بابا کرم!!
از اونجایی که دختر ما محاله وقتی ما بیداریم بخوابه و تا زمانیکه چراغها روشنه اونم همپای ما بیداره ما هم سعی میکنیم شبها زودتر به رختخواب بریم. دیشب حدود ساعت ۱۱ دندونها رو مسواک زدیم بابا شاهین شب بخیر گفت و رفت تو اتاق منهم موندم کنار شاینا تا مثلا بخوابونمش. دست به کلید برق که زدم بلند اعتراض کرد که چراغ باید روشن باشه و خودش از رو تختش بالا رفت و چراغ رو روشن کرد فکر کنم ۴ یا ۵ بار این حرکت تکرار شد.
با توجه به شناختی که از شاینا داشتم یه شیشه شیر یه لیوان آب و پستونک حاضر و آماده بالای سرش بود. شیر رو نصفه نیمه سرکشید٬ بلافاصله گفت آب میخوام. انتظار داشت به بهونه آب بلند شم گفتم بفرمایید!! یه قلپ آب خورد پستونکشو گذاشت تو دهنش و نوبت قصه شد. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.... بلند داد زد نه هیچکی بود!!! منم گفتم خوب هیچکی بود!! باز اعتراض کرد نه از اول بگو یکی بود یکی نبود... خلاصه تا قصه مون شروع شد چند بار یکی بود یکی نبودشو گفتیم. قصه که تموم شد چشمهای براق و سیاه نشان از بعید بودن خواب بودند. چشمهای مامان هم که معلومه مست خواب!!! ... جیش دارم!... تو که همین الان جیش کردی مامان الکی میگی؟!!... نه زیاد دارم دروغ نمیگم که!!! اگه دروغ بگم مثل پینوکیو دماغم دراز میشه!!!... منهم شرمنده از اینکه این حس رو بهش تلقین کردم که دروغ میگه تسلیم شدم و رفتیم سر صندلی!!البته ناگفته نماند همین که از جاش بلند شد تلش رو گذاشت رو سرش کیفش رو آویزون کرد دمپاییهاشو پوشید عروسکش رو بغل کرد و بعد اومد واسه جیش!! همین که نشست زور زد و بالاجبار دو قطره جیش اومد!! ...تموم شد؟ همین بود؟... نه یه دریا دارم!! صبر کن!!!... دوباره قرمز شد و با فشار شاید یه قطره اومد... مامان فکر کنم یه دریا نبود یه کم بود!!!... خوب پاشو بریم تو که جیش نکردی نمیخواد بشوریم!!... نه اگه نشوری پاهام میسوزه!!!! من که خواب نیستم!!! ... چشم میشورم...
برمیگردیم تو اتاق... ساعت ۱۲ نیمه شب شده. دوباره پروسه چراغ روشن و خاموش تکرار میشه. پروسه قصه هم همینطور... باز میگه شیر میخوام... من هم که دیگه ماهر شدم همیشه شیر رو بیشتر درست میکنم تا دوباره بلند نشم. همینکه شیر آماده رو بالای سرش می بینه از چشمهاش میخونم که تو دلش میگه امان از دست این مامان این شیشه اینجا چکار میکنه!!!!! وقتی تیرش به سنگ میخوره چشمهامونو می بندیم تا بخوابیم. من سریع چشمهام گرم میشه همینکه خواب ناز میاد بشینه تو چشمهام میگه پی پی دارم!!! این موقع شب؟!!!... چی بگم پروسه جیش این بار واسه پی پی تکرار میشه و معلومه پی پی درکار نیست... راستی ماجرای تل و عروسک و دمپایی و ... این بار هم وجود داشت!! دیگه از رو ناچاری میگم آخه مامان جان سه ساله شبها همینه دیگه بزرگ شدی تورو خدا مثل بقیه بچه ها شبها بخواب... در حالیکه رو صندلیش نشسته خونسرد جواب میده: من که سه سالم نیست مامان!! دو سال و نیممه!!![]()
باز میایم تو رختخواب... مامان من میخوام بغلت بخوابم... من که دیگه چشمهام به زور بازه میرم کنار تا بیاد کنارم. محکم بغلم میکنه و درست مثل اکثر شبهای من به تقلید از من میگه مامان دوستت دارم! عاشگتم... منهم محکم به خودم فشارش میدم میگم قربونت برم تو همه زندگی منی... این جملات عاشقانه مادر و دختری چند دقیقه ای ادامه دارند. ... دخترم میتونم چراغو خاموش کنم؟ ...نه!... یه غلت میزنه اونور میره یه غلت دیگه میزنه اینور میاد... ساعت ۱ نیمه شب شده. ...مامان پشتمو ناز کن... منهم دیگه طاقتم تموم میشه آخه از اول این ماجرا پشتشو هم داشتم ناز میکردم... محکم میگم مامان جان شما بخواب من حاضرم برات بابا کرم هم برقصم!!! نمیدونم چرا از دهنم این جمله می پره. چشمهاش برقی میزنه و میگه بابا کرم چیه؟!! ...ای وای... منهم دیگه میزنم به سیم آخر... دراز میکشیم بغلش میکنم و شروع میکنم به بابا کرم خوندن... بابا کرم... دوستت دارم... دوسم داری و دوست دارم و... شیشه بابا رو نشکنی!!!! بعد اضافه میکنم باید اینطوری برقصی... گردنمو تکون میدم می چرخونم شاینا هم شروع میکنه به تکون دادن سرش... آخه مامان گردن من تکون نمیخوره که مثل شما نمی تونم!!... تو رختخواب نیم خیز میشم شونه هامو تکون میدم میگم باید شونه تو کج کنی تکون بدی کجکی!!!... بعدش دوتایی بلند میشیم من ادامه میدم... قر تو کمرم فراوونه... نمیدونم کجا بریزم!!!... شاینا میگه: همینجا... همینجا...!!! همینطور که قر میدیم! به ساعت نگاه میکنم یک و نیم نیمه شب شده... ... ادامه میدم... هرچقدر ناز کنی ناز کنی باز تو دلدار منی!!!... هرچقدر عشوه کنی و غمزه کنی باز گل بی خار منی!!!... شاینا هم بلند بلند میخنده طفلی بابا شاهین مثلا خوابه!!! ... حالا دیگه مال منی!!! دیگه و دیگه و بازم دیگه عشق منی!!... بعد دستمو میذارم رو گوشم و چهچه غزل خون در برابر چشمهای خندان و هیجانزده شاینا... ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم... ای ول!!!... آخه بقیه شو دیگه بلد نیستم!!! قه قه میخندیم و دوباره دراز میکشیم...
یهو چشمهامو باز میکنم. نور چراغ روشن اتاق چشمهامو آزار میده. ساعت ۴ صبحه. شاینا کجکی و برعکس خوابش برده. اصلا یادم نمیاد کی و چطور خواب رفتیم آخرین صحنه ای که یادم میاد شاینا بیدار بود. یعنی مثل خیلی از شبها من زودتر خوابم برده. درست تو رختخواب میخوابونمش و خودم میرم تو اتاق خودمون تا خواب تیکه پاره مو یه جورایی جمع و جور کنم و دوباره بخوابم. باز خدارو شکر که امشب گریه و داد و قال چاشنی این بیدار خوابی نبود.
خوب بازم بگین خودتون زود بخوابین تا بچه خوابش ببره. تمام شبهای ما اینطوره. اگه دخترک مثل دیشب زود بخوابه منظورم زودتر از ساعت دو نیمه شبه!! راس ساعت ۶ صبح بیداره!! با کلنجار رفتنهای من ساعت هشت صبح دوباره خوابش میبره... اگه اجازه بدم هروقت دوست داره شبها بخوابه مثلا دو یا دو و نیم دیگه کله سحر بیدار نمیشه ولی شب پدر من و شاهین درمیاد از خواب آلودگی... و اما روزها... خواب بعداز ظهر خیلی خیلی کم و کوتاهه. و روزهایی که خیلی هم خسته و ساعت ۱۰ شب بیهوش میشه تا حالا سابقه نداشته تا صبح بخوابه بعد یه چرت کوچولو ساعت ۱۱ شب بیدار میشه و خودتون میشه بقیه شو حدس بزنین!!! بنابراین من ترجیح میدم تا ساعت دو و نیم تحمل کنم و اجباری به زود خوابیدن نداشته باشم!!! کلا دخترک ما با خواب مخصوصا خواب شب میونه خوبی نداره. یه وقت فکر نکنین خیلی هم کم میخوابه ها!!! شاهدونه خانوم ما همین الان که ساعت ۱۱ صبحه در چنان خواب عمیقی بسر میبره که محاله کسی بتونه بیدارش کنه. ایشون عاشق خواب صبحه و با هر روشی هنوز نتونستم این برنامه خواب رو تغییر بدم. یاد مامانم میفتم زمانیکه شاینا نوزاد بود وقتی خواب عمیق روزش رو میدید میگفت ببین چطور عمیق خوابیده این خواب رو اصلا شبها نداره... درسته از اولش همین بوده... ما که کارمون رسیده به قر تو کمر و دارام دیریم به جای قصه و لالایی شبها![]()
کمک حال ناز مامان در کار خونه!!
و شاینای پاییزی مارو ببینید... خودش میگه شبیه امیرمحمد شده آخه مثل اون کفش کتونی پوشیده. شاینا هنوز از علاقمندان برنامه عمو پورنگ و امیرمحمده...
پ.ن.۱: امروز روز قشنگی در تاریخ زندگی ماست... یادش بخیر...
پ.ن.۲: بهار عزیزم ورود آوای زیبای پاییزی رو به زندگیتون تبریک میگم. در کنار هم خوش باشید و پایدار...
شاهدونه ناز من شاينا جان