حس زیبای بزرگ شدن تو

همین چند دقیقه پیش شاهدونه ناز مامان وقتی خواب ناز چشمهای قشنگشو نوازش میکرد بعد از اینکه با همراهی کوچولوی مامان خوابش نبرد و مامان گفت باید بره ناهار بخوره٬ خودش رفت سرشو گذاشت رو بالشت و "تی بی تیز" (تله تابیز یا همون توپولوها) رو که دیروز خریده بودند رو کنارش خوابوند و وقتی مامانی اومد سراغش دید شاینا خودش بدون کمک و حتی حضور مامان خواب ناز رو به چشمهاش مهمون کرده. هر بار که شاینا تنها می خوابید من حتما کنارش دراز کشیده بودم یا تو اتاق حضور داشتم اما این بار به هیچکدوم نیازی نبود...
این یعنی یه پله دیگه به سوی استقلال و یه گام دیگه به سوی بزرگ شدن و یه حس زیبای ناب که حیفم اومد لذتشو تو وبلاگش ثبت نکنم تا روزی بدونه که با تنها به خواب رفتنش چه غروری رو به مامانش هدیه کرد.

پ.ن. : آزاده جون خیلی خوشحالم که باهاتون آشنا شدم متاسفانه نمی دونم چرا نمی تونم واسه وبلاگهای وردپرس کامنت بذارم همش اعلام خطا میکنه. راستش من همشهری شما نیستم ولی شهر زیبای شما رو خیلی خوب می شناسم فکر کنم اون آزاده ای که اون کامنت رو واسم گذاشته بود دیگه بهمون سرنزده چون مارو خوب میشناخت. به هرحال باعث شد دوست خوبی مثل شما پیدا کنم.
شاهدونه ناز من شاينا جان