بود تهران!! شبها موقع خواب بدون استثنا میگفت مامان بریم تهران... از اون موقع کلمه تهران یعنی فقط خونه مون و گاهی انحصارا یعنی هال خونه مون!!! فکرشو بکنین وقتی تو آشپزخونه ام میگه مامان بیا تهران!!! یعنی تو هال!

روز سوم سفر یه مهمون ویژه شاینایی به جمع مهمونهای نوروزی خونه بابا رضا اضافه شد. پوریا جون که یکی از دوستان محبوب شایناست...

 تا اینجا رو داشته باشین تا ادامه نوروزنامه در پست بعد... و اینک باز چند تیکه خوشمزه شاهدونه ای...

۱- اگه یادتون باشه تولد یک سالگی شاینا یه نظرسنجی عکسی گذاشتیم و از رو نظرات دوستان یه قاب پر از عکسهای زیر یک سال شاینا درست کردیم و شد یه یادگاری از انتخاب دوستان وبلاگی رو دیوار اتاق شاینا. یکی از همون قاب خوشگلها رو هم به مامان شهلا و بابا رضا هدیه دادیم. مامان شهلا قاب رو که هنوز رو دیوار خونه نو نزده بودند به شاینا نشون داد و گفت ببین دخترم اینها شاینای منند؟ شاینا بلافاصله جواب داد: نه... مامان شهلا اینا نی نی اند! مو ندارن! کچلن!! ببین من آنومم(خانومم) مو دارم کچل نیستم!!! موهام بلنده گل سر میزنم!!!!

۲- داریم غذا میخوریم. یکی از عادات شاینا اینه که حتما چند لقمه ای رو بذاره دهن من و منهم چون نمیخوام از خودم یاد بگیره و دست رد به غذا بزنه همیشه از لقمه های تعارفیش استقبال میکنم. این بار به زور میخواد یه قاشق سالاد ترش پر پیاز رو به زور بچپونه تو دهن من... به به مامان بیا پیاز بخور!! و وقتی قاشق رو تو دهنم بردم بلافاصله ادامه داد: تنده مامانی؟حالا بیا آب بهور(بخور) عزیزم!!

۳- دخترک ما بعد از بلند شدن موهاش تازه بهمون نشون داده که موهاش حالت داره. داریم حاضر میشیم بریم مهمونی. مامان شایلی یه کم به خودش رسیده و موهاشو سشوار کشیده. شاینا که خیلی کم از این رسیدگیها دیده! با دیدن موهای به رو فرخورده مامان هیجانزده میشه و میگه: وای مامان موهات دایره دایره شده! ببین موهای شاینا هم اینجوری دایره داره مثل موهای آله ماللی(خاله مانلی)!!! خیلی اوشله(خوشگله) جالب اینجاست درست یک روز بعد وقتی موهای صاف مامانشو بعد از حموم دید شدیدا به موهای خودش اعتراض کرد و به قول خودش دایره دایره هاشو به زور صاف میکرد و معترضانه میگفت: نه مامان دایره نمیهام(نمیخوام) مثل آله ماللی نمیهام مثل مامان میهام دایره نباشه!

۴- تا حالا شده از دست وروجک شیطونتون اشکتون دربیاد؟ میدونم کار درستی نیست ولی اعتراف میکنم چندین بار این اتفاق برام افتاده. آخریش همین هفته پیش بود وقتی واسه شاید دهمین بار با هم رفته بودیم دستشویی در انتظار پی پی!! و بازیگوشی شاینا خانوم گل میکرد و بی خیال میشد. آخرش اشکم دراومد که مامانی تورو خدا به پی پی بگو بیاد!! سریع گفت: وای مامانی گریه نکن نی نی ها گریه میکنن!! "شوما"! بوزورگین!!!

۵- داریم کتاب میخونیم. کلی کیف میکنه میگه: مامانی باز بهون. او ازل!! (av azzal از اول!) بهون!

۶- دور خودش وسط فرش می چرخه. میگم دخترم نچرخ چرا این کارو میکنی؟ بعد یهو می ایسته و میگه وای مامان ببین گلهای قالی می گرسه!(میچرخه) مثل شاینا

و اینهم شاهدونه ای که همچنان عاشق لوازم آرایشه!