مامانی و بابایی به مدد فتوشاپ!!

هشت تا پاییز خوشرنگ خنک گذشت . از اون روزی که امتحان داروسازی صنعتی داشتیم و تو هم با ما اون درسو برداشته بودی و چند تا صندلی جلوتر از من نشسته بودی . هشت تا پاییز از اون وقتی که دوستم بعد از امتحان اومد بهم گفت شایلی فردا همه بچه ها خونه مونن میخوایم آش رشته بخوریم حتما بیای ها و من بهش گفتم نمیتونم دارم میرم خونه مون. گفت ای بابا خوب هفته دیگه برو و همون موقع تو از جلسه اومدی بیرون و با نگاهی بهت بهش گفتم نمیتونم من حتما این هفته باید برم خونه ... هشت تا 365 شب از اون بامداد سرد پاییزی آبانی گذشت که من و مامان بزرگ منتظرت بودیم تا آژانس بگیری و بیای دنبالمون و چقدر استرس داشتم که حتما طوری حرکت کنیم که ساعت 9 دم در خونه مون باشیم چون بابا گفته بود فقط تا اون موقع مرکز بهداشت خون میگیرن... هشت تا 26 آبان از اون صبح طلایی پاییزی گذشت که درست راس ساعت 9 من و تو و مامان بزرگ دم در خونه بودیم و بابا تو کوچه در انتظارمون قدم میزد . هشت تا 52 هفته از اون پنجشنبه زیبا گذشت که من و تو و بابا رفتیم مرکز بهداشت و چقدر اولش پرسنل اونجا نق زدند که اینا چرا اینقدر دیر اومدند ولی وقتی ما رو همراه بابا دیدند کلی سعی کردند با شوخی دلمونو به دست بیارند که مبادا بهمون برخورده باشه... هشت سال گذشت از اون غروب قشنگ با اون نم نم برف ریز پنبه ای و اون هوای سوزناک شهر کوچک من که من و تو دستمونو به دست هم دادیم تا قدم در جاده ای بذاریم که "قطعا" مقصدی به جز خوشبختی نداشت چون عزم کرده بودیم حالا که به هم سپرده شدیم نهایت تلاشمونو بکنیم تا به سعادت برسیم و ما از همون نقطه، ترسیم نقاشی زیبای خوشبختی رو واسه هم آغاز کردیم و روز به روز رنگهاشو پررنگ تر تا امروز که دخترک خوشرنگ ما زیباترین رنگ سعادت رو به بوم رنگین زندگیمون هدیه داده و من و تو مشتاقانه منتظر گذشت هیجان انگیزترین روزشمار یک ماهه عمر خودمون هستیم تا یک سالگی پرنده کوچک خوشبختیمون که این روزها طوطی کوچولویی شده که تک تک حرفها و کلمه های ساده مارو تقلید میکنه و با شیرین زبونیهاش آبان امسال مارو رویایی تر کرده و چه لذتی داشت خط خوردن سه روز از این روزشمار سی روزه...

 ... شاهین عزیزم...سالروز وصلمان مبارک...

 

دوست عزیز شاینا!!

خوراکی جدید شاینا!!

اونقدر برنامه تلویزیون جالبه که دیگه به دوربین هم اهمیت نمیده

عزیز دل مایی شاهدونه نازم...