شاینا و کلاه خاله مانلی

هفتمین روز از هفتمین ماه سال همیشه برای ما یادآور یه خاطره شیرینه... روزی که مامان شایلی و بابا شاهین با هم آشنا شدند. اگه بگم این روزو بیشتر از سالگرد ازدواجمون دوست دارم غلو نکردم. و امسال تو یازدهمین سالگرد ملاقات ما شاهدونه کوچولوی مامان تو اولین هفتم مهر زندگیش به مامانی یه هدیه ناب داد. هدیه ای که با هیچ معیار و میزانی نمیشه روش قیمت گذاشت... یه لحن شکلاتی... یه صدای آبنباتی... یه "آوای جادویی"... "ماما"... چه نوایی داشت، چه آهنگی داشت لرزش صدای نازک دوست داشتنیش، و چه عجیب و سخت لرزوند دل مامانشو... اونهم تو حالت گریه وقتی میخواست از رو صندلی غذاش بلندش کنم وقتی دید زیاد به خواسته اش اهمیت نمیدم و وقتی صداش آهنگ گریه گرفت به تناوب و مکرر میگفت ماما ماما ماما... لحنی آکنده از خواهش و التماس... دلم نمیخواست بلندش کنم میخواستم تا جایی که تک تک سلولهای شنواییم مجال میدن فقط بشنوم . اونهم فقط بگه... ولی لحن التماسش طاقتم رو ازم گرفت و اینگونه شد که شاهدونه ما مامانی رو از خماری درآورد و خطابش کرد. و از اون به بعد هروقت خواسته ای داره یا هروقت دیگه حوصله چیزی نداره که معمولا با گریه همراه میشه دائم تکرار میکنه ماما،ماما... آره دیگه خودشم میدونه مامانها فقط موقع خواسته ها به درد میخورن!!!

 وقتهای دیگه حتی زمانی که داره با خودش بازی میکنه مرتب زمزمه میکنه: بابا،بابا... به به، به به... دد،دد... و تازگیها اگه خلاف میلش کاری انجام بدیم بلند میگه : نه نه، نه نه... دیشب از خواب بیدار شد اومدم دیدم نشسته، پستونک تو دهنش، یه چشمشو میماله، چشما پف آلو، قیافه متکایی درست عین بالشت(به قول جان خاله) رو بالشتای کنارشم کجکی نشسته فقط میگه نه نه، بعدش که منو دید بلافاصله با همون لحن گفت: ماما،ماما... حالا شما بگین اگه شما بودین چکار میکردین؟ (میگم ظاهرا منهم دچار فرزند شیفتگی حاد شدم!! قابل توجه خاله ساناز مامان دانی جوجو).

روروئک سواری هم که دیگه تعطیل... آخه کم مونده بود از رو روروئک ایرونیه خودشو با سر بندازه زمین که خدا رو شکر کنارش بودم و رو هوا گرفتمش... خدا میدونه چه حالی داشتم. خم شده بود از رو زمین لوکاسو برداره که یهو دیدم رو روروئک اریب شده با سر آویزونه. تا چند دقیقه محکم بغلش کرده بودم و گریه میکردم. اونهم کلافه شده بود و میخواست بازی کنه یکریز میگفت دد دد...!! ولی ماشین سواری تو راهرو با بی.ام.و همچنان پابرجاست. تازه دیروز از محدوده هم خارج شدیم و کلی آسانسور بازی کردیم و بعدشم رفتیم لابی ساختمون کلی هم واسه لابی منمون قر دادیم!! ... چی؟ چشم بابا شاهین روشن؟!! نه بابا لابی من لابی وومنه! خانومه بابا!!

خوابهای شبونه کم و بیش بهتره ولی هنوز شب زنده داری داریم. از دندون جدید هم خبری نیست. فعلا پرچم سفید افراشته است. اون عملیات بین غذایی هم بهتر شده احتمالا اونهم از عوارض دندون بوده. ولی تا دلتون بخواد شیطنت داریم و کشتی و بدو بدو از اینور به اونور خونه. موقع خواب دیگه حتما باید رو پا بذاریمش. یه زمانی با نوازش میخوابید الان هم گاهی که رو شکم برمیگرده و دمر میخوابه دستور ماساژ صادر میشه!! ولی غالبا شبها شاهدونه خانوم بعد از یه کشتی جانانه سنگین وزن با مامان، ضربه فنی میشه و بعدشم لالا... البته پیش اومده وقتهایی که هر دو با هم ضربه فنی میشن و لالا!! همچنان بابا شاهین تو یه اتاق دیگه میخوابه ولی صبحها که زودتر بیدار میشه دیگه بازی و نگهداری از شاینا با بابایی میشه و مامانی میتونه یه ساعتی بدون استرس شاینا بخوابه. مرسی از این بابای مهربون که همیشه از زمان نوزادی شاینا تا الان پا به پای من بچه داری کرده و یه همسر و بابای نمونه است.

دیگه بازی کردنو هم یاد گرفته و معنی همبازی رو خوب درک میکنه. مخصوصا وقتی "پیکابو" بازی میکنیم.(دالی بازی). میذارمش رو پام روبه روی خودم دستهاشو میذارم رو چشمام و پیکابو بازی میکنیم. دفعه بعد دیگه خودش دستاشو میذاره رو چشمام و برمیداره منتظره من بگم "پیکابو!" بعدش غش کنه از خنده. گاهی هم پیکابو بازی وقتیه که رو صندلی غذاش نشسته منهم آوردمش آشپزخونه تا کارامو انجام بدم. هر چند دقیقه یک بار باید زیر صندلی قایم شم و پیکابو بازی کنیم اگه هم سرم شلوغ باشه و بخوام با کفگیر ملاقه سرگرمش کنم!! هنوز ندادمشون به دستش پرتشون میکنه پایین و فقط پیکابو میخواد.

سرعت چهار دست و پا رفتن هم دیگه با سرعت نور برابری میکنه!! دیگه وقتی هم که دستشو میگیره و می ایسته میتونه پهلو پهلو راه بره ولی هنوز هم وقتی خسته میشه خودشو پرت میکنه پایین که باز خدا مامانی رو باید از آسمون نازل کنه خانوم خانوما رو بگیره. یه کار خطرناکش هم اینه که دو تا دستشو پر اسباب بازی و کاغذ میکنه میدوه رو سرامیکها و اگه نگیرمش قطعا سر میخوره و با دهن میفته زمین.

همچنان عاشق موزیک و نای نایه. جالب اینجاست وقتی ریتم آهنگها تند و جاز میشه مثل آهنگهای تبلیغاتهای خارجی، قر خانوم خانوما هم شدید تر میشه. به شدت به جناب شهرام خان صولتی علاقمند شده. مخصوصا نارین کوچولوی هنرمندو خیلی دوست داره. با آهنگ "مهربونم" سعید عرب هم هیجان زده میشه و تازگیها از "شعر و غزل" جمشید خوشش اومده!! علاقمندیهای قبلی مثل "بیس" سامیار و "دنیا" آرش همچنان پابرجاست. تورو خدا سلیقه رنگارنگ دختر منو ببینین...!!! اصلا هم حاضر نیست دست از عقاید محکمش برداره طفلی بابا شاهین مگه جرات داره تو ماشین موزیک دیگه ای بذاره.... ماشینو رو سرش خراب میکنه!!

خلاصه جونم واستون بگه شب که میشه یه مامان داریم که انگار کوه کنده. تمام بدنم درد میکنه درست مثل بعد ورزش کردن شدید. یه زمانی تازه اون موقع می نشستم پای کامپیوتر و اینترنت بازی ولی الان دیگه انرژی ندارم. ولی از شما چه پنهون حتی وقتی بعد از یه کشتی جانانه خوابیده و به صورت ملوسش نگاه میکنم دلم میخواد بیدارش کنم!! خلم نه؟ نه میدونم همه شما مامانها درک میکنین چی میگم...

هفتم مهر شاینا اولین رستورانو تجربه کرد. با وجود ترافیک شدید و طوفان اون شب تهران ترجیح دادیم به همین بوف پایین تر از خیابونمون بسنده کنیم. و هر چی از خانومی دخترکمون بگیم کم گفتیم.

شاینا آماده برای رستوران

و شاینا در رستوران

شاینا در حال مطالعه... مرحله به مرحله...!!!

 آخه تورو خدا خوابیدنشو ببینین... حالا بهم حق نمیدین کرم بریزم بیدار شه؟

اسم این مدل بابا شاهینیه!! شاهین هم یه مدل خوابیدن دقیقا همینطوری داره... قبلا فکر میکردم آخه چطوری میتونه اینجور دمر بخوابه و پاهاشو جمع کنه! حالا دخترش هم درست مثل خودش میخوابه

الهی... "بیدارانا" شدین شما؟ (زبون شاینایی یا همون شانانایی!!) نگفتم میشه عین "بالشتانا"؟!! (این زبون خودش یه قصه جدا داره که سر فرصت تعریف میکنم.)

فکر میکنین چی تو سرشه؟ نه... گول نخورین شاینا الکی اینجور مظلوم و بی حرکت نمیشینه...

بله... نگفتم؟!! مساله موبایل بخت برگشته منه که دیگه کار نمیکنه البته به لطف آب دهن! شاینا خانوم

شاینا و اولین خرابکاری جدی! البته بعد از موبایل مامانی که ظاهرا خیلی جدی نبوده!!! طفلی دخترکم شمعهای شمعدونو شکونده هنوز نوبت به کریستال و شیشه میز نرسیده

 

پ.ن. : دلمون واسه دوستهای گلمون آراز قلقلی  و سارا کوچولو یه ذره شده... شما چطور؟