۱- طبق معمول نصفه شبه و در حال رقصیدن به رنگ(کسره ر!) شاینا خانوم هستیم. این بار داریم با هم نقاشی میکشیم. من که دیگه مغزم کار نمیکنه همینطور دارم میکشم و نمیدونم چی بکشم! یه خانوم و بعدش یه آقا میکشم. شاینا که متوجه میشه بلافاصله می پرسه چی کشیدی؟ نمیدونم چی جواب بدم همینطوری میگم این مامانه اینهم باباست. سریع میگه: پس "دخترت" شاینا کو؟ چرا اونو نکشیدی؟!

۲- هفته پیش طی یه برنامه ناگهانی دست شاینا رو گرفتم رفتیم کلینیک پایین خیابونمون از داروخونه همونجا واکسن انفلوانزا گرفتیم و تو تزریقاتش واکسن زدیم. قبلش کلی باهاش صحبت کردم و راضی شدیم باید یه کوچولو دردشو تحمل کنیم به جاش دیگه مریض نمیشیم تا دوباره خلط بیاد تو گلومون به قول شاینا عو کنیم! وقتی قیافه آقای تزریقاتی رو دید دیگه خانومی رو کنار گذاشت و بنای مبارزه طوریکه آخرش بغلش کردم و دستاشو گرفتم تا واکسنو بزنه. تو اون چند دقیقه فکر کنم تمام کلینیک صدای شاینا پیچیده بود و تقریبا همه می خندیدند... نه آقا نزن!! شما اجازه نداری به من دست بزنی!! مامان واکسن درد داره... و وقتی احساس کرد داره یه کم طول میکشه ادامه داد: آقا بسه دیگه عزیزم چقدر مگه آمپولم میزنی؟ آخه عزیزم واکسن خیلی بده فکر کنم!! خودتونو بذارین جای آقای تزریقاتی که یه دختر خانوم اینطوری عزیزم بارونش کنه شما بودین نمی خندیدین؟

۳- شاینا دیگه خیلی خیلی اصرار داشت بریم مشهد. آخرش براش توضیح دادم اگه ما بریم مشهد بابا شاهین تنها میمونه که... گفت: نه تنها نیست میره شرکت سرکار... گفتم: وقتی بیاد خونه چی؟ کسی نیست واسش غذا درست کنه... سریع با قیافه کاملا متفکر و قانع کننده گفت: نه مامان رستوران آقا خرسه!! غذاهاش خیلی خوشمزه است بابا شاهین بره اونجا غذا بخوره کارتون باشگاه میکی موس رو هم نگاه کنه!!! (یکی از برنامه ها پروپاقرص آخر هفته های ما رستوران سوپراستاره. شاینا شدیدا کی اف سی دوست داره و در و دیوار رستوران و عکسهای خرس پو و پیگلت و ... و کارتونش هم که دیگه جای تعریف نداره...)

۴- چند روزیه بابا شاهین رفته ماموریت ولی این دفعه ما تنها نیستیم. مامان شونی(نوشین) و بابا حسین و عزیز جون(مامان بزرگ من) مهمونمون هستند. امشب باز تصمیم گرفتیم بریم رستوران آقا خرسه. به تقاطع نیایش ولیعصر که رسیدیم چون هنوز واسه رستوران رفتن زود بود پیچیدم تو نیایش. اصلا فکرشو نمیکردم یه دختر کوچولوی ۳۲ ماهه اینقدر خوب بتونه جهت شناس باشه و مسیر و خیابونها رو بشناسه. سریع اعتراض کرد: ااا مامان رستوران از این طرف نیست از اون یکی خیابونه مگه نمیریم رستوران آقا خرسه... این اولین باری نبود که شاینا مسیرهای آشنا رو اینقدر زیبا جهت یابی میکنه و می شناسه. به این نتیجه رسیدم که هوش دیداری دخترکمون یکی از نتایجش این سنجش جغرافیایی قوی شده.

۵- باز داریم نقاشی میکنیم. این بار بعد از مامان و بابا بقیه اعضای خونواده رو هم میکشیم. آخریش مامان شهلاست. شاینا تذکر میده موهاشو بلند بکشم بعدش از ته دلش میگه: مامان شهلای من "واقعا" خیلی "زیباست"ها... معلومه دلش خیلی واسه مامان شهلا تنگ شده. در حاشیه: نگفتم من عروس نمونه ای هستم؟

۶- ما همچنان با مشکل یبوست دست و پنجه نرم میکنیم. البته خیلی خیلی بهتر از اوایل شده. جالب اینجاست شاینا دیگه خودش راه حل ها رو بلده... مامان شربت پی پی(شربت سناگل) بیار بخورم پی پی زود بیاد. شربتش سیاهه بدمزه است ولی من میخورم!! مامان هلو بخورم پی پی خوب میشه؟ و یکی دیگه از راه حل های دوست داشتنی لواشک و آلوچه است...

پ.ن: یادتونه گفتم خاله های خوشگلمون واسه یه کار فوری اومده بودن تهران که ما اجازه نداشتیم بگیم؟ الان دیگه اومدیم با کمال افتخار و سربلندی و غرور اعلام کنیم هر دو خاله سختکوش و باپشتکار و نمونه شاهدونه خانوم پی اچ دی قبول شدند با رتبه های فوق العاده عالی و مثال زدنی. این شادی برای من و شاینا مضاعفه از این جهت که دیگه اینجا تنها نیستیم و امسال دو تا خاله مهربون میان تهران... آیلی جان و مانلی نازم موفقیتتون بی نظیر بود. به داشتنتون و بودنتون افتخار میکنیم.