يكي از قشنگ ترين و جذاب ترين قسمتهايي كه تو وبلاگ مامانها هميشه خواننده هاي زيادي داره و خود منهم هميشه با دقت مي خونم مخصوصا زمان بارداري دنبالش بودم خاطرات مربوط به زايمانه. چه طبيعي چه سزارين هميشه پر تجربه است كه به نظر من هر پدر و مادر در انتظار فرزندي بايد تمام شرايط احتمالي رو در نظر بگيرن و اين خاطرات اطلاعات مفيدي رو در اختيارشون ميذاره.

با وجود اينكه سه ماه از اون روز خاطره انگيز ميگذره خيلي دوست دارم لحظات اون روز رو تو وبلاگ دخترم ثبت كنم. راستش هنوز فرصت نكردم خاطره اون روزو جايي بنويسم و چه جايي بهتر از اينجا. شايد تجربه من براي دوستي مفيد باشه.

 

صبح روز ۲۳ آذر ساعت هشت و نيم وقت عمل داشتم. از چند روز قبلش سخت در تكاپو بوديم تا خونه رو براي ورود يه مهمون كوچولوي عزيز مهيا كنيم. دكتر بهم سفارش اكيد كرده بود كه كمترين حركت رو داشته باشم تا خانوم كوچولو تا الان كه صبر كرده ديگه تا لحظه موعود تحمل كنه. راستش رو بخواين با وجود اينكه از ماه هفتم بارداري بايد مراقب اين مساله مي بودم و سعي ميكردم مواظب باشم اما حقيقتا اصلا فكر نمي كردم كه اگه جوجه بخواد زود بياد ابدا شوخي نداره!!

دو روز آخر كارگر داشتم و البته با كمك مامان مهربونم و همكاري شاهين و آيلي عزيز خونه رو كرديم عين دسته گل. مدام بهم ميگفتن شايلي برو كنار... شايلي بشين... شايلي تكون نخور... و واقعا شانس آوردم... آخه خيلي به حرفهاشون گوش نمي دادم!!!

شب آخر مامان و باباي خودم و مامان و باباي شاهين، شام خونه ما بودن و جاتون خالي چه كباب خوشمزه اي مامان و بابا درست كرده بودن كه من نخوردم!!!

اگه بگم عين خيالم نبود و هيجان نداشتم دروغ گفتم ولي سعي ميكردم به روم نيارم تا اين استرس رو به اطرافيانم منتقل نكنم. هيجان ورود يه عضو جديد كه ماهها بود به حضورش در درونم خو گرفته بودم و با حركاتش زندگي ميكردم خيلي خيلي بيشتر از استرس عمل جراحي بود. راستش تو ماه آخر نهايت تلاشمو ميكردم احساس اون حركات تيك و تيكش رو تا مي تونم به خاطر بسپرم تا دلم تنگ نشه. كلي از حركاتش فيلم گرفته بودم ولي راستش اون شب دلتنگي عجيبي داشتم. از حالا دلم واسش تنگ شده بود.به اون شرايط خو گرفته بودم.

شب حدود ساعت ۱۲ بعد از كلي تلقين آرامش به خودم خوابم برد. ساعت ۴ صبح از خواب پريدم و ديگه نتونستم بخوابم. ساعت ۵/۴خواستم پهلو به پهلو بچرخم كه يكدفعه خانوم خانوما يه لگد محكم زد و اونوقت با يه تلق تو دلم يهو كيسه آب پاره شد و... با وجود اينكه مي دونستم با پاره شدن كيسه آب هنوز تا شروع دردها زمان هست ولي اصلا فكر نمي كردم مقدار و شدت آبريزش اينقدر زياد باشه. بعد از بيدار شدن شاهين و مامان و بابا كه پيشمون مونده بودن، همه سريع مشغول آماده شدن و جمع و جور شدند. شاهدونه خانوم شرايط رو اورژانسي اعلام كرده بود. بابا مرتب بهم يادآوري ميكرد كه خونسرد باشم ولي من بي اختيار مي لرزيدم. توي اون شرايط مدام به اين فكر ميكردم كه اگه تو مدتي كه سر كار بودم و رعايت نمي كردم اين اتفاق ميافتاد... واقعا تصور اين شرايط رو نمي كردم و... شانس آورده بودما...

دم در اورژانس بيمارستان پارسيان رو ويلچير نشستم و به بخش زايمان برده شدم. ديگه تونسته بودم به خودم مسلط باشم و با آرامش به سوالات سرپرستار بخش جواب بدم. حتي با حضورم خانوم ديگه اي كه ساعتها اونجا بستري بود و درد ميكشيد، آروم تر شده بود. به خانوم پرستار گفتم همكارشونم و تاكيد كردم سريع تر با خانوم دكتر  تماس بگيرن . خانم سرپرستار وقتی فهمید همکارم خودش رسیدگی به منو به عهده گرفت و تمام کارهامو حتی با وجود اتمام شیفتش خودش انجام داد. دیگه یواش یواش دردها شروع میشد و حرکات شاهدونه خانوم هم کم شده بود. آخه خانوم خانوما زده بود خونه شو خراب کرده بود و دیگه آبی نمونده بود تا توش شنا کنه.

بعد از آماده شدنم حدود ساعت ۸ منو به اتاق عمل بردن. قبل از شروع با دکتر بیهوشی صحبت کردم و ازش نظر خواستم که نخاعی بشم یا بیهوش کامل... خودم خیلی دوست داشتم اسپاینال بشم ولی دکتر با توجه به شرایطی که داشتم توضیح داد که اگه بیهوش بشم خودم راحت تر خواهم بود.آخرش هم از دکتر خواهش  کردم که حتما بعد از عمل دستور مسکن مخدر رو بده. چون میدونستم که معمولا این کار به صورت روتین انجام نمیشه و یکی از همکارام تاکید کرده بود که اگه میخوام بعد از به هوش اومدن خیلی درد نداشته باشم به دکترم بگم. از طرفی مطمئن بودم دوز مخدر ضرری نداره. حتی تو زایمان طبیعی هم از مورفین استفاده میشه چه برسه به اینجا که پنتوزوسین میزدند که به قدرت مورفین هم نیست.

همیشه فکر میکردم اگه یه روز بخوام بیهوش بشم نهایت تلاشمو بکنم تا لحظه بیهوش شدن و نحوه اونو به خاطر بسپرم. دکتر شروع کرد به دستور دادن و طفلی سعی میکرد رمزی و غیر واضح حرف بزنه که من دچار استرس نشم. یادمه بهش گفتم ملاحظه منو نکنه من خوبم... و اون هم بعد از خندیدن شروع کرد به پرسیدن راجع به مکملهای دارویی جدید واسه بچه ها!... بعد به پرستار با همون زبون رمزیش که مثلا من نباید می فهمیدم!! گفت: پروپوفول... وقتی پرستار گفت ریختم با خودم گفتم دیگه دارم میرم... و در حال توضیح به دکتر بودم که... احساس کردم یکی به صورتم میزنه: خانوم دکتر... چشماتو باز کن... متاسفانه منهم مثل بقیه که بیهوش میشن چیزی نفهمیده بودم!!! دختر نازم ساعت هشت و سی و شش دقیقه صبح متولد شده بود.

از ریکاوری چیز زیادی یادم نمیاد... یادمه ازم پرسیدن میخوای بچه تو ببینی؟ گفتم: نه!! یادمه با تمام وجودم دوست داشتم شاهین پیشم باشه و حتی به پرستار هم گفتم که گفت الان میری پیشش... و یادمه که داشتم خفه میشدم و از نهایت قدرتم استفاده کردم تا به دکتر گفتم... اون وحشتناکترین حس ریکاوری بود. وقتی دکتر گفت نگران نباش آمینوفیلین زدم یه کم آروم شدم و باز از حال رفتم... نمی دونم فاصله زمانی بین این خاطرات چقدر بود ولی ساعت دیواری بخش رو به خاطر دارم که هر چی سعی کردم ببینم ساعت چنده موفق نمی شدم.

وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون و چشمم به خونوادم افتاد بغضم ترکید. همه خوشحال بودن. بابا و آیلی فیلم میگرفتن... مامان دستمو گرفته بود... مامان شاهین پیشونیمو بوسید... چهره خندون بابای شاهینو می دیدم... چشمهام هنوز دنبال شاهین بود و وقتی دیدمش آروم شدم. نمی دونم چرا فکر میکردم یعنی میشه من دوباره شاهینو ببینم؟!!! و باز اشک میریختم. یادمه بابا از پرستار پرسید: درد داره؟ گفت نه... ۵۰ تا پنتوزوسین گرفته!!!!! و من تو همون حالم به خودم خندیدم که چرا فکر میکردم مسکن بعد از جراحی به همون محدودی مسکن زایمان طبیعیه!! ولی واقعا اصلا درد نداشتم.

از شاهین پرسیدم : شاینا چه شکلیه؟ گفت: اینقده نازه ه ه ه!!! جلوی سرش کچله پشتش مو داره!!!

 

و حالا ۳ ماه از اون روز به یادموندنی میگذره. روزهای شیرین پر از تجربه و البته گاهی سخت... روزهایی که با احساس مادر بودن سرشار از غرور میشدم و هر لحظه سپاسگزار خداوند. لحظات نابی رو تجربه کردم که با هر تجربه از صمیم قلبم از خدا خواستم این نعمت عزیز رو به همه عطا کنه... روزهایی که گرچه گاهی با تندخوییهای خودم گذرانش رو سخت کردم ولی به لطف خدا و همراهی و هم فکری تک تک عزیزانم و البته دختر نازم که الحق همیشه با من همراه بوده تا این لحظه با موفقیت سپری کردم و از هر ثانیه اش لذت بردم.

خدایا شکرت...

 

و اینهم یه یادآوری کوچولو بعد از این پست طولانی....

 

 

 

دختر کوچولوی ما لحظاتی بعد از تولد:

 

 

   

عزیز دلم ساعاتی پس از تولد تو اتاق مامانی:

 

 

عسل نازم تو اولین ساعاتی که پاهای کوچولوشو تو خونه کوچولومون گذاشت:

 

 

نازگلکم آماده شده بریم واکسن ب ث ژ بزنیم... (شش روزگی)... بند ناف شاهدونه

جوجو هم همین روز افتاد

 

 

عشق مامانی بعد از اولین حمام... (۸روزگی)

 

 

بعد از اولین حمام یه شیر گرم و بعد لالا تو بغل مامانی می چسبه:

 

 

گل مامان دو هفته بعد از تولد:

 

 

عشق ۲۰ روزه من:

 

 

دخترک نازم یک ماهه شده:

 

 

دردونه ام در اولین سفر به خونه مامان نوشین و بابا حسین (مامان بزرگ و بابا بزرگ) ...

۴۵ روزگی

 

 

نازدونه خانوم در ۵۰ روزگی:

 

 

شیطون بلای دو ماهه:

 

 

خانوم خانوما در ۷۰ روزگی:

 

 

و سرانجام......

عمر و زندگی ما در آستانه ۳ ماهگی:

 

 

شاهدونه نازدونه خانوم... ۳ ماهگیت مبارک