آره... میدونم خیلی تاخیر داشتیم و خیلی هم بی معرفت بودیم. این یک هفته که میربان بابابزرگ و مامان بزرگ بودیم بهتره بگیم ما مهمون بودیم و اونها میزبان!! اصلا سراغ کامپیوتر نیومدم . میدونین من آدم حسودی نیستما یعنی تا حالا یادم نمیاد تو زندگیم به داشته های یه نفر حسادت کرده باشم ولی راستشو بخواین این دفعه دیگه به اونهایی که خونواده هاشون کنارشونن تا دلتون بخواد حسودیم شد!! نعمت حضور خونواده ها کنارتون رو قدر بدونین. حضور مامان شهلا و بابا رضا یا به قول شاینا کوچولو ددی آرامش و موج مثبت فراوونی به خونه ما آورد به طوریکه شاینا که شب قبلش حسابی تب کرده بود دیگه بهونه بیماری نگرفت. البته یه شب دیگه هم تب کرد که بنا به تشخیص دکتر گوش و گلوش ملتهب بوده که مسلما تب هم اجتناب ناپذیر میشه ولی اون کم حوصلگی و بدخلقی ناشی از بیماری تقریبا وجود نداشت. من هم که دوره بیماریم به دو هفته هم کشیده شد نیاز مفرط به استراحت داشتم و تو این یه هفته تا دلتون بخواد از فرصت استفاده کردم و خوابیدم. زمانهایی رو که قبلا پای اینترنت بودم یا خواب بودم یا کنار مامان شهلا مشغول یادگیری به به های خوشمزه... میدونین مامان شهلای ما دستپخت فوق العاده ای داره و این بار کلی خوراکی جدید به بهی واسه شاینا درست کردیم...

این شد که تو این مدت از این خونه کوچولوی صورتی رنگمون کمی غافل شدیم...

این هفته رو بهتره به نام "هفته تربیت"!! تو خونه مون نامگذاری کنیم!!! آخه میدونین ما یه دختر داریم که اکثر قسمتهای بدنش یه چسب مخصوص داره که محکم می چسبه به بدن مامانش!!! ما هم تو این مدت سعی کردیم این چسب رو از بین ببریم!!! درسته... شاینا شدیدا به من وابسته شده بود. هرچند این وابستگی اقتضای سنشه و من هم نمیخوام لذت این وابستگی رو انکار کنم اما دیگه این حس داشت آرامش رو هم از من هم از شاینا میگرفت. شاینا شبها حتما باید کنار من میخوابید و هر یک ساعت اگه گریه نمیکرد و شیر نمیخواست قطعا یه نقی میزد که با عکس العمل من حضور منو تو اتاق احساس کنه و اگه هم بیدار میشد و بابا رو میدید بنای داد و بیداد میذاشت و خودشو واسه باباش لوس میکرد و تا بغلش نمیکردیم هم راضی نمیشد. خانوم کوچولو شدیدا بغلی شده بود و شبها گاهی ازمون تلویزیون و به قول خودش "بیبی" هم میخواست و ما هم از ترس جیغهای بنفش شاینا !! اطاعت امر میکردیم. مواقع دیگه هم شاینا معمولا ازمون بغل میخواست و راستش ما هم گاهی ناخواسته بغلش میکردیم... دیگه خودتون تا آخرش حدس بزنین که اینهمه بغل بازی واسه همه ما میتونه عواقب بدی داشته باشه... خواسته های همیشگی شاینا واسه بغل و کمر درد و دست درد و ... واسه ما!!

خودمون هم خیلی وقتها متوجه اینهمه بغل کردن شاینا نبودیم ولی مامان شهلا همون شب اول که بهونه های شاینا رو دید بهمون گفت... این جوجه کوچولو خوب می فهمه و خوب میدونه چطوری خودشو واستون لوس کنه و خواسته هاشو ازتون بخواد و اونهم همون تهدید جیغه!! آخه شاینا این اواخر یاد گرفته بود اگه به خواسته اش اهمیت نمیدادیم طوری جیغ میزد که گلوش خشک میشد و بعد ادای بالا آوردن رو درمیاورد!!! درست مثل کسی که میخواد اس...تفراغ کنه!! و معلومه دیگه تو این شرایط ما هم سریعا به خواسته اش عمل میکردیم. به قول مامانی خوب ریشتون رو وجب کرده این فسقلی!!! خودم با راهنماییهایی که خیلی از شماها تو چند پست قبلی کرده بودین میدونستم نباید به خواسته هاش توجه کنم اما این ادای جدید بالا آوردن که دو بار منتهی به بالا آوردن واقعی هم شده بود حسابی ما رو ترسونده بود!

و این شد که از همون روز سعی کردیم شاینا کوچولو رو به مسیر صحیح تربیتی ! هدایت کنیم و اولین قدم بیرون انداختن بابا شاهین بود از اتاقمون!!! چون شاینا با دیدن باباش بیشتر ناز و ادا داشت و خواسته هاش شدیدتر میشد و بعد کمتر توجه کردن به خواسته های منجر به جیغ شاینا و به جاش تو همون شرایط آروم صحبت کردن باهاش. تا چند وقت قبل شاینا خیلی به حرفهامون توجه نمیکرد ولی در کمال ناباوری این بار این روش کاملا موثر بود چون وقتی باهاش منطقی و آروم صحبت میکردم که مثلا ببین الان هوا تاریکه مامانی و بابایی خوابیدن بابا شاهین هم نمیتونه بیاد اینجا و خوابه و شما هم باید بخوابی چون مامان شایلی هم خسته است و خوابش میاد شاینا ناگهان جیغش رو متوقف میکرد دقیق به حرفهام گوش میداد و در برابر چشمان بهت زده من سرشو میذاشت رو بالشت و رو شکم میخوابید تا پشتشو بمالم یا موهاشو نوازش کنم و خوابش می برد. چند شب اخیر هم خودش بالشتشو برمیداره میذاره رو پاهاش بهش میگم چکار کنم؟ سرشو تند تند تکون میده که یعنی منو بذار رو پات و تکونم بده!! حتی بعضی وقتها از بالشتی گه خودم گذاشتم رضایت نداره یه بالشت دیگه از اطرافش برمیداره و میگه اینو بذار!! البته حرف هنوز بی حرف ها!! میگه اه!! یا ازش اگه بپرسم تایید میکنه اونهم فقط با تکون دادن سر!! و اینگونه شد که دخترک ما که به قول مامان شهلا شبها از استرس اینکه نکنه مامان و بابا کنارش نباشن تا صبح مدام وول میخورد و بیدار خواب بود الان نسبتا راحت تر میخوابه هرچند هنوز هم زیاد وول میخوره اما دیگه جیغ نمیزنه چون میدونه که دیگه جیغ زدن روش مناسبی واسه جلب توجه نیست.

شاینا کوچولو تو این مدت خوب متوجه شده که مامان شهلاست که داره به مامان و باباش خط میده. طفلی مامانی رو زیاد تحویل نمیگیره. مثلا تا ددی رو می بینه زودی می دوه تو بغل بابابزرگ یا وقتی بهش میگی شاینا ددی اومد نیشش باز میشه و سریع خودشو به ددی میرسونه ولی از مامان شهلا روبرمیگردونه!! حتی گاهی چشمهاشو با دستهاش میگیره تا مامانی رو نبینه!! تازگیها هم اگه کار بدی کنه مثلا اگه چیزی رو پرت کنه سریع به مامانی نگاه میکنه و دستشو میزنه رو هم و یعنی وای وای!! و مامان شهلا هم باید این وای وای کردنو تایید کنه.

اما از اونجایی که مامان بزرگ عاشقونه شاینا رو دوست داره این محبت قطعا کار خودشو میکنه و موجش به شاینا میرسه چون شاینا کوچولو اون خشم و دلخوریشو از مامانی داره یواش یواش کنار میذاره. به طوریکه امروز صبح خودشو انداخت تو بغل مامانی تا یه وقتی مامانی مهربون از اخم و کرشمه شاهدونه جوجو دلخور نشده باشه.

خوب حالا که از جیغ زدن گفتم بهتره بقیه روشهای تدافعی شاینا رو هم یادآوری کنم که بعدها خودش بدونه چه آتیشپاره ای شده بوده!!

چند روز پیش شاینا لیوانش تو دستش بود و آبمیوه میخورد البته بیشتر رو زمین میریخت!! که یهو که چشمش به من خورد لیوانو پرت کرد رو زمین!! مامان شهلا گفت وای وای وای!! الیور چرا لیوانو انداختی زمین!!! (طفلی الیور!) الان شاینای من برش میداره تا تو دیگه از این کارا نکنی!! شاینا هم سریع لیوانو برداشت و دوباره شروع کرد به خوردن در حالیکه به من هم نزدیک میشد. مامانی گفت آفرین دخترم که اینقدر حرف گوش کنه... و شاینا که دیگه به من رسیده بود لیوانو پرت کرد طرف من و تا من گفتم وای وای وای یهو به طرفم حمله کرد و محکم موهامو کشید!!! خدا میدونه چقدر خودمو کنترل کردم تا با دیدن قیافه انتقامجو و اینهمه نقشه های وروجکی شاینا خنده ام نگیره و خوب خیلی هم دردم گرفته بود و کلی هم سعی کردم جیغ نزنم... هیچی دیگه شاینا رو بغل کردم و یه کم ناز و نوازش که دختر من از این کارای وای وایی نمیکنه که... تا دخترکمون که معلوم بود حوصله اش دیگه از اینهمه تربیت داشت سرمیرفت!! به دل نگیره.

این روزها هم روزی چند ساعت تنها میرم بیرون تا شاینا کمی به نبودن منهم عادت کنه و بهتره بگم هردومون عادت کنیم چون اون چسبه به هردومون چسبیده بود. شاینا تو شبهایی که مریض بودم و واسه واگیردار بودن بیماریم کنارش نمی خوابیدم باوجود اینکه بابا شاهین رو عاشقونه دوست داره ولی تا صبح نق نق میکرد و صبح هم به محض دیدن من اون طرف اتاق بنای ناسازگاری رو میذاشت و بازجویی از من که دیشب کجا بودی؟؟ و من هم همه زندگیم شده بود شاینا... درسته شاینا همه زندگی منه ولی تمام لحظاتم فکر شاینا و ذکر شاینا بود. اولین روزی که تنها بیرون رفتم درست شده بودم عین آدمهای تازه از زندان آزاد شده که سالهاست مردم رو ندیدند!! ویترین مغازه ها ، مدلهای جدید پوشاک یا حتی قیافه مردم هم واسم تازگی داشت چون تا قبل اون بیرون رفتن هم همش واسه شاینا و توجه محض به شاینا بود نه چیز دیگه و بهتره هفته ای رو که گذشت رو هفته تربیت مامان و شاینا بنامیم!!

 مزیت دیگه ای که بودن مامان بزرگ و بابابزرگ کنارمون داشت آغاز همکاری شاینا تو صحبت کردن بود. واقعا بچه هایی که دور و برشون شلوغه زودتر صحبت میکنند. این اواخر احساس میکردم شاینا فقط با من لج میکنه و حرف نمیزنه و تا حدودی هم درست حدس میزدم . چون کاملا با مامان شهلا همکاری میکنه و لغتهایی رو که مامانی میگه حتی در هم و برهم و نادرست تکرار میکنه ولی مهم اینه که تکرار میکنه. مامانی به ماهی تو تلویزیون اشاره میکنه و میگه "ماهی..." شاینا میگه "پیش..."! مامانی میگه نه دخترم و شمرده میگه "ما...هی" و شاینا این بار میگه "هیش"!! آخرش مامان شایلی میگه مامان جون شاینا داره میگه "فیش"!!!!! و یا مامانی میگه "پیشی" و شاینا تند تند سرزبونی میگه "مننو مننو مننو"!! و مامان شهلا تازه متوجه میشه یعنی میو میو!! یا یه جای دیگه مامانی به آتیش یا شمع اشاره میکنه و میگه شاینا "جیزه" و شاینا بلافاصله دهنشو غنچه میکنه و میگه "پوف پوف"!! گاهی هم مامانی ممکنه اشتباه کنه آخه مثلا به دراکو اشاره میکنه و میگه "الیور..." و شاینا سریع میگه "ااااا دیدی"!! خوب زمانهایی هم هست که کاملا با هم هماهنگی دارن مثلا مامانی میگه "شاینا دست نزنه ها" و شاینا میگه "نه نه نه"!! یا میگه "بده "(فتحه ب) در حالیکه وای وای هم میکنه!!! البته گاهی این "بده" اشتباهی میشه "دبه"!!!! (فتحه د) این که چیزی نیست دیشب بالشتو آورد رو پای من گذاشت پستونکشو از دهنش درآورد و گفت : pat a... pat a (همون شعر pat a cake...) و خودتون حدس بزنین یه مامان شایلی که تشنه شنیدن حرف زدن یه دختر ملوسه چه ذوقی میکنه...

و خوب مامان بزرگ و بابا بزرگ هم شخصیتهای مورد علاقه شاینا رو دیگه خوب می شناسن چون مامان شایلی واسشون اسمهاشونو یادداشت کرده تا اونها هم تو یکی از بازیهای شاینایی شریک باشند و اونهم بازی اشاره به عکسهای رو دیواره هرچند این اتاق بازی عواقبی هم داشته مخصوصا اتاق بازی با بابابزرگ چون ددی خیلی از راه تربیتی ما پیروی نمیکنه مثلا بازی جدید شده کمد بازی!! ددی شاینا رو بغل میکنه و میذاره تو کمدش!! شاینا هم اگه ددی نباشه و بقیه باهاش همکاری نکنن خودش میره میشینه تو کمدهایی که قدش برسه!!

و اما میرسیم به "به به" های خوشمزه ای که واسه شاینا درست کردیم... شاهدونه ما غالبا از مشکل یبوست اذیت میشه و یکی از خوراکیهایی که غالبا بهش میدم بیسکویت های سبوس داره. و این بار مامان شهلا به کمک مامان شایلی واسه خانوم کوچولو نون سبوس دار پختند. باید بودین و میدیدین شاینا چه ذوقی میکرد از دیدن آرد و خمیر بازی و ریخت و پاش های نون بازی و از اون مهم تر با گرم شدن هوا و باز شدن در بالکن خوش منظره خونه ما و بودن فر تو بالکن بدو بدو و گشت و گذار بالکنی هم به اینهمه خوشگذرونی اضافه شده و ما معمولا یه شاینای نون به دست پابرهنه داریم که دیگه از خیر دمپایی گذشته چون باهاشون نمیتونه راحت بدوه که با این دود تهران غالبا هم کف پاهاش سیاهه از در هال میاد تو بالکن به فر اشاره میکنه و میگه "جیززززز" و از در آشپزخونه میاد تو خونه و همینطور می چرخه و کیف میکنه و بعدشم یه آب بازی حسابی واسه پاک کردن اینهمه دود و چربی!

  

و اینهم ظرف نونهای رنگارنگ مخصوص شاینا... در اولین فرصت دستور پختشون رو اینجا خواهم نوشت.

ما که داریم از موهبت حضور مامانی و بابایی بهره می بریم و کیف میکنیم و از ته دل دعا میکنیم که شرایطی پیش بیاد تا مامانی و بابایی بیان تهران پیشمون و کلی هم انرژی گرفتیم و داریم ذخیره میکنیم که با برگشتشون خیلی بهمون سخت نگذره مخصوصا به شاینا که شدیدا بهشون وابسته شده و و راستی نقشه بعدیمون اینه که یه کاری کنیم تا مامان نوشین و باباحسین دلشون واسمون یه ریزه شه بلافاصله اونها بیان پیشمون!!! و از خدای بزرگ میخوایم سایه مامان باباهای مهربون رو همیشه رو سرمون افراشته نگه داره...

 

شاینا و دیداری هیجان انگیز از موزه حیات وحش دارآباد... کیفیت نامطلوب عکسها به دلیل عدم استفاده از فلاش تو موزه است...

این چرا یه پا داره؟!!!

چه "پیش" یا "هیش" بزرگی!!

" هو هو هو " همون هاپوی شاینایی...

من اصلا از این "مننو مننو"ی گنده خوشم نمیاد... می ترسممممم!!!

" جی جی جی " همون جوجوی شاینایی...

اینجا هم دوست پیدا کردم... موقع دویدن سرامون خورد به هم. اون گریه کرد ولی من فقط سرمو گرفتم و خندیدم!

شاهدونه و هدیه مامان شهلا و بابا رضا نه ببخشین ددی

شاینا و همه دوستهاش تو خونه نقلیشون

اینجا هم "مااااا" داره... همون گاو شاینایی...

 

پ.ن. : میخواستم پست مجزایی راجع به سی دی ها و کتابهایی که تو پست قبلی گفته بودم بنویسم اما تا حالا فرصت نداشتم تا نوشتن اون پست اینجا جواب سوالات خیلی از دوستان رو میدم... اول اینکه ما هم بیبی تی وی رو نداریم راستش اطلاعی هم ندارم که آیا میشه با تعویض دستگاه یا... کانالشو وصل کرد یا نه اما زمانی که کانالش وصل بود کلی از برنامه هاشو واسه شاینا ضبط کردم که الان شاینا با برنامه های ضبط شده مشغوله.

سی دی های بیبی انیشتین 10 عدد دی وی دیه که کمپانی والت دیسنی تولید کرده. راستش ما هنوز همه دی وی دیها رو ندیدیم ولی این چند تایی که با شاینا نگاه کردیم از نظر من فوق العاده بودند. البته من شنیدم این سی دیها نوع فقط صوتی هم دارند که اطلاعی از اون مدل ندارم. عروسکهای دوست داشتنی و کاملا متناسب با سلیقه بچه ها به طرز فوق العاده ای با بچه ها ارتباط برقرار میکنند و انگلیسی یاد میدن. لغات تک به تک مناسب با عنوان و موضوع سی دی با لهجه کاملا روان و شمرده شمرده تکرار میشن و نام لغت هم نوشته میشه. شاینا کاملا درک میکنه که بعد از اونها باید تکرار کنه و با همون لحن بچه گونه خودش پشت سرشون بیان میکنه. یا مثلا تو دی وی دی "بیبی بتهوون" همون عروسکها با سمفونیهای معروف بتهوون حرکت میکنند و سمفونی کاملا اجرا میشه و تو قسمتهایی از اون بچه ها با آلات موسیقی هم آشنا میشن.

این سری رو میتونین از فروشگاههای شهر کتاب تهیه کنین. چند روز پیش سری کامل اون رو تو شهر کتاب ونک دیدم. ولی ما خودمون از مجتمع پایتخت خریداری کردیم. پیشنهاد میکنم یکی دوتاشون رو امتحان کنید. با دیدن هیجان بچه ها پشیمون نمیشین.

بعدا اضافه شده : خیلی از شما دوستان خوب فکر کردین مامان شهلا و بابا رضا پدر و مادر من هستند ولی نه... میگم که حسودیتون بشه چرا همش من حسودی کنم؟... مامان شهلا و بابا رضا یه مادر شوهر و پدر شوهر نمونه اند.