دقیقا ۱7 روز به پایان سال 86 مونده بود . سالی پر از دگرگونی برای من . سالی که بیش از نیمی از اونو باردار بودم و تیکه زمستانی پایانیشو مادر و عزمم جزم که لحظه لحظه رویش این تحول بزرگ رو ثبت کنم... . و من به صفحه سفید رو به رویم خیره نگاه میکردم و در فکری عمیق که چه بنویسم... از کجا بنویسم... چطور شروع کنم... این آغاز ارتباط رو با دوستانی که آنها برایم آشنا بودند ولی من غریبه ای در حد خواننده خاطراتشون، چطور برقرار کنم...  صفحه صورتی وبلاگم خالی خالی بود و انتظار اولین سلام منو میکشید... و من تصمیم گرفتم بی دغدغه و ساده بنویسم و هر چه در دل دارم بنویسم و نوشتم... "سلام" ... دوباره خوندن این نوشته من خالی از لطف نیست...

و امروز یک سال گذشت... برگ دیگری از تقویم سالانه زندگی من هم ورق خورد... دوازدهمین روز از دوازدهمین ماه سال بهار زندگی منه و این روز زیبا، نوروز دفترچه خاطرات الکترونیکی دخترکم هم هست...

...تولدمون مبارک...

 و حالا من دوستانی دارم که به جرات میگم همانند خیلی از اونها رو تو سی سال گذشته عمرم نتونسته بودم پیدا کنم و برای داشتنشون همیشه مدیون این تکنولوژی ارتباطی هستم ...

هدیه من برای سالروز میلادم لبخند دلنشین فرشته آسمونی نازمه و هدیه وبلاگم برای روز ویژه اش دستنوشته های مهرآمیز همه شما عزیزان و شیرینی هر دو ما به شما جالب ترین عکسهای شاهدونه نازمونه که مایه و بهانه همه این دوستیهاست .

خاله پروین نمیخوایم رسم مسابقه رو رعایت نکنیم و عکس اول گزینه ماست هرچند انتخاب بامزه ترین نمونه خیلی دشوار بود ولی نتونستیم لذت دیدار مجدد عکسهای بعدی رو با شما تقسیم نکنیم. هر چی باشه امروز روز ماست  دیگه!!

هفت ماهگی شاینای یک سال و دو ماهه

دو ماهگی شاینای یک سال و دوماهه