آخر هفته خاطره انگیز

شاینا کوچولوی ما هم مثل همه بچه ها عاشق بچه هاست. جالب اینجاست که شاینا رابطه اش با پسربچه های ۵ تا ۱۰ ساله خیلی بهتر از بقیه است. به جرات میتونم بگم شاهدونه ما بین تمام دوستها و هم بازیها آرمان رو خیلی خیلی دوست داره. تا حالا ندیدم از دیدن یا حتی شنیدن اسم یه نفر به اندازه آرمان ذوق زده شه. آرمان جون پسر دختر دایی بابا شاهینه و با وجود اینکه خیلی هم بزرگتر از شایناست ولی زبون بازی با شاینا رو هم خوب بلده و درعین حالیکه یه پسر فوق العاده آقا و عاقل تر از سن خودشه (آرمان جون کلاس پنجمه) ولی خوب بلده با شاینا چطور رفتار کنه و شاینا هم عاشقانه آرمانو دوست داره اونقدر که به اکثر پسر بچه های اطراف میگه آرمان! حتی گاهی آروین پسرعمه خودشو هم آرمان صدا میزنه.
پنجشنبه شب با بابا شاهین تصمیم گرفتیم بریم ددر و شاینا خانوم هم که با خنک شدن هوا عاشق جوراب شلواری شده خودش یه دامن و جوراب شلواری انتخاب کرد و پوشید. (البته پوشانده شد!) که مامان آرمان جون زنگ زد و گفت دارن میرن باشگاه انقلاب و میان دنبالمون با هم بریم. حالا به نظر شما چطوری میشد دامن و جوراب شلواری شاینا رو با یه لباس گرم تر مثل بلوز شلوار عوض کرد؟!! معلومه دیگه کافیه میگفتیم آرمان داره میاد با هم بریم ددر باید شلوار بپوشیم تا گرم شیم... همین یه جمله باعث شد که شاهدونه ما بدون کوچکترین اعتراضی بشینه و لباسشو عوض کنه. وقتی دم در خونه آرمان رو دید برق چشمهاش دیدنی بود. کوچولوی من تا اونجا هنوز باور نکرده بود آرمان راست راستکی میاد دنبالش.
جاتون خالی اون شب میومدین و یه دختر کوچولوی بسیار خوش اخلاق خوش غذا و البته بولینگ باز مارو میدیدین. همه اینها به خاطر آرمان محبوبمون بود که شب خاطره انگیزی رو هم واسه ما ساخت. فردا شبش هم با هم رفتیم بیرون شام خوردیم و از اونجا اومدیم تو بالکن خوش آب و هوای خونمون با چای گرم از هوای خنک پاییزی لذت بردیم. شاینا کوچولوی ما که اون روز از صبح تا شب ذره ای استراحت نکرده بود ولی انگار نه انگار چون آرمان جون اومده بود خونمون و سخت مشغول بازی بودند. ولی باید می بودین و آخر شب چشمهای تا به تای خانوم کوچولو رو میدیدین که از زور خواب یکی باز بود و اون یکی بسته!!!





ضمنا شاهدونه خوشگل ما همچنان به مامانش لب مرغابی میده
... حیفم اومد اینو به عنوان حسن ختام نذارم

پ.ن. : تو چند تا از وبلاگهای دوستان خوبم راجع به واکسن انفلوانزا خوندم بهتر دیدم اطلاعات مختصری در حد دانسته های خاک گرفته خودم بنویسم. تو یکی دو روز آینده یه سر به اینجا بزنید... (امیدوارم شاینا خانوم اجازه آپلود کردنش رو صادر فرمایند...)
شاهدونه ناز من شاينا جان