جوابمان همیشه در آستینمان است!
دوستان خوبم... از اونجایی که اصلا دوست ندارم خاطر دوستان خودمون رو آزرده کرده باشم و اونهارو نگران شاهدونه خانوم٬ از این رو زودی اومدیم تا بگیم خدارو شکر حال شاهدونه وبلاگستان رو به بهبوده و خوشبختانه همون اسپری بینی کارساز بوده و دو شب اخیر رو خوب سپری کردیم. این چند تیکه شاهدونه ای رو داشته باشین تا هم گل لبخند رو لبهاتون بیاد هم آخرین پست وبلاگمون شاد باشه...
۱- از خاله آیلی می پرسم فردا میری دانشگاه؟ جواب میده کاری ندارم فقط باید این کاغذو ببرم بدم بهشون زود میام. منهم گفتم پس من میرسونمت زود با هم برگردیم شاینا هم پیش سمانه(۱) میمونه. شاینا خانوم که مثلا سرگرم کارهای خودشه یهو ظاهر میشه و میگه: نه مامان شما خودت بمون عزیزم!! آیلی جون خودش میدونه دانشگاش کجاس!!!!!! تنها میره!!!![]()
۲- صبح زود یکی از روزهای بیماریشه. بعد از کلی دستور و خورده فرمایش شیر و پستونک و آب و حتی صبحانه میزنه زیر گریه. الکی و بی دلیل. منهم خسته و کوفته ازش خواهش میکنم عزیزم گریه نکن مامان. باز سرفه میکنی ها دماغت کیپ میشه.آخه چی شده گریه میکنی؟ در حالتی که سعی میکنه گریه شو کنترل کنه میگه: آخه مامان این گریه خوشحالیه!!![]()
۳- خاله سمانه داره خداحافظی میکنه. شاینا خیلی جدی میگه: خاله به امید دیدار!! خدا نگهدار!!
ازش می پرسم یعنی چی: میگه یعنی خدافظ بازم بیا پیشم!!
۴- هفته پیش که میخواستیم بریم دکتر قبلش کلی با هم صحبت کرده بودیم که عمو دکتر خیلی مهربونه بچه ها رو دوست داره اونجا قد و وزنمونو هم اندازه میگیرن مثل زرافه اتاق خودمون باید بایستیم تا قدمونو بخونن. شاینا هم راضی و خوشحال وقتی هم وارد کلینیک شد با دیدن میز نقاشی و چند بچه ای که مشغول نقاشی بودند از اون مهم تر کارتون باشگاه میکی موس که از تلویزیون کلینیک پخش میشد دیگه یخش آب شد. رفته رفته که نوبتمون نزدیک میشد یهو از دهنم پرید که شاینا دختر خوبیه میذاره عمو دکتر معاینه اش کنه. تا کلمه معاینه رو شنید شروع به بهونه گیری کرد. منهم ناچار به ادامه قصه عمو دکتر شدم که بابا حسین هم تو مطب بچه ها رو معاینه میکنه مگه بابا حسین گریه داره؟ وقتی گفت نه دیگه رفتیم تو مطب... شاینا با کمک آقای دکتر گوشی رو روی سینه اش گذاشت و اجازه داد معاینه اش کنه و البته کمی هم گریه کرد فقط کمی!!! بعد من از آقای دکتر پرسیدم: شما مگه دوست بابایی نیستین؟ شاینا گفت: بابا شاهین؟ آقای دکتر گفت: بله من دوست بابا شاهینم... بعد از چند دقیقه که دکتر با من حرف میزد انگار شاینا بعد از تفکر بسیار یهو پرسید: شما بالاخره! دوست بابا شاهینی یا بابا حسین؟
دکتر بیچاره نمیدونست چی بگه و چون فقط بابا شاهین رو از شاینا شنیده بود گفت بابا شاهین... شاینا گفت:نه آخه بابا حسین میره مطب بابا شاهین میره شرکت عزیزم!!!![]()
۵- یه روز دیدم صدای شاینا از تو اتاق درنمیاد. یواشکی وارد اتاق شدم و با بازی جدید ایشون آشنا شدم. هرچند اوایل حاضر نبود کسی اونو موقع این بازی ببینه ولی چند روز بعد تونستم تصاویری از این بازی شکار کنم...
بعله... ایشون روزی چند بار مینی موس و دیزی رو به دنیا میارند!! احتمالا اثرات دیدن فیلمهای بارداری منه و البته در یکی از مهمانیهای دوستانه اخیر با چند تا خانوم باردار از نزدیک آشنا شده... ضمنا لطفا چشمانتان رو بر روی شلوغ پلوغیهای اتاق ببندید...![]()
(۱)... خاله سمانه دختر خاله بابا شاهینه که الان چند هفته ای میشه هفته ای دو سه روز میاد پیشمون و تو نگهداری از شاینا درکنارمونه و شاینا از بازی کردن باهاش سیر نمیشه. اینطوری مامان شایلی هم تازگیها تونسته کمی برای خودش نفس بکشه...
شاهدونه ناز من شاينا جان