داره یه سال میگذره... چه روزی بود احساس میکردم یه روز سرنوشت ساز تو زندگیمه روزی که متوجه میشم جوجه تو دلم چه جنسیتی داره...نمیگم واسم مهم نبود دختر باشه یا پسر معلومه که فرق داشت. اینکه بدونم مامان یه آقای محترم میشم یا مامان یه دوشیزه متشخص. چیزی که اهمیت نداشت ارجح بودن یکی به دیگری بود. به نظر من این که میگن واسمون مهم نیست بچه دختر یا پسر باشه اصلا درست نیست. تعجب میکنم با امکاناتی که الان هست و میشه جنسیت بچه رو تعیین کرد خیلیها این کارو نمیکنن. چون واقعا تو برقراری نوع ارتباط تو دوران بارداری که خیلی هم مهمه بسیار تاثیر داره.

اون روز ساعتها نمیگذشتند. تا تونستم کار کردم تا گذر زمانو متوجه نشم. عصر بعد از کمی استراحت با شاهین قدم زنان حرکت کردیم. آخه راهی نبود... سر کوچمون. هنوز هم وقتی تابلوی "سونوگرافی جام جام" رو می بینم طعم شیرین اون روز رو مزه مزه میکنم. جالب بود که اونقدر همه با اطمینان از روی ظاهر من جنسیت رو پسر تشخیص داده بودند که تقریبا مطمئن بودیم یه کاکل به سر تو راه داریم.

وقتی خانوم دکتر با برخورد فوق العاده اش داشت سر به سرم میذاشت و با کارآموزش سر تشخیص جنسیت بحث میکرد دل تو دلم نبود. من هیچی نمی دیدم و بابا شاهین هم مشغول فیلمبرداری بود. دکتر گفت چی دوست داری؟ گفتم نمیدونم فرقی نمیکنه... با خنده بلندی گفت واقعا؟... کارآموزش گفت من بگم؟ پسره پسره نه؟! خانوم دکتر باز خندید و گفت نه... دختره... و بعد مونیتورو به طرفمون برگردوند و شروع به توضیح دادن کرد. وای... چه زیبا بود اون حرکت دنده های مویین... اون قلب بندانگشتی تپنده... اون کله قلمبه!... با اون دست و پاهای جوشان از حرکت... اونقدر سریع و محکم حرکت داشت که هم میدیدمشون هم حسشون میکردم... به جرات میتونم بگم زیباترین روز زندگیم بود. به مناسبت دختر بودن جوجه کوچولومون یه پیراهن خوشگل واسش هدیه گرفتیم. اولین خریدی که واسه خانوم کوچولو کردیم البته بعد از جورابایی که جان خاله همون ماه اول گرفته بود. همون پیراهنی که شاهدونه خانوم تو مهمونی دندونیش پوشیده.

خوب دیگه... مامان شایلی این چند وقت خیلی رمانتیک و احساساتی شده نه؟ از همه این خاطره بازیها و شیر نخوردنها و افسردگیها بگذریم سخن از شاینا جوجو خوشتره!!!

فرشته کوچولوی ما این مدت تا دلتون بخواد بهش خوش گذشته و بازیگوش شده و البته پیشرفت کرده. هفته پیش که مامان و بابای من اومده بودن پیشمون و عسل خانوم دیگه کیفور بود. کله سحر که از خواب بیدار میشد دیگه به اجبار و خواهش و تمنای من بیچاره مجبور نبود بخوابه. آخه میدونین تو خونواده ما فقط من زیادی خوش خوابم. همه همیشه بیدارند!! معلومه دیگه شاینا هم عشق میکرد. تا می تونست واسشون دلبری میکرد و  بااونهمه ناز و ژستی که داشت بابا چه عکسهایی از این مانکن کوچولو میگرفت. متاسفانه فیش دوربینشو نیاورده بود و نتونستیم عکسای فوق العاده اشو داشته باشیم. قراره واسمون بفرستن حتما باز وبلاگمونو با شاهکارهای بابا رنگین میکنیم.(قابل توجه دوستانی که سراغ عکسهای بابا حسین رو میگیرند.)

الان هم میزبان بابا رضا و مامان شهلا هستیم و دردونه ما باز داره با بابابزرگ مامان بزرگ دیگه اش کیف میکنه. اما چیزی که هست دخترک ما یه خورده زیادی مامانی شده. همه جا دنبالمه. باید حضور داشته باشم حتی اگه باهام کار نداشته باشه هر چند دقیقه حاضر غایبم میکنه و وای اگه نباشم... . شبها هر چند ساعت تو عمق خوابش هم یه غلت میزنه و باید بهم برخورد کنه یعنی بغلم باشه و اگه نباشم حتی تو اون خواب عمیق گریه میکنه و این یعنی میونه خوبی با تخت خودش نداره. از وقتی که دیگه شیر منو نمیخوره مرتب سعی کردم حتما رو تخت خودش بخوابه ولی زیاد راغب نیست. البته تقصیر خودم بود که زودتر این کارو نکردم و شدیدا به خودم وابسته شده. نمیدونم شاید به خاطر تنبلیم بوده که ساعت به ساعت واسه شیر دادن بلند نشم. اونجوری که کنارم بود راحت تر بودم. اما این پروژه همچنان ادامه داره و خوب معلومه دیگه شاینا خانوم همون یه شبو که قبلا گفتم کاملا خوابید!!! یادتونه چقدر دلمو خوش کرده بودم؟!! به پیشنهاد مامان شهلا قراره تو این مدت روزی چند ساعت شاینا رو بذارم پیششون و برم بیرون تا وابستگی لحظه به لحظه اش بهم کمتر شه. اینهم پروژه بعدی ماست.

و اما برسیم به شیرین کاریهای جدید نازگلکمون... دختر محتاط ما بالاخره تو هفت ماه و پنج روزگی یعنی ۲۸ تیر تونست بدون کمک بشینه ولی از اونجایی که زیاد با نشستن میونه خوبی نداره هنوز باید مراقبش باشیم که یه وقت نیوفته... شیشه شیرشو هم دیگه میتونه بدون کمک بگیره و بخوره هر چند خودم تنهاش نمیذارم و شاینا فقط واسه بازی و سرگرمی و آب خوردن اونهم با شیشه پلاستیکی میتونه بطور مستقل از شیشه بخوره... تو رقصیدن کلی پیشرفت کرده دیگه میتونه رو زانوهاش بایسته و با بالا و پایین رفتن نانای کنه البته به کمک دیوارهای بالشتی!اطرافش... فقط کافیه بشنوه "آره بچه ها... همه دختر پسرا... من سامیار هستم... آهنگ جدید من و احسانه... اسمش هست "بیس"... ..." هنوز آهنگ شروع نشده شاشا کوچولو مدتهاست که رقصیدنو شروع کرده اونهم با چه جدیتی !!... و دیگه اینکه... اصلا میدونین چیه من تو این چند پست زیاد حرف زدم بقیه شو تصویری ببینین...

قبل از هر چیز یه ناز و کرشمه شاینایی با چشمهای خواب آلو... ای جونم

بعدش یه قیافه جدی که یادتون بیاد شاهدونه ما همیشه به دوربین زل میزنه

ایشون حاج خانوم شاینا باجی هستن که از حموم اومدن... حوله ای که ملاحظه میکنین در واقع حوله نیست. ما بهش میگیم "شمد". نمیدونم همه همینو میگن یا نه. یه جور ملافه اس که وقتی با بدن خیس دورتون بپیچین گرمای لذت بخشی بوجود میاد... شاینا عاشقشه و البته پوشکی که تو دستش می بینید اسباب بازیه چون همیشه باید دنبال حاج خانوم شاینا باجی بدویم تا بتونیم یه پوشک ببندیم. فقط هم با پوشک بازی! راضی میشه حرکت نکنه!!

این هم یکی دیگه از پیشرفتهای دخملمون... اول با کمک بالشتها در حال تماشای بیبی تی وی یه کم بلند شد البته اریب!!...

... و بعد... حالا بماند که چقدر زمین خورد و کله معلق زد و گریه کرد و... ولی هرگز دست از تلاش برنداشت که... تا اینکه پیروز شد

اوا! شاینا مامان پشتتو به دوربین نکن دخترم زشته... آفرین گلم

این خانوم محترم که می بینین عشق همه ماست یعنی بدجور دلمونو برده... یه دختر ناناز - جوجو - عروسک... البته نجیب و سر به زیر!

آخ... ای وای... مامانی آبرومون رفت...!! دختر که اینجوری نمی خنده تموم دو دندونش دیده بشه!! ... چی؟... آره بابا بهشون میگم... ولی اول شما سنگین رنگین باش...

آفرین دختر نازم...

خوب... میدونین اونجا شاینا درگوشی چی گفت؟!! میگه: مامان من که دیگه دو دندون نیستم"

بعله... شاهدونه خوشگل ما سوم مرداد ماه تو هفت ماه و یازده روزگی رسما "چهار" دندونه شد. دخترکم دو دندون پیشین بالاییش با هم دراومدن و هنوز هم داره اذیتش میکنه. به قول خاله ویدا (دوست دندونپزشک مامان شایلی) شاینا جوجو واسه گاز گرفتن عجله داره...

 

پ.ن : میدونین دختر چهاردندون ما عاشق این غذاهاست؟