روزی که پا به این دنیای خاکی گذاشتم وقتی خانوم دکتر با دستهای مهربونش منو از گهواره درون مامانی بیرون آورد یهو بند دلم پاره شد. دماغ کوچولوم تحریک شد و تا ته دلم سوخت. این چیزی نبود جز اکسیژن آزاد که از حالا به بعد باید دل از اکسیژن خون مامانی می کندم و خودم هوارو می بلعیدم. خوشامدگویی دنیا به من سرما بود و لرز و ترس و احوالپرسی من با او گریه ای پرصدا از ته دل. از نفس مامانی و اون خونه نرم و گرم و گرد و قلمبه جدا شده بودم  و اومده بودم  به یه جای سرد که بقیه هم دست از سرم بر نمی داشتن. وقتی بدنم از آثار خونه کوچولوم پاک شد اونقدر بهم سخت گذشته بود که چشمهامو از گرسنگی و بیحالی روی همه این مشقات بستم. همه دورم جمع شده بودند. عزیزانی که ماهها چشم انتظارم بودند. اما من چشمهای پف کرده سیاهمو روی هیچکدوم باز نکردم. تا اینکه یه نفس گرم و آشنا که جزئی از سلولهای بدنم بود با صدای عاشقونه صدام زد: دخترم... بابایی... . اونوقت حس گرم امنیت و آرامش تمام وجودمو فراگرفت و با اطمینان مژگان در هم فرو رفته ام حرکت کرد تا به یه چهره مهربون خیره شم و او باشه که نگاهم رو با دنیای بزرگ وحشتناکی که روبرو شده بودم آشنا کنه و با تکیه به محبت و قدرت پدرانه اش از اون دنیای ترسناک زندگی زیبا بسازه.

بابا شاهین مهربونم... زندگی زیبایی که واسم ساختی پر از عشق خالصانه و امنیت و آرامشه... من و مامانی امروز بیصبرانه منتظریم تا در خونه رو باز کنی . بپرم تو بغلت "عاشگونه" نگات کنم و داد بزنم...

                         بابایی تولدت مبارک... اندازه تموم دنیا دوستت داریم

 

پ.ن.۱: امروز شاینا جونی تونست چند ثانیه بدون کمک بشینه... تازه آب رو هم به راحتی با لیوان کوچولوش خورد.

 پ.ن.۲: عمه شیما فردا برمیگرده... مامان شهلا و بابا رضا هم میرن خونه خودشون... خیلی دلمون میگیره... انشاله سفر خوبی داشته باشن و زودی بیان پیشمون. هرچند همه اعتراف میکنن که با بودن شاهدونه نازمون دیگه دلشون نمیاد دیر به دیر بهمون سر بزنن. به ما که تو این سه هفته خیلی خوش گذشت.

تکیه به دستهای محکم بابایی

تکیه به دستهای محکم بابایی

تربچه نقلی مامان و بابا

تربچه نقلی مامان و بابا