قصه دیشب ما
شاهدونه کوچولوی ما چند شبیه که به جای شعر از مامانش تقاضای اصه (قصه) میکنه و قصه هم حتما باید شاینایی باشه. ما هم واسه اینکه سوژه مناسبی پیدا کردیم و مطلب کم نیاریم هر شب اتفاقات جالب همون روز رو موضوع قصه میکنیم. حالا این شما و اینهم قصه دیشب ما با لغات قرمز رنگ شاینایی!...
یکی بود یکی نبود... اون دور دورا یه دختری بود نه نه مامان اصه اصه!!... دخترم دارم قصه میگم دیگه... بگم؟ بیه (بله)... باشه یکی بود یکی نبود... نه نه pat a tey خوب چکار کنم مامانی؟ شعر بخونم؟ pat a cake بخونم؟ با یه مک به پستونک و حرکت سر تایید میکنه... منهم شروع میکنم... pat a cake pat a cake bakers man نه اصه!!!!!
خلاصه سرتونو درد نیارم تازه فهمیدم شاینا خانوم دوست نداره مقدمه چینیهای قصه ای رو تکرار کنم و دلش یکی بود یکی نبود نمیخواد میخواد یه راست برم سر اصل مطلب!! باشه منهم ادامه دادم...
شاینای خونه ما دیروز با مامانش (منظور همون دیروز دیشب یعنی پنجشنبه!) رفتند مهمونی خونه دوست شاینایی... اگه گفتین اسمش چی بود؟ ازل! (غزل) ... آفرین دخترم... غزل کوچولو یه دختر ناز و ملوسه که همسن شایناست ولی خیلی خوشگل حرف میزنه. اصلا هم از حرف زدن نمی ترسه یا خجالت هم نمیکشه... (شاینا همینجور تو تاریکی زل زده به چشمهام و دقیق گوش میده) آره... غزل کوچولو اسم مامانش چی بود؟ ال ها (الهام) ... آفرین مامانی ... (شاینا تازگیها کلمات چند سیلابی رو کاملا بخش بخش میگه وسطش هم یه نفس میکشه!) غزل کوچولو یه عالمه اسباب بازی خوشگل داشت. مخصوصا تو اسباب بازیهاش چی داشت که شاینا خیلی ازش خوشش اومده بود؟ ابیدی! آفرین تلفن! شاینا کوچولو همش میرفت تلفن غزلی برمیداشت و چی میگفت؟ الووو الووو آلی؟ بابا سین؟ میمی؟ (meimi) (الو آیلی؟ بابا حسین؟ مانی؟) ولی غزلی دلش نمیخواست شاینا تلفنشو برداره واسه همین زد زیر گریه... (شاینا اینجا صدای گریه درمیاره درست مثل غزل!) حالا به نظر شما چکار کنیم؟ آخه غزلی اسباب بازیشو میخواد و شاینایی هم بهش نمیده! وقتی غزلی گریه کرد شاینا هم دو تا جیغ بلند کشید... (شاینا دو تا جیغ آروم میکشه انگار متوجه است الان قصه است و شبه و نباید بلند جیغ بزنه!) ولی بچه ها... شاینا کار خوبی نکرد که بلند جیغ زد و غزلی رو با اون جیغ بنفشش ترسوند مگه نه؟ بیه!! ولی به جاش غزلی یه لباش خوشگل به شاینا کوچولوی ما کادو داد... (شاینا سریع تو تاریکی میره سراغ کمدش) نه مامانی بیا دراز بکش قصه میگم الان نمیخواد لباستو بیاری!! بعدشم غزلی و شاینا با هم به به خوشمزه خوردن اگه گفتی چی خوردن؟ مار! (ماکارونی)٬ مرخ (مرغ)٬ آنی نی (آبمیوه)٬ شبت (شربت)٬ چوی (چای)٬ اس سار!!! (اسمارتیز!!)... البته اسمارتیزو من بهش گفتم خودش یادش نبود ولی اینجوری تلفظ کرد...


شاینا کوچولوی قصه ما امروز هم (یعنی دیروز... جمعه!) با مامانی و بابایی رفتن ددر شام بخورن.شاینا جوجو هم لباس جدیدشو که غزلی بهش داده بود خودش انتخاب کرد و پوشید و عروسکشو هم برداشت... گوگی... (اسم عروسکشو خودش گذاشته). اونجا دو تا نی نی هم دیدن که با همدیگه داداش بودن. یعنی دوقلو... شاینا جوجو با یکیشون خیلی دوست شد اسمش چی بود؟ امیر باریک الا مامان امیرعلی بود امیر ع (فتحه روی ع)... اونا کلی هم با همدیگه رو چمنها دویدند و بعدش رفتند به به بخورن... شاینای قصه ما مثل یه دختر ناز و خوشگل همه به بهشو خورد و برگشتن خونه شون و اومدن تا لالا کنند... حالا این دختر ناز و جوجو داره لالا میکنه... شاینا چشماتو ببند لالا گوخ گوخ!! ای جونم داره دنبال گوشه میگرده!! مامانی گوشه بالشتو میده دست شاینا و شاینا چشمهاشو می بنده و ... میخوابه؟... اگه فکر میکنین دختر ما خوابید اشتباه میکنین چون تازه سناریوی غلت و وول شروع میشه از این بالشت رو اون بالشت از این تشک رو اون تشک!! آخرش مامانی با لحن جدی میگه شاینا لالا... شاینا هم مثلا چشمهاشو می بنده و ...



ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب مامانی چشمهاشو باز میکنه... شاینا جوجو کجکی گوشه رختخوابش خوابش برده... مامانی هم انگاری خوابش برده بوده... مامانی میاد بیرون و می بینه بابا شاهین هم رو مبل جلو تلویزیون خوابش برده... و اینه قصه معمول شبهای ما که همه مون به مدد شاهدونه مون خوابمون می بره!!! قصه ما به سر رسید... همه مون خوابمون برد!!!!!
آی من بخورم اون ژستو که همیشه واسه دوربین خودتو موش میکنی...

آخ جون یه لب مرغابی دیگه![]()

پ.ن.۱ : دوستان خوبم با عرض پوزش از اینکه لینک مطلب واکسن انفلوانزا رو تو پست قبل اشتباه گذاشته بودم. و این هم لینک اصلاح شده اش...
پ.ن.۲ : همشهری خوبم آزاده عزیز که واسم نظر خصوصی گذاشتی... خیلی خوشحالم که دوستان خوبم تو سرزمین مادری خواننده وبلاگم هستند. خوشحال میشم خودتو برام بیشتر معرفی کنی چون شما ظاهرا من و خونواده ام رو خوب میشناسی.
شاهدونه ناز من شاينا جان