هر وقت که ما میخوایم از شاهدونه خانوم عکس بگیریم باید کلی بدویم و التماس که تورو خدا مامان وایسا بخند در نرو تازه بعد از کلی تلاش و کوشش و البته دهها عکس جورواجور یکی ممکنه خوب بشه حالا ببینین این شیطونک ملوس چه دلبریی واسه بابا حسینش میکنه بدون اینکه حتی جم بخوره حالا جالبه بدونین این قیافه که آفتاب باعثش شده به همین جا ختم نمیشه بلکه سرآغاز یه عطسه است

ما برگشتیم!... هرچند برگشتمون به راحتی رفتنمون نبود. سه شنبه گذشته من و شاینا و خاله آیلی سوار ماشین بابا حسین شدیم و پیش به سوی تهران. این قلقلی ما هم که تازه هم از خواب بیدار شده بود هنوز سوار ماشین نشده آی وول خورد آی چپ و راست شد آی اینور اونور رفت و اومد. یه وقت فکر نکنین صبح زود بودا نه بابا... کی جرات داره صبح زود مزاحم خواب شاهدونه خانوم بشه... ساعت ۱۰ بود هنوز... خلاصه هنوز از شهر بیرون نیومده بودیم که گلاب به روتون... دیگه خودتون حدس بزنین با این شاهدونه گلاب به رویی!! مگه میشه یه سفر ده یازده ساعته رو شروع کرد؟ برگشتیم خونه و موندیم خونه و خاله آیلی رو که یه کار فوری تهران داشت همون روز عصر سوار هپه تی تی به قول شاینا (هواپیما) کردیم و خودمون هم فردا ظهرش سوار هپه تی تی شدیم و راهو کوتاه کردیم... آره بازم هپه تی تی! البته این بار شاینا چون میتونست هپه تی تی رو تلفظ کنه انگار تازه حواسش به سفر و حواشی هپه تی تی سواری پرت شده بود و جاتون خالی هپه تی تی هم که کم مسافر هشت تا صندلی ردیف وسط فقط واسه ما خالی کرده بودن!! و کلی هم با هم به به خوردیم و شعر خوندیم و کیف کردیم... آخه به بهشون ساندویچ مرغ و پنیر با نون تست بود که شاینا کلی طرفدارشه...

وقتی هم چشممون به بابا شاهین افتاد که دیگه نگوووو... از دو سانتیمتری بابا دور نمیشیم که مبادا دوباره فرار کنه بره سرکار!! آخه اونجا هروقت شاینا اسم شاهین میشنید یا ازش می پرسیدن میگفت بابا کار!

از شما چه پنهون دخترک ما که یهو مساحت قلمرو تحت اختیارش تقریبا یک ششم شده ولی سرعتش همونقدر مونده نسبت به مساحت جدیدیش انگاری داره شش برابر میدوه!! من که دیگه حریفش نمیشم چون ریخت و پاشش هم شصت برابر شده... به این نتیجه رسیدم نوعی تصاعد هندسی برقراره!! از این رو واسه تکمیل ألبوم سفر و اعلام گزارش ختم سفر این عکسها رو داشته باشین تا برگردیم با کلی شیرین کاری کاسکوی مقلد شیرین زبونمون و البته تو این مدت جبران بی معرفتیهامونو هم میکنیم که دلمون واستون تنگ شده هزار تا...

 

شاینا و کمند کوچولو... این خانوم خوشگله دختر دایی مهربده... همون آقا پسری که تو پست قبل دیدین و دو ماهی هم از شاینا بزرگتره... خودتون حدس بزنین اون شب این سه وروجک چه کردند یا بهتره بگم چه نکردند!

اصلا میدونین چیه؟ همه اون برنامه ها رو درآوردم یه شب بیشتر پیش مامان نوشین و بابا حسین بمونم! ( من نمیگما شاینا میگه!) آخه به این قیافه میاد چند ساعت قبل اونجوری حالش بد شده باشه؟!!!