تعطیلات تابستانی ما (3)
ما برگشتیم... باز هم کلانشهر بیکران پرهیاهوی سرشار از همهمه... شهر دود و خاک و آلودگی و رنگ رنگ آدمها و هزار رنگ فرهنگها... شهر صرفه جویی برای همه چیز یا حتی هیچ چیز!! راستی گفتم صرفه جویی... چه خوب که یاد دوستی کنم که در نظرات پست قبل برایم متاسف بود!! اونهایی که منو از نزدیک می شناسند خیلی خوب به روحیه محتاط من آگاهی دارند. هرگز نمی خوام محیط این فضای دوستانه رو که فقط برای دخترم ساختم به چالش یا بحث و جدل بکشونم٬ هرچند من در کنار اون روحیه محتاط هیچ سوال یا نقدی رو هم بی پاسخ نمی گذارم. شاید فردا روز دخترکم هم برایم متاسف بشه!!
دوست عزیزم... قبل از هر چیز باید بگم خیلی خوشحالم که خوانندگانی منتقد هم دارم. من در جایی زندگی میکنم که همسایه بالا شهری ام استخر خصوصی خانه اش رو با شیر آب حیاط پر میکنه و هیچ دغدغه ای نداره بی غم از اینکه اگه منزل امثال ما پمپ آب نداشت از آب شهری فقط شر شر شلنگ آب حیاط اونو می شنیدیم... تازه بر این همسایه مند بالا! با کراواتش و بی ام دبلیوی زیر پایش هیچ گلایه ای نیست که درد مردم را نداند یا نفهمد من در جایی زندگی میکنم که خیلی از آدمهای ظاهرمندش!! استخرهای یواشکی و زیرزمینی شون رو هم با آب شهری پر میکنند و باز هم هیچ غمی ندارند... دوست خوبم من در جایی زندگی میکنم که دود و سرب و پارازیت توی هوایش خاک و روغن توی زمینش و گچ و نیترات توی آبش رو کسی انکار نمیکنه و با افتخار هم اعلام میکنند و مسوولیت پذیری در همان حد خاتمه پیدا میکنه که فقط درصد و میزانش رو بسنجند و چه به روز ما و بچه هایمان بیاد خدا داند... دوست خوبم من در جایی زندگی میکنم که شبی رو در فرودگاه شهر زیارتی و توریستی اش به هوای پرواز ساعت ۸ شب باید آنقدر منتظر بمانیم و سرانجام ساعت ۳ صبح بپریم!! هیچکس هم توضیحی نده و هیچ سازمانی هم خود را موظف به پاسخگویی نکنه. من در جایی زندگی میکنم که وقت و مال و جان انسانها تا به این حد! ارزشمنده... دوست خوبم من هیچ کدوم از اونها رو تایید نمیکنم ولی متاسفانه واقعیت دارند. فرهنگ درست مصرف کردن رو خوب میدونم. منهم بعد از ساعت ۷ شب وسایل برقی پرمصرفم رو خاموش میکنم... منهم ساعاتی از روز به کولر خونه استراحت میدم... منهم شیرهای آب چکه کن خونه رو تعمیر میکنم... سیفون خونه ما هم درست کار میکنه... منهم به دخترم یاد دادم که موقع شستن دندانهاش شیر آب رو ببنده و موقع آبکشی دوباره بازش کنه... منهم موقع ظرف شستن شیر آب رو باز نمیگذارم... منهم... منهم... ولی دوست من میخوام این رو بدونی با این محدودیت وجود استخرهای سالم و بی ضرر واسه بچه ها و به حداقل رسیدن تفریحات تابستونی و زندگی در قلکهای نهایتا ۱۰۰ متری اینجا "هرگز" تاکید میکنم "هرگز" دخترم رو از تنها تفریح تابستانی ممکن محروم نخواهم کرد. آب بازی تو حیاط خونه بابابزرگ با شلنگی که یه تار مو آب ازش بیرون میاد اونهم برای مدت چند دقیقه... من با کمال میل با دخترم همراهی میکنم و شاید فقط نگران سرما خوردنش باشم حتی اگه امثال شما اینو یه مساله ضد تربیتی بدونین و برام تاسف بخورین...
مسافرت ما از زادگاه خوش آب و هوا و شهر کوچولوی مامان شایلی همراه با کلی تفریح و مهمونی و دید و بازدید از اقوام و دوستان شروع شد و در ادامه چند روزی هم مهمان خونه خاله ها همجوار امام هشتم شدیم و خاطرات دوران طلایی دانشجویی رو زنده کردیم. هرچند هنوز هم حاضر نیستم به خاطر بعضی اختلافات فرهنگی ساکن مشهد باشم ولی اونجا شهریه که نقطه عطفی از زندگیم رو در اون سپری کردم. شهری که با دلتنگی پذیرفتمش ولی عشق رو بهم هدیه کرد و هفت سال از زیباترین سالها مهمان میزبان غریبش بودم و در پایان هفت سال با چهره ای متمایز و شخصیت اجتماعی برتری منو به آغوش اجتماع هدایت کرد. دلم برای وفور نعمت و فراوانی و ارزانیهاش تنگ شده بود. دلم هوای خیابانها و شلوغ پلوغیهاشو کرده بود و از اون مهم تر دوست داشتم با دوستان و اقوام مشهدی دیداری تازه کنم. این شد که شاهدونه خانوم ما که تا اون زمان توقفهای کوتاه و گذری در مشهد داشت این بار دیگه حسابی مشدی خانوم شد...
مشدی شاینا خانوم...
ناگفته نمونه با تمام به گونه ای لامذهبی هام!! دلم هوای اون گنبد طلایی رو هم کرده بود. همیشه ایمان دارم صاحب خفته در زیر اون گنبد طلایی نظر ویژه ای به مهمانان غریبش و ساکنان همجوار مهمانش داره. مدتها بود از روزهایی که باهاش درد دل میکردم و رو پشت بوم خونه کوچولوی دانشجوییم رو به گنبدش ازش حاجت می طلبیدم میگذشت. باید بگم دلم واسه اونهم خیلی تنگ شده بود.
گنبد طلایی صبح روز سه شنبه گذشته...

اقامت سه روزه ما در مشهد خیلی خاطره انگیز بود. شاینا برای اولین بار دیگه مشهد رو فقط از زبان خاله هاش نمی شنید و تصورش از مشهد فقط خونه خاله ها نبود. شاینا اذعان کرد که وای مامان مشهد هم خیلی برزگه ها!! چقدرم گرمه!!
تهرانیها به دل نگیرین که شما شهرستانیها تهران رو شلوغ کردین و تازه ناله هم میکنین... اگه به اعماق دلم رجوع کنم باید اعتراف کنم درسته کمتر از ده ساله که ساکن این کلانشهر بی در و پیکر! شدم ولی زادگاه همسر و دخترم رو دوست دارم. شهری که کلبه آرام و کوچکم در هیاهو و های و هویش آرام گرفته. شهری که زیباترین نعمت خداوند رو به من اهدا کرد و من مادر شدم... دلم برای تهرانم! هم تنگ شده بود...
شاهدونه ناز من شاينا جان