فصل تولد تو ...
ولی این چند روزه حسابش جدا بود. آخه از صبح تا عصر یه بوی بسیار دلپذیر آدمو مست و دیوونه میکنه... به بوی آشنا و پر از خاطره که دل اکثر ماهارو میلرزونه... بوی خوشمزه پاییز... آفتاب خوشرنگ و کم جون پاییز یادآور زیباترین خاطرات زندگیمه. من عاشق مدرسه بودم تمام 12 تا پاییزی که مدرسه رفتم واسه رسیدنش از اوائل شهریور شاید هم از اول تابستون لحظه شماری میکردم. هیچ میونه خوبی با تابستون نداشتم. این حس تو 6 تا پاییز بعدیشم که دانشجو بودم همراهم بود. همیشه فکر میکردم شاید به خاطر درسه که عاشق پاییزم اما دیدم هنوز هم با چشیدن بوی پاییز حال غریب و خوشی بهم دست میده البته دیگه این حال "غریب" نیست دیگه باهام"قریب" شده... زیباترین خاطرات زندگیم تو پاییز اتفاق افتادند. تو پاییز با قشنگ ترین محل دنیا آشنا شدم... "مدرسه"... که هنوز هم دلم میخواد یه بچه مدرسه ای با روپوش سورمه ای و کفش کتونی سفید باشم که کوله پشتیمو بندازم رو دوشم و فارغ از هر حسی به طرف مدرسه بدوم... تو پاییز با ورود به دانشگاه مسیر زندگیمو تعیین کردم... تو پاییز با یه موجود عزیز آشنا شدم... تو پاییز عاشق شدم... تو پاییز من و اون موجود عزیز دستمونو به دست هم دادیم و هم پا و همراه و همسفر زندگی هم شدیم و تو پاییز خدای مهربون یه دختر ناز پاییزی بهمون عطا کرد... و ... عجب حالی داره این پاییز...
این حس و حال خود به خود هوای نوشتنو بهم القا میکنه... نوشتن از یه دخترک ناز و دلبر و بسیار شیطون و وروجک... از هر چه بگیم سخن از شاهدونه پاییزیمون خوشتر است...
خدمتتون عارض شم که همون روز اول روروئک شاهدونه خانوم شکست... البته بهتره بگیم شاهدونه خانوم همون روز اول روروئک موجود در تهرانشونو شکستند!! خدارو شکر که پیشش بودم حتی چند قدم هم بدون روروئک با همون تیکه روروئکها برداشت و یهو زد زیر گریه که خوب شکر خدا به خیر گذشت. ولی چی بگم از چند روز بعدش که بدون روروئک گذران زندگی تقریبا غیر ممکن بود!! هی شاینا بدو مامان بدو... شاینا قل میخورد مامان قل میخورد... شاینا از در و دیوارو میز و صندلی و مامان و بابا و ... حتی پر معلق رو هوا آویزون میشد ! هی مامان از پشت باید هواشو میداشت... آخه این جوجو خانوم واسش فرقی نمیکنه از چی آویزون میشه اصلا رو زمینه یا نه داره پرواز میکنه! شاینا با این چیزا کاری نداره فقط دستشو ازش میگیره و تو جیک ثانیه بلند میشه کاش به همین جا ختم شه یه کم که گذشت و خسته شد انگاری یادش میره کجا بوده و چه میکرده یهو دستشو رها میکنه و خوب این دیگه وظیفه مامانه که بگیرتش !! مامان باید دربست در خدمت ایشون و آماده البته پشت سر ایشون باشه. یه جایی خونده بودم خدا چون نمی تونست به همه بنده هاش دونه به دونه نگاه کنه و مراقبشون باشه مامانها رو آفرید!!...البته حواسش خیلی جاها هست مثلا اگه شلوار نداشته باشه محاله زانوهاشو رو سرامیک بذاره وقتی به سنگ میرسه دیگه با کف پاهاش چهاردست و پا میره!! درجه کنجکاوی یا همون "فضولی" هم به شدت افزایش پیدا کرده از هر چیز و هرجا میخواد سردربیاره. یه کمربند ویبره گرفتم موقعی که ازش استفاده میکنم قیافه شاینا دیدنیه غش غش می خنده و سعی میکنه از کوهی به نام مامان صعود کنه اونقدر بهم آویزون میشه که آخر بی خیال ویبره میشم آخه بغل کردن شاینا با اون حرکات پا دست هرچی ویبره است از پشت بسته! تازه تو این مدت آنتن مرکزی خونه هم قطع بود واین یعنی بیبی تی وی هم تعطیل
(تورو خدا ببینین چه کشیدیم
)... بابا شاهین طفلی هم هنوز از راه نرسیده و لباس درنیاورده باید کمر خدمت واسه شاهدونه خانوم ببنده چون هم مامان دیگه اون موقع کاسه صبرش لبریز شده و باید به کارای آشپرخونه برسه هم شاینا دیگه حوصله مامانشو نداره و بابایی میخواد. البته طفلی جوجه ام حق داره منهم از صبح فقط مامان ببینم کسل میشم مخصوصا بعد از خونه بابابزرگ با اونهمه رفت و آمد و تحویل بازار... دیشب بابایی افطار جایی دعوت بود و دیر اومد خونه. شاینا خواب بود و بعد از یه ساعت از خواب بیدار شد و با دیدن بابا چنان ذوقی میکرد که حاضر نبود از بغل بابایی بیاد بیرون در این بین با شدت هر چه تمام تر با مامانی بیچاره بای بای میکرد!! هی بابا میگفت بای بای مامانی هی شاینا محکم دستاشو تکون میداد! امان از دست این مامان حوصله سربر!... آره دیگه خلاصه اش کنم شب با خوابیدن شاهدونه خانوم یه مامان و بابا داشتیم که هر کدوم یه گوشه ولو میشدن و نمیدونستن شام بخورن، تلویزیون ببینن، جمع و جور کنن یا اصلا برن بخوابن... اگه فکر میکنین قضیه به همین جا ختم شده اشتباه میکنین چون دیگه گذشت اون موقع ها که شاینا خانوم تا صبح راحت میخوابیدن و فقط شیر میخوردن و باز میخوابیدن (یادش بخیر!) دخترک قصه ما شبها اصلا راحت نمیخوابه و تا صبح بارها بیدار میشه و اگه گریه نکنه و بهونه نگیره و شیر نخواد، بازی میخواد حالا کی؟ مثلا 3 بعد از نیمه شب... گاهی خدا رو شکر میکنم سر کار نمیرم چون حتما غش بیخوابی میگرفتم!! ولی شاید اونجوری شاینا هم منو کمتر اذیت میکرد!! گاهی هم فکر میکنم چون دیگه شیر خودمو نمیخوره و درست کردن شیر کمی طول میکشه هر چند همه چیزو آماده میذارم و واقعا زمانی نمی بره ولی شاهدونه ما طاقت همون یه ذره زمانو هم نداره اینقدر ناآروم میشه... آخ که چه دلم لک زده واسه اون حس شیر دادن و آرامش شاینا بعد شیر خوردن، شمارش نفسهاش و آروم به خواب رفتنش... ولی آخه عسل من شما خودت دیگه شیر نخواستی ببین همه اینایی که اینجا رو میخونن شاهدن که به آب وآتیش زدم و نشد... مگه نه بچه ها؟ گاهی هم فکر میکنم آزار و قلقلک اون مرواریدای کوچولوه که دیگه نوبت مروارید بدجنسها شده و اونا گیلی گیلی میکنن و نمیذارن دختر من بخوابه... دیگه نوبت دندونای نیش و آسیابها شده... این فکرم به واقعیت نزدیک تره چون امروز حس کردم یکی از دندونای نیش داره سرمیزنه بالا سمت راست... البته هنوز کاملا مطمئن نیستم چون شاینا دیگه اجازه نمیده آمار دندوناشو به همون راحتی بگیرم و حاضر غایبشون کنم...!!
خلاصه... شب و روز و روز و شبمون به هم دوخته شده بود و اصلا نمی فهمیدیم الان روزه و باید کار کرد یا شبه و باید خوابید. چند شب پیش دیگه از کنار بابا شاهین اسباب کشی کردیم و رفتیم تو یه اتاق دیگه خوابیدیم تا هم بابایی راحت تر بخوابه و صبح به کارش برسه هم شاینا چند شبی بغل مامانش بخوابه و رو تختش تنها نباشه بلکه اینجوری آرامشش بیشتر شه و بتونه بخوابه.
چند روز اول که گذشت طی یک اقدام مبارزه ای و مدافعه ای سه تایی رفتیم خیابون بهار و یه روروئک جدید و البته از نوع فرنگی! منظور همون خارجی که محکم باشه و دیگه تصادفی نشه واسه دخترمون خریدیم. به قول بابا شاهین شاشا خانوم زد رنوی ایرونیشو درب و داغون کرد بابا واسش یه بی.ام.و خوشگل گرفت که دیگه درب و داغون نشه!! خوش به حال شاینا والا!! این بود که شاینای ما که اولش مامانش مخالف روروئک بود و روروئک نداشت حالا شده صاحب سه تا روروئک!! یکی شکسته یکی خونه بابابزرگ بود!! اون یکی هم که مارک داره دیگه بابا!! اما از اونجایی که دخترک ما به رانندگی سرعت بالا علاقه داشت و این ماشین جدیدش یه جورایی سنگینه و جا به جاییش مشکل، شاینا خانوم فقط استفاده از سیستم صوتی این ماشین جدیده رو می پسنده و اصلا نمیتونه حرکتش بده!! البته رو سنگ و سرامیک مشکلی نیست ولی اینجوری با این تیکه تیکه سنگ و فرش بودن خونه که نمیشه ویراژ داد این بود که دو راه حل ارائه شد اول اینکه بابا حسین و مامان نوشین روروئک ایرونی اونجایی شاینا رو فرستادن و دیگه اینکه از اونجایی که بابت ماشین مارک دار شاینا خانوم هزینه نسبتا قابل ذکری پرداخت شده بود و حیف بود بلا استفاده بمونه روزی یک بار شاینا و مامان میرن تو راهروی جلو در خونه و کلی ماشین سواری میکنن و به عبارتی با این ماشین جدیده کورس میذارن!!! هر چی که هست خدا پدر و مادر مخترع روروئک رو بیامرزه که به دادمون رسید به خدا...
شاینا در حال رانندگی با بی.ام.و جدیدش در راهرو... تعجب نکنین کفش پاش نیست... هیچ کفشی تو پای دختر ما بیشتر از ۵ ثانیه دووم نمیاره!!
اولش خوشش نیومد...

بعد یواش یواش خوشش اومد...

بعد دیگه خیلی خوشش اومد...

تا اونجا که میخواست خاله ساناز هم بیاد... (همسایه بغلی)

این شاهدونه ما میونه خیلی خوبی با شیر نداره. مامانم وقتی شاینا نوزاد بود همیشه میگفت من بچه اینجوری ندیدم همه بچه ها سرشونو به طرف سینه مامانشون بر میگردونن این خانوم کوچولو رو بر میگردونه...راست میگفت به خدا. اون از دست رد زدن به شیر من حتی الانم میونه خوبی با شیرخشک نداره. بیشتر شیرو همون شبها میخوره و اگه اصرار من نباشه حاضره اصلا شیر نخوره ولی از اونجایی که رو این مساله که یه شیرخوار باید شیر غذای اصلیش باشه خیلی تاکید دارم مدام با هم سر این قضیه درگیریم. اما بزنم به تخته و گوش شیطون کر و چشم حسود کور تا دلتون بخواد غذاخوره و حتی نیمه شبها هم حاضره غذا بخوره و از هر طعم جدیدی استقبال میکنه و بدون خوردن وعده های غذاییش اصلا سیر نمیشه حالا هر چقدر شیر بخوره البته به زور!! همیشه هم چشمش دنبال غذاهای ماست و معمولا با وجود اینکه غذاشو زودتر از ما میخوره باز هم شریک غذای ما هم میشه. البته همه میگن این یک خصلت خوبه و باید قدرشو بدونم . این اشتهای فوق العاده و عالی کاملا مناسب با فعالیت و تحرک بدنی زیاد شاینا هم هست هنوز هم عین نوزادها حرکات دست و پاش بسیار شدیده بطوریکه گاهی فکر میکنم بدنش درد نمیگیره؟!! از طرفی این اشتهای تعریف کردنی عواقبی هم داره و اونهم... گلاب به روتون... روزی چند بار شستشو و
... معمولا هم این اتفاق وسط غذا خوردن میفته و وعده هامون سیانس استراحت و آب بازی هم داره!! و یکی از عوارض این اتفاق سوختگی ناشی از پوشکه با وجود اینکه حتی یه ثانیه پوشکش آلوده نمیمونه و هنوز هم از همون پوشک خارجیه استفاده میکنیم که آنتی آلرژنه ولی غلظت و کیفیت و کمیت... !! اونقدر بالاست که پوست حساس دخترک ما با همون تماس لحظه ای هم می سوزه. البته وسایل پیشگیری و درمان هم کاملا مهیاست اونهم با بهترین نوع ملزومات... دیروز رو کمدشو نگاه میکردم انواع و اقسام کرمها و روغنهای ایرونی و خارجی پیشگیری از سوختگی وجود داشت که خوب خدا رو شکر همیشه این مشکلو از ریشه قلع و قمع کردیم حتی انواع نایاب کرمها هم که تو قفسه هیچ داروخونه ای نیست تو قفسه کمد شاینا هست ولی به نظرم باید شاینا رو هر چه زودتر از پوشک بگیرم میدونم الان زوده و دردسرش هم زیاد ولی این باید بشه جزء یکی از پروژه های لازم و سریع الاجرا به محض مناسب بودن زمان... فعلا که شبها تو ساعات اولیه خواب که خوابش نسبتا سنگینه بدون پوشک می خوابه که اونجوری سوختگیها التهابشون بخوابه.
شاهدونه ما در حال میل غذا... نوش جونت عزیز دلم![]()


ما برای هر گفته مون سند و مدرک داریم... اینجا هم زمان اعلام سیانس استراحت و آب بازی وسط غذاست!!![]()
![]()

با با ببا بببا به با به به ... این روزا این آهنگ دلنشین که کاملا هم ارادی و با نیت اجرا میشه (البته شاینا خانوم لغات فراوونی رو غیر ارادی ایراد میکنند ولی این بابا گفتن یه چیز دیگه است)، تو گوشه گوشه خونه مون شنیده میشه مخصوصا بعد از ظهرا با اومدن بابا شاهین این زیباترین لحن خوش آمد گویی به بابا شاهینه و معلومه که بابایی چه حالی میکنه... ما هم منتظر و به قول معروف تو خماریشیم که کی این لحن تبدیل به ماما بشه... حالا هی بشور وبساب دیدین آخرش همه وروجکا میگن بابا؟!!! حتی اون آآ رو هم محض دلخوشی جان خاله نگفت... تازه باید بیاین و ناز و کرشمه سرکار خانومو واسه باباش ببینین... چنان چشمهاشو خمار میکنه و دل میبره که آدم حیرون میمونه بچه 9 ماهه آخه از کجا این چیزا حالیشه؟!! وقتی بغل من ساکته یا وقتی آروم داره غذا میخوره به محض دیدن بابا شروع میکنه به نق زدن و لوس کردن!! حتی شبهایی که کنار بابایی خوابیده تا بیدار میشه شروع میکنه به گریه نازو ادایی!! مدلش با گریه راست راستکی فرق میکنه ها... انگار میخواد به بابا بگه آهای کمکککک!!! منو از دست این مامان زور گو نجات بده باباااااااا!!!!
گوشه ای از دلرباییهای دلبرک ما واسه بابا شاهین...




در راستای لذت بردن از این هوای دلفریب پاییزی و از اونجایی که عشق به بلعیدن این بوی ناب منو بی تاب میکنه یه هفته ای میشه که هر روز دمدمای غروب وقتی دیگه خورشید حسابی داره چرت میزنه یک عدد شایلی همراه با یک عدد شاینای کالسکه سوار راه میفتن به متر کردن خیابونا و آخرش تو یه پارک دنج دور و بر خونه شاینا خانوم یه شیشه شیر میل می فرمایند و اینجوری مامانی با یه تیر سه چهار تا نشون میزنه... هم شاینا خسته میشه و بهونه های عصرگاهیش کمتر میشه هم تو این گیر ودار یه شیشه شیر نوش جون میکنه، هم بابا میتونه تو خونه کمی استراحت کنه و از ددر بردن شاینا معاف بشه، هم مامانی مجبور به پیاده روی میشه که این یکی کلی مزیت واسه مامانی داره... مامانی دیگه حوصله اش سر نمیره و کم کم لاغر هم میشه... آره به خدا دور کمر توپولی بنده (همون شکم قلمبه!) از سه ماه بیش تا حالا 20 سانت کم شده و 10 سانتش تو همین هفته های اخیر بوده... آخ که چه لذتی داره پیاده روی تو این هوا با یه دختر ملوس و دلبر آواز خون که دل هر رهگذری رو میبره چه برسه به مامانش که دیوونه شه. همه مغازه دار های دور و بر و سربازای سفارت خونه های اطراف خونه مون شاینا رو می شناسن... مخصوصا آقای عزیزپور فروشنده داروخونه کنار خونه که دوست صمیمی شاینا شده و واسمون نان 2 کنار میذاره.
تو کالسکه هم آروم و قرار نداره...

تازگیها یاد گرفته دندوناشو رو هم فشار بده درست عین حرص خوردن... نمیدونم چرا؟! من که اصلا از این کارش خوشم نمیاد... الهی هیچ وقت حرص هیچ چیزی رو نخوری نازگل من![]()


باز ما داریم زیاده گویی میکنیم... فقط نکته آخر اینکه دخمل کوچولوی خوشگل کوچول موچول قلقلی مامان... چپ بری راست بیای روزی 500 بار مجبور شم بشورمت!! روزی 15 ساعت گریه کنی (که نمیکنیا) شبی دو ساعت در میون بخوابی ... هر قر وقمبیلی؟! داشته باشی... مامان شایلی دربست مخلصته... آ قربون دخمل...
پ.ن. ۱ : عمه شیما جون عزیزمون... موفقیت بزرگتو تبریک میگیم. خیلی خوشحالیم و بهت افتخار میکنیم که تونستی تو دانشگاه به عنوان استاد شروع به کار کنی. از ته دل برات آرزوی موفقیتها و کامیابیها و افتخارات روزافزون داریم و مشتاق دیدارت هستیم.
پ.ن. 2 : پس فردا بابا حسین و مامان نوشین و خاله ها از ترکیه برمیگردن ایران. هم دلمون واسشون تنگ شده هم دلمون میخواد زودتر چمدونهاشونو ببینیم!!! البته معلومه که سهم شاینا قسمت عمده حجم بارو تشکیل میده!
پ.ن. ۳ : چند روزی بود اشتراک اینترنت خونه تموم شده بود و نتونستیم به دوستای گلمون سر بزنیم در اولین فرصت به دیدار تک تکتون میایم.
پ.ن. ۴ : دوست عزیزی ما رو به یه بازی دعوت کرده. حتما عکس خوابیدن شاینا رو تو پست بعدی میذارم. ممنون دوست خوبم که به ما سر زدی و ما رو همبازی خودتون کردی.
پ.ن. ۵ : راستی این همه عکس میذارم "ماشاله" که یادتون نمیره؟ آره؟![]()
شاهدونه ناز من شاينا جان