تیکه های خوشمزه روزانه ما! (1)
اینها انواع مختلف سلام گفتنهای شایناییه. اولی بابا شاهین ، دومی جان خاله ای ، سومی مامان شایلی و آخریشم وقتی که بقیه میگن نه... با بچه درست حرف بزنین مثل آدم بزرگا... چیه این لوس لوسکی حرف زدنا... تازه خبر ندارن ما یه احوالپرسی دیگه هم داریم: سلامانا... حالانا... احوالانا... خوبانایین شما؟!!! اسم این زبون شیرین هست "شانانایی"!! مخصوصا وقتی مامانی صدا میزنه: شانانا نانا ناناییییی... دخمل مامان کجانییییی؟!!! مامانی مطمئنه که بالاخره از یه گوشه خونه صدای تق و تق چهاردست و پا میاد و یه چخمل توچولو که معمولا یه چیزی هم تو دستاشه به اسم شانانا خانون!! ظاهر میشه.
میدونم خیلی تاخیر داشتیم ببخشین... بی برو برگرد میریم سراغ اپیزودهای شیرین روزانه خونه مون... تیکه های قشنگ زندگیمون که کاش میشد مزه خوشمزه شونو هم اینجا ثبت کرد. تیکه هایی خیلی خوشمزه تر از یه تیکه کیک یا پیتزا!!
قبل از هر چیز این مامان تنبل باید دوتا تاخیرو جبران کنه...
"خامانی" (با تشدید روی م) (خاله مانلی) عزیز... تولدت مبارک... خانوم دکتر کوچولوی خونه ما 23 ساله شد. انگار همین دیروز بود روزی که به دنیا اومد تو اون هوای قشنگ پاییزی بابا حسین من و خاله آیلی رو برد پارک... چقدر بازی کردیم و شبش مامانی رفت بیمارستان و ما خواب بودیم. صبح که بیدار شدیم بابایی گفت یه خواهر کوچولوی توپولی به جمعمون اضافه شده... حالا این خواهر ناز ما 23 بهار از عمر شیرینش گذشت و آرزو میکنیم 230 بهار دیگه رو هم در کنار هم باشیم![]()
خاله کوچولو همیشه موفق باشی و کامروا... دلمون واست یه ذره شده...
و تاخیر دوم برنده مسابقه خواب آسمونی... ایلیا کوچولو با اکثریت آرا برنده این مسابقه شد و طبق قانون مسابقه عکس برنده کوچولو رو باید تو وبلاگمون بذاریم... چشم... ضمن تبریک به مامان سمیه عزیز البته با تاخیر چند هفته ای... اینهم برنده توپول مسابقه خواب آسمونی...

تیکه 1 :
بعد از ظهره و مامان شایلی معمولا این موقع روز مشغول تهیه شامه. چون شاهدونه کوچولو غروب که میشه کمی بهونه گیری میکنه و نمیذاره مامانش بره آشپزخونه. ولی بعد از ظهرا یه مامانی همراه کمک آشپزش تدارک شام می بینه. بیبی شف کوچولوی ما داره با کلی کفگیر و ملاقه و در قابلمه یه غذای خوشمزه واسه بابایی درست میکنه!! هر چند گاهی که مامانی برمیگرده این صحنه رو میبینه...

گاهی شاینا غیب میشه... مامان این دفعه این صحنه رو می بینه...

البته بماند که تو کابینت رفتن و از دستگیره کابینتها آویزون شدن و در ماشین ظرفشویی رو کشیدن و زیر یخچال دست کشیدن... همه اتفاقات و کمکهای این کمک آشپز ناز ما هستند که خوب تو اون شرایط مامانی باید اورژانسی دست به کار شه و تا حالا نتونسته تو عکس ثبتشون کنه...
یهو یه صدای آشنا تو خونه پیچیده میشه...
so much fun on the farm... on the farm its fun its fun
بلهههههه... بیبی تی وی... سم و سیمونه... کمک آشپز کوچولو آشپزی رو بیخیال میشه و گلوله.... با سرعتی بالاتر از نور! جلو تلویزیون...

البته فقط این آهنگ دخترک مارو از جا نمی پرونه ها... اکثر برنامه های بیبی تی وی مورد علاقه شاینا هستند و دخمل کوچولو هر جای خونه باشه حتی با شنیدن صحبتهاشون بدون موزیک خودشو به تلویزیون میرسونه...
دختر کوچولوی ناز ما اکثر مواقع روز جلو تلویزیونه.حالا حدود 5000 بار مامانی میاردش عقب که به تلویزیون نچسبه ولی باز ... هر چند همیشه درگیر تماشا کردن نیست گاهی تمرین راه رفتن میکنه... تمرین ایستاده به نشسته که فوق العاده هم مهارت پیدا کرده و از اونجایی که تصمیم داره از دیوار راست بره بالا!! گاهی هم تمرین صعود...

تیکه 2 :
یکی از جاهای امنی که شاهدونه کوچولو توش آرومه و یا بازی میکنه یا تلویزیون میبینه صندلی غذاشه. ساعت حدود 10 صبحه و دخترک ناز ما بعد از نوش جون کردن یه صبحانه خوشمزه مشغول دیدن بیبی تی ویه. مامانی یه کوچولو میره تو آشپزخونه تا ظرف غذای شاینا رو اونجا بذاره. یه دفعه یه حس عجیب مامانی رو می پرونه که بدو برگرد تو هال... شاید چیزی کمتر از نیم دقیقه طول کشیده بود که مامان برمیگرده و با این صحنه رو به رو میشه...

شاینا پیروزمندانه به مامانش نگاه میکنه و مامان حیرون از اینکه دختر کوچولو چطوری با این سرعت راه ایستادنو پیدا کرده و شاکر از اینکه زود برگشت و اتفاق ناگواری نیفتاد... هر چند خانوم خانوما اصلا حاضر نبود مامانش ازش عکس بگیره... راستش یه کم هم ترسیده بود...

اینه که دیگه بعد از طرد روروئک و تخت، این آخرین جای امنو هم از دست دادیم...
تیکه 3 :
از وقتی بابا شاهین شاهدونه خانومو تو سبدش نشونده این سبد شده اسباب بازی مخصوص شاینا. بلافاصله وسایل توشو خالی میکنه و فقط با خود سبد بازی میکنه... چندین بار هم سعی کرده خودش توش بشینه...

گاهی هم دسته های سبد میخوره تو صورتش و شاکی میشه ولی از وقتی که دستشو رو سبد میگیره و بلند میشه و سر میخوره، مامانی سبدو از جلو دستش برداشته.
مامانی باز تو آشپزخونه است و داره شیشه های شاینا رو میشوره. خانوم کوچولو خودشو تا دم در آشپزخونه میرسونه و جایی میشینه که هم مامانشو می بینه هم تلویزیونو!! چند تا از اسباب بازیهای شیرین آشپرخونه ای هم دستشه!! وقتی مامانی برمیگرده اگه گفتین چی میبینه؟...

تیکه 4 :
بابایی زنگ زده که بچه ها حاضر باشین من اومدم بریم بیرون یه دوری بزنیم. مامان داره آماده میشه و بهترین راه واسه اینکه شاینا کوچولو از پاهاش آویزون نشه اینه که یه وسیله تازه بهش بده و بذارتش رو تخت و خودش هم تو آینه هواشو داشته باشه... ولی دخترک کنجکاو ما باید کارآیی هر چیزو کشف کنه...





اه اه... چه بد مزه بود!! همون جوراب خودمون بهتره!!![]()

تیکه ۵ :
از وقتی شاینا شیرخشکی شده نمیدونم چرا خواب مامانی اینقدر سنگین شده شاید به خاطر دوندگیهای هر روزه است و ربطی به شیرخشک نداره. اون موقعها با کوچکترین حرکت شاینا از جا می جهید و بهش شیر میداد ولی این چند وقته وقتی بیدار میشه انگار زمان و مکانو گم کرده. اکثر مواقع بابا شاهین حواسش جمعه و شیر شاینا رو آماده میکنه
. با وجود اینکه تشریفات کامل و مجهزی هم واسه لالای شاینا خانوم آماده میشه...

خودش هم عاشق این تشریفات رنگارنگ شبونه شه... ببینین بعد از دو روز گشتن،جرقه فکر بابایی یکی از شیشه هاشو کجا پیدا کرد...

ولی هنوز مامانی کامل به این شرایط خو نگرفته و دلش واسه روزهایی که شیر میداد تنگ شده.
نصفه شبه. ساعت 2 یا 3 یا 4... مامان و شاینا پیش هم میخوابن و بابا شاهین هم تنهایی تو اتاق
. یهو صدای گریه شاینا... و این بار مامانی فرزو سریع بلند میشه اول پستونک بعدشم با سرعت هر چه تمام تر شیر درست میکنه و همین که پستونکو از دهن شاینا درمیاره تا شیشه بده... چشمتون روز بد نبینه... جیییغغغغغغغغغغغغغغغ!!! اونهم بنفش تیره تیره... متاسفانه شاینا هنوز هم از اون جیغ بنفشای دوران نوزادیش داره. یه جور جیغ بسیار بلند و تیز. به قول مامان شهلا تن صدای جیغش مثل اینه که یه چیزی گوش آدمو برش میده... ما هنوز متوجه نشدیم دلیل این جیغهای شبانگاهی شاینا چیه؟ روشهای مختلفو امتحان کردیم... دمای اتاق ، لباس مناسب ، پوشک تمیز ، غذای کافی که هم سیر باشه هم سنگین نباشه و ایجاد دل درد نکنه ، شیر به موقع ... ولی چیزی که بیشتر به نظر میرسه اینه که شاینا تو اون شرایط دوست نداره بخوابه چون وقتی تو بغل مامانش از اتاق میاد بیرون آروم میشه و تا برمیگرده و رختخوابشو می بینه جیغ میزنه حتی اگه سایه بابا شاهینو هم ببینه جیغ میزنه و میخواد باهاش بازی کنه... حالا اگه بشینه و با بابا بازی کنه خوبه ولی نه... مامانش باید بغلش کنه و بابایی باهاش بازی کنه
!! حالا چطور میشه به حرف روانشناسهایی که میگن اگه بچه نصفه شب بیدار شد زیاد تحویلش نگیرین بذارین بفهمه موقع خوابه، عمل کرد!؟! اونا کافیه بیان و جیغهای دختر ما رو بشنوند. خلاصه دخترمون بعد از یه ساعت از بس بهونه میگیره خوابش می بره... اونهم مثلا اینجوری...

ما تا حالا نتونستیم شاینا رو تو رختخواب خودش یا یه جای نسبتا مرتب بخوابونیم... دخترکمون باید هزار تا بالشت دورو برش باشه چون دائم تو خواب می چرخه... ما هم مجبوریم هر چی رختخواب داریم دورش بچینیم و معجون رنگارنگی از رختخوابها واسش درست کنیم
...
تیکه ۶ :
این روزها چقدر هوا سرد شده. مامانی از ترس سرماخوردگی به خاطر سرمای هوا و ویروسهای رنگارنگ موجود دخترجوجو رو زیاد بیرون نمیبره. فقط وقتی بابایی بیاد بعضی روزها با ماشین میرن ددر. با تعطیل شدن کالسکه سواری شاهدونه خانوم، غروبها که بابا شاهین تو ترافیک وحشتناک این روزها مونده و دیر خونه میرسه، خانوم خوشگل ما دیگه حوصله اش حسابی سرمیره و بهونه هاش شروع میشن. یه کم با جان خاله تلفنی حرف میزنه... یه کم بیبی تی وی میبینه... یه کم با مامانی لگو بازی میکنن... ولی دیگه هیچ چیز راضیش نمیکنه... تا اینکه مامانی یه چیز جدید کشف کرد... این دو جای خونه پر عکسهای آدمهای دوست داشتنی شاینا هستند. مامان بزرگها، بابابزرگها، خاله ها ، عمه ها... حتی اونهایی که شاینا تا حالا ندیده... مامانی شاینا رو بغل میکنه و میرن "اشاره بازی"... یکی یکی اسم عزیزانمونو می بریم و به عکسشون اشاره میکنیم و شاهدونه خانوم هم ممکنه گاهی اشتباهی اشاره کنه ولی اشاره کردن به عکسها رو خوب بلده و با این کار غرق در لذت میشه. اینجوری کمی هم زمان میگذره تا بابایی برسه خونه...


البته اینو هم بگم دختر ما خیلی هم از لباس زمستونی خوشش نمیاد. کلا خیلی خیلی گرماییه... پتو... کاپشن... کلاه... اصلا حرفشونو نزنین!! وقتی میریم بیرون تو ماشین یه چیزی پوشیده بیرون یه چیز دیگه چون محاله لباس گرمو تو ماشین تحمل کنه و گاهی هم بابایی باید جلو باد و سرما بگیرتش تا شاهدونه خانوم متوجه شه سرما یعنی این و لباس واسه این هواست... اون وقته که لبهای غنچه ایش شکوفا میشه...

و تیکه آخر این پست :
شاینا بیدار شده و از اتاق رفته بیرون... صداش هم نمیاد... "شانانا نانا نانایییی.... دخمل مامان کجاییییی؟؟" شیرین ترین صدای خنده روی زمین و حسن ختام اپیزودهای امروز واسه همه دوستای گلمون... گل لبخند شاهدونه کوچولو واسه تمام دوستدارانش...

شاهدونه ناز من شاينا جان