بابا شاهین روز سه شنبه برای یک ماموریت دو روزه به کیش رفت و شاینا و مامانی اولین روزهای تنهای تنهایی خودشونو تجربه کردند. جاتون خالی که به هر دوشون خیلی خوش گذشت. علیرغم اینکه خوب تنها بودن تو یه شهر(البته مثلا با کلی فامیل درجه ۲ و ۳ و ۴ و ... و ۱۰۰۰ !) با یه بچه کوچولو مسوولیت رو چندین برابر میکنه و البته خستگی رو هم اما از حق نگذریم شاینا کوچولو تو این دو روز اصلا مامانی رو اذیت نکرد و مامانی هم به همین خاطر با تعطیل کردن مطلق کار خونه و آشپزخونه همش شاینا بازی داشت و چه بهتر از این؟... ولی کاش تو همین دو روز اینهمه برف و سرما نبود در اون صورت با اضافه شدن ددر به برنامه دیگه عالی میشد. اما از شما چه پنهون دیگه بعدازظهر پنجشنبه هم مامان هم شاهدونه خانوم کلی حوصله شون سررفته بود و واسه رسیدن بابایی لحظه شماری میکردند. آخه دلشون دیگه یه ریزه شده بود و طاقتشون هم تموم. وقتی بابایی رسید خونه شاهدونه کوچولوی ما دیگه از بغل بابا جم نمیخورد.

جمعه دیگه نوبت به ددر رسید. خونواده شاینا جوجو بعد از صرف ناهار و یه لالای کوچولو تصمیم گرفتند شاهدونه خانومو واسه اولین بار ببرن "سرزمین عجایب"... .

شاهدونه ناز ما هم تا اینو شنید اول رفت تو اتاقشو لباسشو پوشید...

بعد همینطوری که نمیشد... آخه یه کم باید به قر و فرش هم میرسید دیگه!! بابا خانومی گفتنا!!

بعد هم عین یه خانوم متشخص نشست تو ماشین و ...

رفتند و رفتند ... تا به "محدوده"! سرزمین عجایب رسیدند... ولی چشمتون روز بد نبینه... مگه میشد پارک کرد؟ وجب به وجب ماشین پارک شده بود و تازه جرثقیل آقای پلیس هم اون گوشه هشدار میداد که هرجایی نمیشه پارک کرد... خلاصه کنم که با اونهمه ازدحام و شلوغی رفتن به اونجارو موکول کردن به یه روز غیر تعطیل و بعد گفتن بریم به یه مرکز خرید که هم سرپوشیده باشه به خاطر سرما که شاهدونه کمی هم قدم بزنه و مرکز خرید ونک رو انتخاب کردند که نزدیک خونه هم باشن... ولی... وای وای وای... که اونجا هم همین برنامه بود و اصلا نمیشد ماشینو حتی یه گوشه گذاشت...

که ناگهان فکری به خاطرشون رسید و یه پارکینگ خوب پیدا کردند... خیلی آروم و شیک ماشینو پارک کردند سر جای خودش تو یه پارکینگ کاملا اختصاصی... درسته... تو پارکینگ خونه خودشون و تا زمانی که بابا شاهین خریدهای خونه رو برد بالا مامانی و شاینا با همدیگه رفتند لابی ساختمون و شاینا خانوم یه سالن آروم و تمیز و بدون اونهمه هیاهو و با یه خانوم لابی من مهربون رو واسه قدم زدن و بازی کردن تجربه کرد. فقط جای حداقل یه نی نی واسه همبازی خالی بود والا انرژی و میل به بازی دخترک قصه ما اینجوری تخلیه شد...

یه مبل اختصاصی...

یه سالن اختصاصی واسه قدم زدن و دویدن ... بدون هیاهو و نگرانی ...

تازه وسایل هیجان انگیز هم واسه اکتشاف داشت ... آب سرد کن دوست جدید شاینا شد!!

بعدش با مامانی سوار یه وسیله هیجان انگیز هم شدند ... مگه فقط شهربازی باید برن؟ وقتی آسانسور هست که یهو میره بالا و دل آدم قیلی ویلی میشه!! شاینا دستشو از دیوارش جدا نکرد!!

و یه کمی هم راهرو گردی ... و یه سر هم به ماشین شاینا زدند که اون گوشه پارک شده!

و حسن ختام ددر هم بازی با آقای حلزون سوغاتی بابایی به نیت Mr. Snail بیبی تی وی که از برنامه های مورد علاقه شاهدونه است...

فقط ای کاش تهران اینقدر شلوغ نبود یا اقلا واسه پارک کردن ماشینها برنامه ریزی میشد یا حداقل واسه بازیگاههایی مثل سرزمین عجایب اولویت با خونواده های بچه دار میشد چون مسلما اونجا خیلی از ماشینها بی هدف پارک شده بودند یا خیلیها اصلا بچه نداشتند و همینطوری اونجارو واسه گردش عصر جمعه انتخاب کرده بودند خیلیها هم ... و خونواده شاینای قصه ما مجبور شدند یه سرزمین عجایب اختراع کنند!!

پ.ن. : شاهدونه کوچولو تولد یکسالگی یکی از بهترین دوستهای وبلاگیش رو که دیگه فقط یه دوست وبلاگی هم نیست و یه دوست واقعی واقعیه تبریک میگه ... خاله هنا جون و سارا کوچولوی نازمون تولد نازگلکمون مبارک ...

بعدا اضافه شده : چند روز پیش یه مطلب مهم گوشه یکی از روزنامه ها خوندم که خیلی عجیب بود مطلب به این مهمی چرا باید گوشه روزنامه نوشته شه واسه همین اومدم اینجا هم بنویسم تا اقلا با خبررسانی اینترنتی بین اینهمه مامان وبلاگستان بشه جلوی یه فاجعه رو گرفت... نوشته بود مراقب اسباب بازیهای آبی "واترگیم" باشین چون این اسباب بازیها بدون مجوز از چین وارد میشن و معلوم نیست چینیها از چه آبی در ساختنشون استفاده میکنن و حتی ممکنه احتمال انتقال ویروس سارس هم با اونها وجود داشته باشه!! به نظر شما عجیب نیست همچین خبر مهمی اینقدر کوچولو یه گوشه نوشته شه؟ اصلا چرا باید جلوی قاچاق اونها رو نگرفت؟!! یعنی جون بچه ها اینقدر کم اهمیته؟!!! بیاین همه مون با نوشتن این مطلب تو سایتهامون حداقل یه کمکی تو اطلاع رسانی کرده باشیم...