شاهدونه قصه ما تو تعطیلات آخر هفته گذشته اولین سفر زمینی و با ماشینو تجربه کرد. صبح سه شنبه ساعت 5 صبح وقتی شاهدونه خانوم چشمهاشو باز کرد به جای دیدن مامان و بابا کنارش متوجه شد انگار بیرون اتاق خبراییه!! مامان شایلی که منتظر بیدار شدن خانوم کوچولو بود سریع دخترک رو بغل کرد و آورد تو هال. آره... همه بیدار بودند و در تکاپو... تو فاصله ای که بقیه در حال حاضر شدن بودند مامان شهلا صبحانه شاینا خانومو داد و در کمال ناباوری و تعجب شاینا در خونه باز شد و همه بیرون رفتند. دخترک کلی خوشحال شده بود. آخه میدونین شاینا خانوم تو اوج بهونه گیریهای ددری! وقتی در خونه باز شه و حتی فقط تو راهرو یه چرخی بزنه آروم میشه. ولی این بار قضیه به همین جا ختم نشد. خانوم کوچولو تو بغل مامان بزرگ و بابابزرگش وارد آسانسور شدند و تو پارکینگ هم بابا شاهین با کارسیت خانوم خانوما منتظرشون بود. نه... مثل اینکه این دفعه این "ددر" راست راستیه!! شاینا خانوم سرحال و خندون تو صندلیش نشست و از اونجایی که عاشق کارسیتشه هنوز به سر کوچه نرسیده بودند که خواب هفت تا پادشاهو میدید...

شاینا در آغاز سفر

کم کم وارد جاده زیبای چالوس میشدند و از اونجایی که می خواستند درگیر ترافیک جاده به دلیل تعطیلی آخر هفته نشن و شاینا هم خواب بود ترجیح دادند تا زمانی که شاینا جوجو تو خواب نازه به راه خودشون ادامه بدن. مامان شهلا و بابا رضا هم از ماشین خودشون گزارش لحظه به لحظه احوال شاشا کوچولو رو می گرفتند. یواش یواش دختر کوچولو چشمهای نازشو باز کرد و با یه خنده و نگاه "عاشگونه" به مامانی درخواست شیر کرد. اونهایی که تو جاده چالوس زیاد رفت و آمد میکنند رستوران "دونا" رو حتما میشناسند . خوب ما هم چون میخوایم سفرنامه دقیق بنویسیم مجبوریم همه چیزو بگیم دیگه... همونهایی که اونجا رو می شناسند دستشوییشو هم می شناسند!!! بعله دیگه... شاینا خانوم بعد از خوردن شیر از دستشویی اونجا هم استفاده کردند!! حالا بماند که تو اون شرایط وسط جاده شستشو و تعویض پوشک با چه مکافاتی انجام شد!!!

دخترک خوش اخلاق تو کل جاده خندید و آواز خوند و تازه تو صبحانه بزرگترها هم شریک شد...

بقیه جاده رو از ترس اینکه شلوغ بشه بدون توقف ادامه دادند و سرانجام به مقصد رسیدند: باغ سرسبز بابا رضا تو شهر زیبای تنکابن. بعد از یه استراحت کوچولو و صرف ناهار مامان شایلی و بابا شاهین تصمیم گرفتند همراه شاهدونه خانوم گشتی توی باغ بزنند و حیوونای کوچیک و بزرگو به شاینا نشون بدن. بابا رضا تو باغش دو تا "هاپو" داره. یکیش خیلی پیره و البته خیلی پشمالو و گنده. چشمتون روز بد نبینه تا شاینا خانوم چشمش به هاپو گندهه افتاد زد زیر گریه و داد و بیداد... حالا خوب بود هاپو نه تنها پارس نکرد حتی نگاهش هم نکرده بود. ولی خوب چه کنیم دخترک جوجو عسلی خیلی شجاعه دیگه!!! این بود که مامانی و بابایی قید بیرون رفتنو زدند و باز هم اونجا "بیبی تی وی" به دادشون رسید و شاینا خانوم با شنیدن صدای "پو" و "پیز" همه چیرو از یاد برد.

شاینا در حال تماشای بیبی تی وی در مسافرت

 فکر کنم آخرش شاینا به جای فارسی صحبت کردن وقتی شروع به حرف زدن کنه انگلیسی حرف بزنه!! اینهم از فواید بیبی تی ویه دیگه. الان اگه بهش بگین شاینا "پیکابو" بلافاصله شروع میکنه به دالی کردن و خندیدن. مخصوصا وقتی برنامه "فیلی و بادی شو" رو می بینه با صدای پیکابو گفتنشون غش میکنه از خنده.

بابا رضا و مامان شهلا زحمت کشیدند و به مناسبت ورود دختر عسلی یه بع بعی توپولی واسش سربریدند تا باز ماهیچه های خوشمزه بع بعی کوچولو بیاد تو سوپ لذیذ شاینا خانوم. خوش به حالش واله... خانوم خانوما تا حالا گوشت قصابی میل نکردند. هنوز ماهیچه های ارسالی مامان نوشین از دیار "خوش گوشت" خراسان تموم نشده بود که این بع بعی کوچولوی خوشمزه شد به به شاهدونه خانوم. شاینا جوجو یه سکه هم از مامان بزرگ و بابابزرگ مهربونش هدیه گرفت. میگم خوبه آدم نوه دردونه دو فامیل باشه نه؟! همین هفته پیش بود که خانوم خانوما با یه نانای حسابی دل مامان بزرگ و بابابزرگشو برد و یه سکه هم اونجا شاباش گرفت. نظرتون چیه به اموال شاینا دستبرد بزنم؟ اوضاعش خوبه ها... نه بابا شوخی کردم... امانت دار خوبی ام... دست گلشون درد نکنه.

فردای اون روز مامان شایلی و بابا شاهین به خیال اینکه شاینا قضیه دیروزو فراموش کرده و بی خیال هاپو شده دوباره عزم گشتن تو باغ کردند. ولی امان از وروجک بازی و حافظه خانوم موشی... شاینا کوچولو چنان ژست و قیافه ای گرفته بود اون سرش ناپیدا!! انگار دنبال هاپو گندهه میگشت. دخترک بلا که همیشه واسه دوربین کلی می خنده و زل میزنه حسابی رفته بود تو حس!!! باورتون نمیشه؟ ببینید...:

آره دیگه... با اون اوضاع و احوال مامانی وبابایی بی خیال معرفی بقیه حیوونا به شاینا شدند. گفتند شاید دفعه بعد که شاینا جوجو یه خورده بزرگتر شده باشه واسه این کار مناسب تر باشه.

بعد از ظهر همون روز مامان شایلی و بابا شاهین تصمیم گرفتند شاینا رو با یه پدیده عظیم دیگه رو به رو کنند. "دریا". شاهدونه قصه ما عاشق آبه. مخصوصا آب جاری و روان. همیشه تو خیابون زل میزنه به جوی آب. ولی ... راستشو بخواین ظاهرا دخترک زیاد از پدیده های بزرگ و مهیب خوشش نمیاد. چشم از دریا برنمیداشت و هاج و واج بهش نگاه میکرد. و وقتی مامانی و بابایی خواستند واسه عادی شدن شرایط آروم آروم شاینا رو به دریا نزدیک کنند و پاهاشو با آب در تماس... ناگهان مخالفت و گریه شاینای "شجاع" مانع شد... خودتون ملاحظه بفرمایید...:

اتفاق مهم دیگه ای که تو این مدت افتاده " لوس کردن" و "ناز کردن" و نا زو کرشمه دختر عسلی واسه مامان بزرگ و بابابزرگشه. به طوریکه هر زمان که مامان شایلی تصمیم به خوابوندن یا تعویض لباس شاشا کوچولو میگرفت که باب میل سرکار خانوم نبود با یه نق نق الکی و ساختگی مطمئن بود می پره تو بغل مامان شهلا یا بابارضا... راستش این آخر کاریها اونقدر تابلو این کارو میکرد که مامان شایلی با بغل کردن و بردن شاینا مخالفت میکرد. آخه بچه لوس باید ادب بشه دیگه... نه؟!

لوس کردن شاهدونه ناز نازی واسه مامان شهلا

شاینا و دوستای جدیدش

و این هم یه عکس اختصاصی واسه عمه های مهربون شاینا عمه فرانک و عمه شیما... عمو محمد عزیز و آروین جون و الین جون که کیلومترها با ما فاصله دارند واسه اینکه بگیم چقدرررر جاشون خالی بود و چقدرررر دوست داریم هر چه زودتر همه مون دور هم جمع بشیم و چقدرررر دلمون واسشون تنگ شده و چقدررر دوستشون داریم. (قابل توجه عمه فرانک: لباسو میشناسین؟)

و سرانجام بعد از 3 روز استراحت و تفریح امروز (جمعه) به تهران برگشتیم تا باز دوباره تو خونه مون تنها بشیم. شاینا جوجو تو راه برگشت اونقدر خسته بود که بیشتر مسیرو خوابید و البته الان که ساعت 9 شبه سرحال و شادابه و طفلی پدر مامان شایلی و بابا شاهین که باز واسه فرار از ترافیک جاده صبح زود حرکت کردند داره درمیاد از بیخوابی!

شاینا در راه برگشت به تهران

 

پ.ن.: دلمون واسه همه دوستای مهربونمون تنگ شده و در اولین فرصت که شاینا خوابید و ما هم با موفقیت بعد از دو بار آپ کردن و پاک شدن تونستیم آپ کنیم و پس از یه چرت کوچولو! به خونه های قشنگتون سر میزنیم و جواب کامنتهای محبت آمیزتونو هم خواهیم داد.