دختر عزیزم

چندی پیش نقلی از یکی از فامیلهای نه چندان دورم شنیدم که گوش به گوش چرخیده بود تا به گوش من رسید. از روزی که قدم به وادی مادر بودن گذاشتم این مدل نقل قولها انگاری شده نقل مجلس خیلیها. تو این نزدیک دو سال تقریبا به این سوال و جوابهای تکراری در برخورد با دوست و فامیل عادت کردم... سر کار میری؟ نه؟ آخی... این همه درس خوندی بمونی بچه داری کنی؟!!... هدف افراد از این سوال و جوابها هم متفاوته... بعضی از رو دوست داشتنه و میدونم بهم علاقه زیادی دارند بعضی دیگه کنجکاوی آمیخته با چاشنی فضولی عده ای هم همینجوری چون چیز دیگه ای به ذهنشون نمی رسه می پرسند آنچه مهمه اینه که من غالبا تحت تاثیر حرف و حدیثها قرار نمی گیرم ولی حرف این فامیل همخون دلسوز! شاخه شعبه های بسیاری هم داشت چون به نحوی بابا شاهین رو هم بنحوی مسبب مثلا از کار بیکار شدن من می دونست!!!

دقیق تر که شدم دیدم خودم هم خواسته یا ناخواسته اثرات ذهنی این نقل قولها رو پذیرفتم. این خونه کوچولوی صورتیمون ایستگاههای "غرنامه ای" منو هم دربرداشته درددلهای مامانی واسه شاهدونه اش... از افسردگی بعد زایمان گفتم از دلتنگیها گفتم از دوری از خونواده غر زدم از اینکه تنهایی دارم بچه داری میکنم بارها به عبارتی نالیدم... ناگهان انگار تلنگری به سیستم فکریم وارد شده باشه به خودم اومدم که نکنه تو اون روزهای طلایی که دخترکم خودش نوشتن اینجا رو به عهده بگیره گمون کنه حضور اون بوده که اینهمه ناراحتی و دلتنگی و بیکاری و ... به مامانش تحفه داده کافیه از این نقل شیرینهای اطرافیان هم به گوشش برسه که بخوان بگن مامانش چقدر دلسوز و فداکاره!!

عزیز مامان... تو این هفته مخصوصا تو دو روز گذشته کلی اتفاق جالب تو زندگی شیرینت روی داده ولی این فکر و گمان اونقدر کوبنده ذهنی بود که این نوشته رو به ذکر همه رویدادهای این هفته ارجح کنه...

بذار یه کم به عقب برگردیم... چیزی حدود ۲۶ سال پیش... اون روزها که مامان شایلی کلاس اول بود و تازه طعم دوری از خونه رو می چشید. از اون روزها که فداکاری یه انسان مهربون دیگه نذاشت خیلی از تجربیات تلخ واسه یه کوچولوی مدرسه ای رو بچشم. مامان تحصیل کرده من از همون روزها مدرک مهندسی رو قاب گرفت گذاشت رو تاقچه خونه تا همین ۵ سال پیش که خاله مانلی رفت دانشگاه... تو این بیست سال من و خاله ها حتی یک بار پشت در بسته خونه نموندیم حتی یک روز نبود که بوی مست کننده ناهار آماده مامان به پیشوازمون نیاد زمستونها چای آماده و تابستونها شربت خنک تمام خستگیهامونو پرت میکرد بیرون. وقتی دوستان هم سن و سالم رو می دیدم که کلید به دست باید وارد خونه خالیشون میشدند و تا رسیدن مامانشون خودشون چای و مقدمات رو فراهم و زیر غذای شب پز رو روشن میکردند و بارها از خودشون شنیده بودم خوش به حالت مامانت الان خونه است... شاید اون موقع فقط خوش به حالم میشد ولی الان زیباترین خاطرات رو برام حک کرده و تو این دو سالی که منهم مدرک دکترام رو قاب کردم گذاشتم رو تاقچه تازه شیرینی حسی عمیق و دوست داشتنی رو مزه مزه میکنم حس یک عشق... همون عشق مادری که با هیچ بهشت زیر پایی نمیشه پاداش همترازی براش تعیین کرد. مامان نوشین مهربون من شاید تو این بیست سال بارها تو خلوت خودش فکر کرده چقدر دلتنگه چقدر افسرده است یا الان گاهی به فکرش برسه چه سالهایی رو از دست داده چه فرصتهایی که همکارانش رو در رده های بالای شغلی قرار داده و اونو همونجا ساکن... کاش مامان هم اون وقتها وبلاگ داشت و برام می نوشت. اما امروز من یه مامان نوشین خیلی کوچکم خیلی... دوسال خانه نشینی من قابل قیاس با بیست سال مادری او نیست ولی همیشه برام الگوی فداکاریست.

اصلا چرا اینهمه عشق رو باید "فداکاری" بنامیم؟ مگه دخترک من چند بار شش ماهه میشه... چند بار شروع به راه رفتن میکنه... چند بار دندون درمیاره... چند بار حرف زدن یاد میگیره... تا کی واسه نیازهاش به حضور من احتیاج داره... تا کی این فرصت رو بهم میده تا تو دهنش غذا بذارم... تا کی میریزه و می پاشه تا دنبالش جمع و جور کنم همین به هم ریختگی خونه هم خاطره ای میشه که زود خیلی زود حسرت به دلش میشیم... میرسه اون روزهایی که در اتاقشو محکم ببنده و من خیره به در در حسرت کلامی ازش آغوش گسترده مو به روش یواشکی ببندم تا به غرور جوانیش برنخوره... میرسه اون روزهایی که دست در دست نامزدش سینما رفتن با اونو ترجیح بده به تمام تفریحات عالم مگه من تا کی میتونم لذت کالسکه سواری رو باهاش تجربه کنم... میرسه اون روزهایی که سلیقه مامان شایلی قدیمی شده باشه و شاینا و دوستانش سلیقه منو از مدافتاده هم بدونن مگه تا کی می تونیم باهم به خرید بریم و با گریه های بی امان شاینا از مغازه لوازم بچه بیرون بیایم... اولین لبخند تو اولین غلت زدن تو اولین لغتی که میگی اولین مامان و بابا گفتنهای تو لذتهایی هستند که من هرگز دوست ندارم ازشون محروم باشم.من نمیخوام شوق دیدار بزرگ شدنتو از دست بدم. عزیزکم اینها فداکاری نیست برعکس شاید این همه خودخواهیهای ماست که تو پر و بال میدی و به ثمر میرسونی.

من اگه تو درد دلها و غرنامه هام بارها گفتم مگه فرق پدر و مادر چیه که مادر باید ناخواسته تسلیم بچه داری باشه اونهم بچه ای که احتیاج به شیر مادر نداره ولی پدر همچنان زندگی اجتماعی خودش رو ادامه میده. چرا من و بابا که همکاریم و هم رشته بعد از تولد فرزند من از ظاهر فیزیکی گرفته تا شرایط کاری و موقعیت اجتماعی خودم رو فدای بچه داری میکنم ولی بابا روز به روز رونق کاری داره و درکنار رژیمهای لاغری من اون همچنان با همون قد و قواره روزگار میگذرونه. این شاید دغدغه فکری همه مامانها باشه که بعضیها روشون نمیشه مثل من اینقدر صریح و بی پرده ابرازش کنند ولی واقعیته... اما عزیزکم من هر لحظه که از شوق مادر بودن و روزها رو در کنار تو گذروندن غرق شادی میشم بیشتر و بیشتر دلم واسه همه باباها می سوزه که اونهمه لحظه ناب رو از دست میدن... عزیزکم من و بابا روزی که تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم سالها از ازدواجمون میگذشت چون معتقد بودیم زمانی باید این عضو عزیز رو مهمون خونواده کوچولومون کنیم که بتونم مدتی رو شاید دو یا سه سال تا زمانی که یواش یواش وارد همون روزهایی بشی که وجود هر لحظه ای منو نیاز نداشته باشی در کنارت و همراه هر زمانت باشم. خدای بزرگ رو هزار بار شاکرم شرایطی رو واسمون مهیا کرد که موقعیت اقتصادی خونه هم نیاز چندانی به کار من نداره که اونهم مرهون تلاش چند برابر بابا شاهین مهربونه که بار سنگین کار بیرون و کمک همیشگی تو کار خونه رو با هم رو شونه های مهربونش تحمل میکنه.

دخترک نازم... من با عشق یک موجود عزیز بزرگ شدم و با فداکاریهای خالصانه اش رشد کردم و امروز با عشق موجود عزیز دیگه ای شرایطی برام مهیا شده تا فقط به مادر بودن خودم فکر کنم همون ایده آل همیشگی پرورش تو... و من تمام این عشقهای ناب رو یاد میگیرم که تقدیم تو کنم. تویی که عزیزترینی برای من و برای همه عزیزانم که عشق رو به من هدیه داده اند.

 

پ.ن. : شاهدونه کوچولوی ما یک اتفاق جالب رو تجربه کرده شاید هیجان انگیزترین اتفاق باشه... به زودی برمیگردیم با گزارش مفصلی از این اتفاق هیجان انگیز... می تونین حدس بزنین؟ مامان شایلی "نقاش" یادتونه؟!!