ویژه "جان خاله"
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
اون دور دورا توی یه شهر بزرگ یه مامان شایلی و یه بابا شاهین بودند که خدای بزرگ تازگیها یه فرشته کوچولو بهشون هدیه داده بود. این فرشته کوچولو هنوز اندازه یه دونه شایدم کوچیک تر بود و هنوز خیلی مونده بود تا بزرگ بشه و بتونه از شکم مامانیش بیاد بیرون...
حال مامانی روز به روز بدتر میشد... مخصوصا بعد از ظهرها که از سر کار میومد خونه دیگه اصلا نمی تونست هیچ کاری انجام بده. بابا شاهین هم کارش خیلی زیاد بود و اونهم نمی تونست نو کارهای خونه خیلی کمک کنه. خونواده هاشون هم پیششون نبودن تا یه وقتهایی بشه رفت خونه شون.
ولی تو اون روزهای سخت یه خانم مهربون پیش مامانی بود که خیلی کمک حالش شده بود. این خانومه خاله اون دونه کوچولو بود که واسه گذروندن دوره فوق لیسانسش اومده بود پیش مامان شایلی و بابا شاهین زندگی میکرد.
روزها گذشت و گذشت و بعد از چند ماه اون دونه کوچولو داشت یواش یواش تبدیل میشد به یه شاهدونه کوچولو... ولی باز هم حال مامان شایلی خوب نبود و خانم دکترش گفته بود باید استراحت مطلق کنه و اصلا تکون نخوره تا یه وقت شاهدونه کوچولو هوس نکنه زودتر از شکم مامانش بپره بیرون.
دیگه مامانی سر کارش هم نرفت و مجبور بود همش دراز بکشه و استراحت کنه. تو اون روزهای سخت اون خاله نازنین همه مسوولیت های خونه و خونه داری مامانی رو به عهده گرفت و حتی بعضی روزها به خاطر شرایطی که بود دانشکده هم نمی رفت.
گذشت و گذشت تا بالاخره شاهدونه قصه ما به دنیا اومد... ۱۰ روز اول دور و برشون شلوغ و مامان بزرگها و بابابزرگها جمعشون جمع بود. تا اینکه کم کمک همه رفتند سر خونه زندگیشون و این بار شاهدونه موندو یه مامان و باباش و یه "جان خاله" مهربون. راستشو بخواین مامان شاهدونه از نظر روحی یه کم به هم ریخته بود. هنوز نمی تونست با تغییرات بدنش کنار بیاد و از تنهایی بچه داری کردن می ترسید. بابا شاهین قصه ما هم خیلی همکاری میکرد و طفلکی شبها که میومد خونه با اونهمه خستگی باز هم کمک حال مامانی بود و حتی بعضی صبحها از کارش هم میموند.
اما... روزهایی که بابایی سر کار بود باز هم جان خاله بود که خونه دار خونه مامانی شده بود و در امور شاهدونه داری هم یاریگر... اون روزها بود که واسه شاهدونه شعر میخوند : جان خاله منی... جان خاله منی...
از اون روزها چند ماهی میگذره و دیگه اون شرایط بحرانی وجود نداره. همه چیز عادی شده و شاهدونه هم خیلی عاقل تر و خانوم تر شده.
ولی امشب مامان و شاهدونه خیلی به فکر جان خاله هستند آخه میدونین فردا روز دفاع جان خاله است و مامانی و شاهدونه نمی تونن تو جلسه دفاع جان خاله حاضر باشن.
جان خاله مهربون ما... روزهای خاطره انگیزی رو تو این دو سال با هم گذروندیم. مخصوصا دوران بارداری و نوزادی شاهدونه... خیلی جاها خیلی خانومی کردی... خاله آیلی عزیز... امشب مامانی و شاهدونه کوچولو از صمیم قلب برات دعا میکنن که با موفقیت از پایان نامه ات دفاع کنی و از ته دلمون داد میزنیم: دوستت داریم جان خاله و بابت همه چیز ممنونیم...
پ.ن. : یه تشکر مخصوص از خاله لیلی عزیز مامان آراز كوچولو -قهرمان وبلاگستان- داریم به خاطر تنظیم روز شمار بالا. خاله لیلی دستتون درد نکنه.
شاهدونه ناز من شاينا جان