لحظه ها رو میشمرم ...
تیک تیک ساعتمو دوست دارم ، ورق خوردن کاغذهای تقویم، قلبمو میلرزونه... تیک تاک... تیک تاک... 16 آذر... 17 آذر...
نور قلبم... روشنی دیده ام... دردانه ام... عروسکم... قریب به یک ساله با بوی نفست زیسته ام... با صدای خنده هات تک تک سلولهای بدنم خندان شدند و با صدای گریه هات در اعماق تاریکی شبها از عمق دره های خواب پرواز کردم و به بیداری شتافتم تا گل لبخند و بوسه خواب رو بهت برگردونم...
خدایا 31 بار 365 روزهایت رو شمردم و زندگی کردم ولی آیا هیچکدوم لذت بخش تر و مهیج تر از سالی که گذشت بوده اند؟!
سالی سرشار از عشق، مهربانی، غرور، سرمستی، شکرگزاری... . لحظاتی هم بودند لبریز از خستگی، کلافگی، از کار بیکار شدن، افسردگی... و چه زیبا همچنان به من می آموزی چطور تمام احساسات منفی خودم رو قورت بدم و در اعماق وجودم تبدیل به موهبت مادری کنم و سپاس که لایق بودم و همراهیم کردی.
شایلی 50 کیلویی تحصیلکرده پرمشغله دو سال پیش پله های ترقی رو یکی یکی طی کرد و مبدل شد به مامان شایلی 65 کیلویی کار از دست داده خانه دار بچه دار البته شکم قلمبه! و قلبش مالامال از نور عشقی که تاکنون نمیدونستم گستره دوست داشتن و عشق ورزیدن چقدر میتونه پهناور باشه...
دختر نازم ، لحظه لحظه روییدنت رو در سلولهای خاکستری ام به یادگار سپرده ام ... روزی که جوجه 4 کیلویی ام در آغوشم ریز ریز با آرواره های ضعیف و شکننده اش از من شیره جان می طلبید و زمان ناامیدی از فوران، همونطور سر بر بازوانم میگذاشت و آرام میگرفت... روزی که به اولین پیروزی ات نایل اومدی و چه سوزشی بود از ریشه های وجودم که برایت لذیذترین غذای دنیا رو آماده کرد... روزی که با زجری فراموش ناشدنی فهمیدم که "دوستت ندارم"!! کلافه بودم و خسته و یقین کردم بیمارم و چه عذابی بود مواجهه و مقابله با آن کابوس سیاه... روزی که بعد از واکسن دو ماهگی وقتی در آغوش کشیدمت دست از فریاد کشیدی و اون موقع بود که صدای شکستن چیزی در درونم شنیدم که فریاد میزد : تو مادری... قبول کن که شاینا فقط تو رو میخواد و دیگه هرگز به یاد ندارم عشق نورزیدن به تو یعنی چه؟... روزی که غلتیدی و روزی که آواز خوندی و روزی که قهقهه های جادویی ات کلبه مون رو عطرآگین کرد... روزی که رویش مرواریدهای کوچولوی نگینی ات رو دیدم و روزی که دهان گنجشکی ات رو با اشتها برای قاشق غذا باز کردی... چه سخت بود روزی که دست رد به شیره جانم زدی و آخ که چه دلم لک زده برای آن تیری که از اعماق درونم برایت شیر می آفرید و قورت قورت و نفس نفس های مجنون کننده ات... روزی که خزیدی و روزی که از زانوهات برای حرکت استفاده کردی... روزی که تمرین نشستن آغاز کردی و نشستی و برخاستی و به جلو رفتی... چه روزی بود وقتی "بابا" رو صدا زدی و چه فرخنده لحظه ای بود وقتی با صدای لرزان و ریزت خطابم کردی "ماما"... و روزی که... و روزی که... گاهی باور نمیکنم همه این روزها از همین 365 روز اخیر بوده اند؟!!
دوست دارم مثل همه مامانها چشمهامو همچنان بسته نگه دارم و روزهایی رو ببینم که میدوی... بلبل زبونی میکنی... دستت رو میگیرم و با هم به مدرسه میریم... شبهای امتحان... اردوهای مدرسه... باشگاههای ورزشی... حتی سالن مد و آرایشگاه رفتن با تو... امتحان نهایی... اون روزها کنکور هم هست؟... قبولی دانشگاه... خانوم دکتر شاید هم خانوم مهندس شاید هم از این القاب خوشت نیاد یه موسیقی دان یا یه نقاش و شاید چیزی که به ذهنم هم خطور نمیکنه ... مهم اونه که تو چی بخوای... عاشق میشی یا شاید خواستگار بیاد... لباس سپید بخت می پوشی ... آیا داماد رو میتونم بپذیرم؟!... پشت در اتاق زایمان نگرانت هستم شاید اون روزها بشه تو اون شرایط در کنارت باشم و مثل همه مامان بزرگها با نگرانی تعداد انگشتان دست فرزندت رو بشمرم و وقتی 10 تا نه کم نه زیاد تکمیل شد نفس راحتی بکشم!... و خدا تا کی این موهبت رو به من ارزانی خواهد کرد؟
دونه کوچولوی من ، شاه همه دونه ها ، با اومدنت دنیامونو رنگین تر کردی ... پیوند بین من و بابا بیش از پیش محکم شد... بابا رو خیلی بیشتر از قبل شناختم و به وجود و حضورش و همیشه با من و همراه من بودنش افتخار کردم... پدر و مادرم رو بیش از گذشته می ستایم ... ارج و ارزش پدر و مادر همسرم دوصدچندان شده ... مامانها و باباهامون چندین برابر باورمون کردند ... اصلا تو خودت هیچ میدونی با اومدنت چه کردی؟!!
دخترکم چه خوب کردی که اومدی و هستی ... دوستت دارم اونقدر که انتها نداره ... از همین حالا تیک تیک ها رو میشمرم و وقتی ۲۴ بار به 3600 رسیدم با صدای قلبم فریاد میزنم : ... 6 ... و باز ۲۴ تا 3600 تیک دیگه ... 5 ... تا روز موعود ما دقیقا یک هفته دیگه... آخ که چه تیک تیک ساعت رو دوست دارم...
دوستان خوبم ، شاهدونه کوچولوی ما چیزی قریب به ده هزار عکس در آرشیو عکسهای عمر شیرین یک ساله خودش داره که عمده اونها هنر دست بابابزرگ عزیزش بابای خوب من بوده که به تناوب لذت دیدار گلچین زیباترین عکسهای نازدونه مونو با شما تقسیم کردیم و امروز در آستانه یک سالگی و در آخرین پست از سال اول زندگی دونه نازمون گلچینی از تمام گلچینها تقدیمتون میکنیم و چه بهتر که شما عزیزان همیشه همراه ما لطف کنید و عکسهای منتخب خودتون رو برای ما نام ببرید تا آلبوم دخترکمون با سلیقه و انتخاب شما تهیه بشه ... تمام عکسها شماره دارند و شماره هر عکس در بالای آن قید شده و شما هر تعداد که دوست دارید انتخاب کنید و لذت چاپ عکسهای خانوم کوچولو رو برایمان بیشتر...
شماره ۱

شماره ۲

شماره ۳

شماره ۴

شماره ۵

شماره ۶

شماره ۷

شماره ۸

شماره ۹

شماره ۱۰

شماره ۱۱

شماره ۱۲

شماره ۱۳

شماره ۱۴

شماره ۱۵

شماره ۱۶

شماره ۱۷

شماره ۱۸

شماره ۱۹

شماره ۲۰

شماره ۲۱

شماره ۲۲

شماره ۲۳

شماره ۲۴

شماره ۲۵

شماره ۲۶

شماره ۲۷

شماره ۲۸

شماره ۲۹

شماره ۳۰

شماره ۳۱

شماره ۳۲

شماره ۳۳

شماره ۳۴

شماره ۳۵

شماره ۳۶

شماره ۳۷

شماره ۳۸

شماره ۳۹

شماره ۴۰

شماره ۴۱

شماره ۴۲

شماره ۴۳

شماره ۴۴

شماره ۴۵

شماره ۴۶

شماره ۴۷

شماره ۴۸

شماره ۴۹

شماره ۵۰

شماره ۵۱

شماره ۵۲

شماره ۵۳

شماره ۵۴

شماره ۵۵

شماره ۵۶

شماره ۵۷

شماره ۵۸

شماره ۵۹

و نازدردونه ما همین چند ساعت پیش...
شماره ۶۰

هزار ماشالا به این دختر طلا ![]()
شاهدونه ناز من شاينا جان