زمانی که باردار بودم مامان شهلا همیشه میگفت وقتی نی نی نازمون به دنیا اومد باید اولین سفرش ببرینش مشهد چون اونجا شهریه که شما دو تا توش درس خوندین، با هم آشنا شدین و با هم زندگیتونو شروع کردین. دختر کوچولوی ما تو 45 روزگیش با مامان شایلی و مامان نوشین عازم سفر به شهرشون شدن که روز پروازشون مصادف شد با برف و سرمای شدید زمستونی مخصوصا هوای ابری شهرشون که بعد از 7 ساعت معطلی تو فرودگاه مهرآباد پرواز کنسل شد و به طور اتفاقی و البته خواست خدا اولین پرواز مشهد جای خالی داشت و به این صورت خانوم کوچولو بدون برنامه ریزی اولین سفرشون به مقصد مشهد انجام شد . هرچند این سفر 12 ساعت بیشتر طول نکشید و فردا صبحش بابا حسین با تشریفات رفاهی خاصی ویژه جوجو کوچولو اومد دنبالشون تا مسافت 250 کیلومتری مشهد تا شهر مادری شاینا رو با ماشین برن. هر چه بود دخترمون اولین ددر خارج تهرانش همونی شد که مامان بزرگش میگفت . ولی 4 شنبه گذشته شاهدونه قصه ما برای اولین بار رسما به پابوس امام رضا مشرف شد. آخه میدونین خاله های شاینا مشهد زندگی میکنند و این بار تصمیم گرفتیم اول بریم مشهد تا هم خاله ها رو ببینیم هم ممکنه با هوای احتمالا ابری این روزها پرواز شهر مامانی باز هم کنسل شه و از این جهت سفر به مشهد اونهم با بچه کوچیک مطمئن تره . البته دست بهناز جون دوست جان خاله درد نکنه که تو این وانفسای بی بلیطی واسمون یه بلیط اورژانسی تهیه کرد به طوریکه سه شنبه خبردار شدیم که چهارشنبه عازمیم. دیگه فکرشو بکنین چطور و با چه سرعتی بار و بندیلمونو بستیم . مامانهای نی نی دار میدونن بستن بار سفر چقدر سخته.

شاهدونه قصه ما تو کل سفر هم تو فرودگاه، هم 45 دقیقه تاخیر پرواز که تو هواپیما منتظر بودیم هم تو پرواز یک ساعته مون مثل یه خانوم کوچولوی ناز و متشخص اولش تو سالن فرودگاه آواز خوند و با اطرافیانش حسابی دوست شد و ارتباط برقرار کرد و بعد لالای ناز تا فرودگاه مشهد که وقتی خواستم لباسشو بپوشونم از خواب بیدار شد و جاتون خالی که ببینین وقتی دخترک ما بعد از دو ماه و نیم جان خاله رو دید چقدر هیجان زده شد و با چه عشقی خودشو انداخت بغل خاله. آخه هنوز هم وقتی بعد از چند وقت اطرافیان رو میبینه اولش کمی غریبی میکنه و بعد کم کم یخش باز میشه ولی حساب جان خاله جداست. حتی زمانیکه رفتم تا بارمونو تحویل بگیرم بغل خاله آروم موند و ذره ای بهونه مامان نگرفت. وقتی هم به خونه دانشجویی خاله ها رسیدیم با دیدن خاله مانلی و خاله مانلی شماره دو (همخونه خاله ها هم اسمش مانلیه) و سارا جون دوست خاله مانی و بهناز جون که زحمت بلیطمونو کشیده بود و اومده بود اونجا، از شدت ذوق و خوشحالی شروع کرد به دست دسی و نانای و خنده و بازی... آخه دختر نازنازی ما عاشق دختر خانومای خوشگلو البته بزرگتر از خودشه. حتی نی نی های کوچولو رو زیاد تحویل نمیگیره ولی نسبت به نی نی های بزرگتر حسابی عکس العمل نشون میده. نکته جالب اینجاست که خاله ها به همسایه طبقه پایین گفته بودن ممکنه نی نیمون یه کم جیغ بزنه و پیشاپیش عذرخواهی کرده بودند!! از شما چه پنهون شبها از ترس اینکه یه وقت شاینا برنامه گهگداری تهرانو اونجا اجرا نکنه نمیتونستم خواب راحت داشته باشم چون واقعا از جیغهاش می ترسیدم که مزاحم همسایه ها بشه!

فردا ناهارش رفتیم خونه خاله سلماز یکی از بهترین دوستهام که ساکن مشهده و یه نی نی خوشگل و مامانی به اسم دینا جوجو که تقریبا دو ساله است داره و بازی و ابراز علاقه شاینا و دینا به هم واقعا دیدنی بود. ساعتها نشستند و با هم بازی کردند و به نظرم فقط من نبودم که با دیدن دوست قدیمیم خوشحال بودم شاینا هم از پیدا کردن یه دوست نازنازی که البته از خودش هم بزرگتره کلی احساس رضایت میکرد. ناهارشونو با میل و رغبت زیاد نوش جون کردند و لالای بعد از ناهارشون هم به راه بود. ناگفته نمونه شاینا از دیدن اتاق زیبای دینا کوچولو مخصوصا ستاره های رو سقفش سیر نمیشد.

شب مهمون خونه دایی مسعود بودیم... خدا رحمتش کنه پارسال که به دیار ابدی رفت نتونسته بودم بیام مراسم ختمش امسال هم هفته گذشته که سالگرد فوتش بود بلیط گیرم نیومد و چقدر دلم گرفت وقتی خونه بزرگ و خالیشو دیدم که صدای گرمش دیگه تو خونه نمی پیچید... سوری جون زندایی مهربونم کلی واسمون تدارک دیده بود و از همه جالب تر واکنش دیدنی شاینا با دیدن دوباره نانای نای از تلویزیون بود. معلوم شد که دختر ما عاشق نای نایه که البته باید از تلویزیون پخش شه. آخه خاله ها هر وقت واسش موزیک میذاشتند بلافاصله به تلویزیون نگاه میکرد!! اما اونجا هم تلویزیونشون بزرگ بود هم موزیک و نانای نایهای مورد علاقه اش از تلویزیون پخش میشد. خدا بهمون رحم کنه اگه باز یه روزی این بشقابهای رو پشت بومهارو جمع کنند!!

 جمعه صبح مامان نوشین و باباحسین اومدند دنبالمون تا باهم بریم خونه شون. عصر جمعه حرکت کردیم و قرار شد قبل از رفتن بریم زیارت چون اون قسمت سفرو گذاشته بودیم واسه وقتی که بابا حسین باشه تا بتونیم با ماشین بریم. وای که مشهد هم مشهد قدیم بابا...!! ترافیک وحشتناک بود. و... یه شاهدونه داشتیم که یواش یواش داشت شاکی میشد. اولش با اعتراض و کم کم نق نق و یهو گریه و بعدش... جیغغغغغ!!! از همون بنفش بنفشا!! هر چی بگم کم گفتم... ترافیک هم مزید بر علت شده بود و سکون ماشین شاینا رو بیشتر معترض میکرد. متاسفانه تمام خیابونهای منتهی به حرم توسط پلیس بسته شده بود و ما نتونستیم با یه دختر جیغ جیغو!! خودمونو به حرم برسونیم و ناچارا از همون دور به آقا سلامی گفتیم و برگشتیم... کجا؟ جاده؟ شهر خودمون؟... نه... اشتباه نکنین... برگشتیم خونه خاله ها!!! بعلهههه... سفر کنسل شد!! یعنی اراده دخترکمون بر این بود که برگردیم خونه بسه دیگه!! چقدر ددر!! و جالب اینجا بود که شاینایی که تو ماشین تحت هیچ شرایطی آروم نمیشد و از شدت گریه چشمهاش پف کرده بود با دیدن خاله ها بلافاصله لبهای غنچه ایش به خنده شکوفا شد و تا رو زمین گذاشتنش بلافاصله نای نای به راه شد!! هیچی دیگه اون شب موندگار شدیم .

صبح شنبه بالاخره اومدیم خونه بابابزرگ و باز بازی و بدو بدو تو این خونه بزرگ جریان داره و این بار شاینا نسبت به دفعه قبل درک بیشتری نسبت به خونه مخصوصا سوراخ سنبه هاش!! پیدا کرده و از همه چیزها جذاب تر پله هاست که مجبور شدیم امکانات امنیتی رو شدید تر کنیم و فقط زمانی این موانع تعدیل میشن که شاینا همراه با مامانش یا مامان بزرگش با هم پله نوردی کنند.

البته یکی دو روزی هم هست که دختر کوچولوی ما کمی بیقراری میکنه که حدس میزنیم تقصیر یه مروارید کوچولوی نقلیه که داره سعی میکنه لثه های سفت و محکم شاهدونه مارو بشکافه و کلی هم دخترکمونو اذیت میکنه. البته ممکن هم هست کمی کسالت سرماخوردگی باشه که خوب ما معمولا اینجور ناخوشیها رو میندازیم گردن باباحسین طفلی!! میگیم بابایی از مطب با خودش ویروس میاره خونه... حالا هر چی بابایی لباساشو تو راهرو دربیاره و مستقیم بره حموم ما که گوشمون بدهکار نیست!! آخه بهتر از اینه که خودمون مسوولیتشو به عهده بگیریم که زیاد مراقب نبودیم!! اینجور وقتها ما دیواری کوتاهتر از بابایی پیدا نمیکنیم!! ولی اون حدس دندون به واقعیت نزدیک تره که چاشنی دلتنگی واسه بابا شاهین و خونه مون هم بهش اضافه شده و با بزرگتر شدن شاینا رفع این مشکل نسبت به دفعه های قبل کمی بیشتر طول کشیده.

جذابترین قسمت خونه باباحسین اگه گفتین کجاست؟ آره واسه شما هم جذابه... درست حدس زدین... کامپیوتر و آرشیو دی وی دیهای عکس بابایی... این بار آرشیو باباحسین کلی عکس داره که تو سفر اخیرشون به تهران و سفر چند روز پیش به مشهد از مانکن همیشگی!! شاینا خانوم گرفته شده که منهم تا حالا ندیده بودمشون... هر چند انتخاب بین اونهمه عکس کار سختی بود ولی نهایت تلاشمو کردم تا زیباترینها رو انتخاب کنم چون میدونم هنر بابابزرگ شاینا کلی هواخواه داره... راستی یادتون باشه تو این خونه بزرگ تیکه های خوشمزه زیادی اتفاق میفته که در اسرع وقت به صورت کاملا مصور خوشمزه ترینهاشو واستون تعریف میکنم آخه اگه بدونین این پستو با یه ویندوز تاریخ گذشته و با یه عالمه خطاهای جورواجور آپلود کردن چه مکافاتی بود...

منتظرمون باشین... و حالا این شما و این هم شاهکارهای بابابزرگ شاهدونه خانوم...

خداییش عروسک نیست؟