آواز صبحگاهی گنجشکها که همراه شعاع طلایی آفتاب از پنجره نورگیر اتاقمون تو خونه می پیچید نویدبخش یه روز زیبای اردیبهشتی بود. هشتم اردیبهشت... میدونین من به دوره ای بودن وقایع خوب یا بد نسبت به زمان تو زندگی انسانها اعتقاد دارم. مثلا بعضی روزها برای ماها هرسال، خاص و مناسبت دار میشن. انگار اتفاقها برای اون روزهای خاص برنامه ریزی شدن. مثلا یه روز یا یه ماه برامون تقریبا هر سال همراه با وقایع خوب و خاطره انگیز میشه. یکی از این روزهای زندگی من هشتم اردیبهشته که به جرات ادعا میکنم میتونم چندین هشت اردیبهشت زندگیمو خوب به خاطر بیارم... و اون روز با سالهای قبل یه تفاوت عمده داشت چراکه به تازگی هدیه کوچولویی رو از خدا تحویل گرفته بودیم و کنج دلم لونه کرده بود. اون روز تصمیم گرفتم یه عالمه اکسیژن ناب رو به دونه تازه سکنی گرفته ام هدیه کنم و این شد که مسیر نسبتا کوتاه خونه تا آزمایشگاه رو قدمزنان طی کردم تا با اولین چک آپ دوران بارداری اولین قدم رو هم در راه یک مادر سالم بودن برداشته باشم. آهسته آهسته... هنگام تحویل نمونه در آزمایشگاه بود که ناگهان... چیزی رو که میدیدم باورکردنی نبود... هشتم اردیبهشت داشت باز هم یه روز خاص میشد ولی این بار با وحشتناک ترین خاطره عمرم... دونه کوچولوی من خیال پرکشیدن داشت...

آن روز چه بر ما گذشت بماند که تا عصر که خودمون رو به دکتر رسوندیم چه کشیدیم. صبح آفتابی با چه چه گنجشکها جای خودشو به گریه آسمونی داده بود که نوای کلاغهای عصرگاهیش گوش زمین رو کر میکرد. خانوم دکتر مارو به یه مرکز ویژه سنجش سلامت جنین فرستاد که برای اولین بار من و شاهین ترافیک سنگین روزهای بارانی تهران رو اصلا متوجه نشدیم تا خودمون رو به اونجا رسوندیم...

وقتی خانوم دکتر لبخندی زد و تبریک گفت و صفحه رو به طرفم چرخوند... دونه کوچولوی من... این تویی؟ چرا اینقدر می رقصی عزیز دل مامان؟ وای دل کوچیکت چرا اینقدر می تپه؟ ترسیدی عزیزکم؟ این چیه درون من؟ اصلا این درون منه؟ و اونجا بود که... من "عاشق" شدم. هشتم اردیبهشت اون سال هم برام مخصوص شد اما ویژه ترین بود، زیباترین بود، پرخاطره ترین بود... از صدای پرنده های صبحش معلوم بود که نمی تونه بد باشه... معلوم بود که باز هم تو دل لحظاتش برام سوغاتی آورده ... یه هدیه دبش... یه نعمت ناب... یه عشق الهی... یه نور نامتناهی که تا اعماق وجودم رو روشن کرد... یه حس بی نهایت با گستره ای تا ابدیت که هر روز که میگذره میگم وای که من چقدر دوستت دارم دیگه آخرشه ولی باز ساعتی دیگه می فهمم اون که عددی نیود چون الان بیشتر دلم رو تصرف کردی...

دونه کوچولوی مامان... شاه همه دونه های دنیا... و این روزها من و تو هر عصر دست در دست هم همان مسیر رو قدمزنان تا پارک نزدیک خونه طی میکنیم و همچنان از با هم بودنمون غرق در لذتی بی کرانه میشیم با این فرق که آن روز من برات شعر میخوندم و تو دونه کوچولویی بودی که حتی قدرت ابراز وجود نداشتی اما امروز من برات از همه چی حرف میزنم و تو با دقت به حرفهام گوش میدی و گاهی اجازه سخن گفتن هم نمیدی و باید خودت همه چی رو برام شرح بدی اونهم با همون زبون شیرین چینی ژاپنی دلنشین

عروسک من هشتم اردیبهشت امسال هم روزی خاص برای ماست... چون باز هم خدای بزرگ این روز رو تو تاریخ زندگیمون خاص کرده... امروز پانصد روزه که با قدمهای کوچیکت خونه عشقمونو نورانی کردی... نیم هزار روز گذشت از لحظه ای که تورو در آغوشم گذاشتند و من حیران نگاهت میکردم که این همون دونه رقصنده درونمه با اون قلب تپنده اش... پانصد روز گذشت از روزی که با چشمهای پف آلودت زندگیم رو دوباره کردی... پانصد روزه که هر لحظه ام فقط یاد تو بوده و فکر و ذکر تو... پانصد شبه خوابهای هزارپاره ام رو با عشق تو پر کرده ام... پانصد شبه شاممون دیر شده ولی من و بابا اونقدر شیرینی محبت تورو می چشیم که حاضریم تا گل لبخند رو رو لبهات نکاریم لب به غذا نزنیم... پانصد شبه که دستهام از دستهای بابا دور بودند چون تو دوست داری دستهات با دستهام در تماس باشه و بخوابی... پانصد روزه با صدای نفس فرشته ها به خواب میرم... پانصد روزه خونه مون معطر شده عطر "خدا" سرمستمون کرده... عزیزکم پانصد روزه که من هم تولدی دیگر داشته ام...

شاهدونه ام، شاینای عزیزتر از جانم، پانصد روزگیمون مبارک...

هشتم اردیبهشت ۱۳۸۶ دونه کوچولوی ۸/۳ میلی متری در آغاز هفته ششم دوران جنینی

هشتم اردیبهشت ۱۳۸۸ شاهدونه کوچولوی ۸۴ سانتی متری در پانصدمین روز از زندگی شیرینش

 

پ.ن.1 : خواهر مهربونم آیلی عزیزم... هشتم اردیبهشت یادآور شروع زحمات زیادی بود که بهت دادیم... اون هفته پراسترس و دوران بارداری پرتشویش رو هرگز از یاد نمی بریم و میدونم که من و تو شاید از خیلیها آزرده دل باشیم ولی شایلی و شاهین و شاینا خاطرات خوش اون روزها رو مدیون محبت تو هستند که اگه کمکهای فراوونت نبود شاید خاطره خوشی هم به جا نمی موند. می بینی شاینا هم تورو ویژه می بینه... فقط با تو تلفنی کامل حرف میزنه... بعد از مامان شایلی و بابا شاهین فقط جان خاله است که بعد از ماهها دوری با دیدنش برق آشنایی و عشق خالصانه رو میشه تو چشمهای سیاهش دید و تو آلبوم عکسش وقتی دلتنگ و خسته است فقط صفحه جان خاله رو باز میکنه و میگه : دیدی دیدی... خواهری همیشه مدیونتم.

پ.ن.2 : مامان نورای عزیز و گلدونه جون... متاسفانه امکان باز کردن و ورود به خونه های قشنگتون برام وجود نداره... دلم برای شما و دخترهای نازتون تنگ شده...