تقریبا هم سن و سال شاینا بودم. خودم اون روزو خوب یادمه. من کلا یه بچه پرگریه بودم. واسه هرچیزی یا گاهی هیچ چیزی! گریه میکردم. اون روز بدجور به گریه افتاده بودم و دیگه داشتم هق هق میکردم. مامان طفلکیم هرکاری کرده بود تا آرومم کنه. طفلی چی میکشیده اونهم با یه نوزاد چند روزه(خواهر کوچولوی من) آخرش مستاصل ازم پرسید: آخه شایلی جان چی شده واسه چی اینقدر گریه میکنی؟ حسم رو خوب یادمه فقط میخواستم گریه کنم با دلیل یا بی دلیل!! ولی نمی فهمیدم این حالت یعنی چی!! آخرش با همون هق هق گفتم: آخه مامان دلم همش میگه شایلی گریه کن گریه کن!!!

امروز بعد ازظهر روز پر از گردشی با شاهدونه داشتیم. راستش رو بخواین تو این دو روز خیلی سعی کردم باهاش مدارا کنم و خیلی خیلی هم ازتون ممنونم که مثل همیشه راهنماییم کردین. من گاهی ترجیح میدم به جای فقط عمل کردن به نظرات کارشناسان که گاهی حتی یه بچه رو هم بزرگ نکردند گوش جان بسپارم به تجربیات مادرانی که بچه داری رو با ذره ذره وجودشون می چشند. مخصوصا از وقتی که پرند جون مربی کلاس خلاقیت بهم گفت موقع زدن فقط دستهاشو بگیر و قاطعانه برخورد کن از اون موقع این رفتار خیلی خیلی کمتر شده. بگذریم... امروز عصر سرزمین عجایب بود و ددر و بازی و نقاشی و سیب زمینی سرخ کرده و هر چه باب میل شایناست. موقع برگشت نمیدونم چرا ولی تو ماشین زد زیر گریه. فکر کنم از خستگی بود. منم گفتم مامانی الان نمیتونیم دراز بکشیم باید رو صندلیت بشینی زودی میرسیم خونه. گریه هم نکن مامان حواسش پرت میشه ممکنه تصادف کنیما ببین چقدر ماشین دور و برمونه... حرفهامو پذیرفت و آروم شد ولی چند دقیقه بعد باز شروع کرد به گریه... توجه نکردم اما گریه هایی که معلوم بود بیشتر بهونه گریه است هی شدت میگرفتند. آخرش گفتم آخه عزیزم بهم بگو چی میخوای؟ چرا گریه میکنی؟ با همون لحن گریه جواب داد: آخه مامان نمیشه!! گریه نمیشه آلا شه(تموم شه)!! نمیتونم!!!

و من با لبخندی رو لبهام یاد همون حس افتادم که هنوز هم گاهی یقه مو میگیره و ته دلم گفتم: این کدهای ژنتیکی چها که نمیکنند... مرحبا به این دی ان ای (D.N.A)!!