پیش به سوی دو سالگی...
من به این نتیجه رسیدم که انسانها تو دورانهای مختلف زندگیشون نقاط عطف مشخصی هم دارند که بعد از گذران از این مراحل به صورت خیلی محسوس دچار تغییر و تحول اخلاقی یا رفتاری میشن. این تحول تو بچه ها که در حال رشد هم هستند خیلی چشمگیرتره...

شاینا کوچولوی ما درست تو شب یک ماهگیش اونقدر از نظر خواب تغییر کرده بود که من و مامانم اون شب از خوب خوابیدن و عادت کردن این موجود کوچولو به شرایط خونه متحیر شده بودیم. دقیقا به همین صورت تو ایام شش ماهگی دوباره بدخوابیها و شب زنده داریهامون شروع شد. سه ماهگی همه بچه ها که خیلی تماشاییه. واقعا یه معجزه است. خنده های سحرآمیز و جادویی یا صداهای شنیدنی که سرتاسر خونه رو پرمیکنه. برای دونستن این معجزه باورنکردنی باید یه سر به خونه هایی بزنین که کودک سه ماهه دارند. یکسالگی نقطه عطفی در حرکته. کوچولوهای آسمونی کم کم زمینی میشن و خودشون قدم برمیدارند. هیجان و لذت و البته غرور ناشی از تماشای کودک نوپا قابل گفتن نیست. یک و نیم سالگی رو باید نقطه عطف گفتار نام بذاریم. درک و فهم کوچولوها اونقدر زیاد میشه من که باورم نمیشد دخترکم با گذشتن از این سن چطور تونست کاملا متوجه حرفهای من بشه... همه ما مامانها این نقاط عطف رو در بچه هامون گذروندیم و خواهیم گذروند و هربار بیش از پیش سرمست غروری میشیم که ته دلمونو می لرزونه. همون حسی که این ماییم که نقطه ای رو که فقط چند سلول کوچولو بوده در درونمون پروروندیم و بزرگش کردیم و به دنیا آوردیمش و پرورش دادیم و بالندگی روز به روز که نه لحظه لحظه اش رو با ذرات وجودمون شاهد بودیم و واقعا چه چیزی میتونه بیشتر از این غرور رو به وجود بیاره؟ و در این بین چیزی که خیلی بهش فکر میکنم اینه که اون آفریننده ای که اینقدر ظریف و بادقت و کاملا منظم و بی عیب همه مراحل رو یکی بعد از دیگری ایجاد میکنه چقدر بزرگ و قدرتمنده و چقدر این حرکات آرام و پیوسته اتفاق می افتند و ما آدمها چقدر زود به همه چیز عادت میکنیم و فراموشکاریم بطوریکه منی که ادعا میکنم حافظه خوبی دارم هم وقتی یه کوچولوی یک ساله رو می بینم یا نه وقتی حتی فیلمهای سال گذشته دخترم رو تماشا میکنم باورم نمیشه یعنی این شایناست؟ یعنی شاینا هم اینطوری چهاردست و پا میرفت؟ یعنی اون موقع شاینا هم همینقدر غذا میخورد؟ یا این مدلی باید بغلش میکردم؟ یا شاینا همین چند وقت پیش حرف نمیزد؟ یا شاینا هم دل درد داشت؟ نگران زردیش هم بودم؟... و ... و ... و جالب اینجاست از همه این موارد هنوز دو سال هم نگذشته.
این مقدمه طولانی رو که فکر کنم بیشتر شبیه نتیجه گیریهای کتابهای دینی مدرسه بود! واسه این گفتم که علاوه بر اینکه به خودم تلنگری زده باشم که بیشتر از لحظاتم استفاده کنم و لذت ببرم٬ قدر این فضا رو هم بدونم که شرایطی واسم ایجاد کرده تا لحظات زندگی دخترم رو در اون ثبت کنم تا بعدها وقتی بهشون سرمیزنم یادم بیاد که آره شاینا هم همینطوری بوده... امروز میخوام یه کم از شاینای ۲۳ ماهه در آستانه دوسالگیش بگم تا جایی که ذهنم یاری کنه از رفتارش بنویسم از گفتارش بگم یا از عاداتش یا شاید هم اخلاقش...
خانوم کوچولوی دو ساله من همچنان بسیار مهربون و بامحبته. هنوز ندیدم در مقابله با بچه ها از دادن اسباب بازیهاش به اونها خودداری کنه. تو خیابون یا پارک وقتی بچه ای رو می بینه واسه جلب توجهش یا ابراز آشنایی و محبت سریع تله تابیزشو که معمولا همراهشه تقدیم میکنه. این حرکت رو حتی در مقابل بزرگترهایی که بهش ابراز لطف میکنند هم انجام میده. راستش این حرکتش ستودنیه ولی نه در قبال افراد غریبه خیابون اونهم با آلودگیهای ویروسی این روزها طوریکه مجبور شدم بهش بگم واسه غریبه های تو خیابون این کارو نکنه. از اونجایی که با بچه های کمتری هم در ارتباط بوده هنوز بلد نیست از حقش دفاع کنه. وقتی از دست کسی شاکی میشه مثلا اون روز که یه کوچولو تو خیابون بادکنکشو ازش گرفت اعتراضشو سریعا به من منتقل میکنه به عبارتی از من درخواست کمک میکنه. تو اینجور موارد خیلی سخته هم ازش بخوام خودش اقدام کنه هم به اون حس دست و دلبازیش لطمه نزنم. فکر کنم اینهم از اون مواردیه که با بزرگتر شدنش و افزایش ارتباطاتش با همسن و سالهاش خود بخود تنظیم شه.

مقوله مهمی که "من" باهاش درگیرم مساله خوابه. از اونجایی که مامان شایلی ما خیلی خوشخواب تشریف دارند!! بهتره بگم دیگه دارم از بیدارخوابیهای شبونه می برم. شاینا کوچولو اصولا کم خوابه یا بهتره بگم بدخوابه. شاینا به جز همون ۵ ماه اول زندگیش که شبها خیلی خوب میخوابید دیگه خواب اون مدلی رو نه خودش تجربه کرده نه من. تا حالا یادم نمیاد بیشتر از نهایتا ۳ ساعت یا شاید ۳.۵ ساعت رو پیوسته خوابیده باشه. خواب شیرین و سنگینش اکثرا دو ساعته است و این مورد تو شب و روز فرقی نمیکنه. تا صبح چندین بار منو حاضر غایب میکنه حتی اگه شده با یه نق یا اعتراضی که با شنیدن صدای من یا گذاشتن مجدد پستونک آروم میشه ولی همین اعتراض٬ خواب من و باباشو تیکه پاره میکنه! هنوز هم تا صبح طلب شیر میکنه و همچنان شبها رو با شیرخشک به صبح میرسونه که اونهم دلیلش هم تنبلی مامانشه که نیمه شب تا آشپزخونه نره تا از یخچال شیر بیاره هم کم تحملی دختر بلاست که اگه یه کم شیرش دیر شه ممکنه خونه رو بذاره رو سرش یا همین خواب سبکش هم بپره!! روزها هم نهایتا یک ساعت میخوابه که غالبا قبل از ناهاره. کلا خواب صبح رو بیشتر از خواب شبانه دوست داره. خواب عمیق شبش هم بیشتر از ساعت ۴ صبح تا حدود ۸ صبحه. دختر سحرخیزی نیست و تیکه تیکه تا حدود ساعت ۱۰ یا گاهی بیشتر میخوابه. اگه صبح زودتر بیدار شه خوای قیلوله رو تو برنامه مون داریم ولی خواب بعد از ناهار تا حدود زیادی کنسله. یه وقت فکر نکنین چه مامان خوش خوابیه این طفلی که اینقدر میخوابه!! خوابهای شاینا کوچولو با بیدار شدنهای مکرر همراهه مخصوصا اگه مامانش کنارش نباشه و بعد از هر بیدار شدن مدتی طول میکشه تا دوباره به خواب بره. واسه خوابیدن بالشت خودشو به هر رختخوابی ترجیح میده و حتما حتما باید بالشت "گوشه دار" داشته باشه و با بازی با گوشه دوخته شده بالشت و انگشتهاش به خواب میره.


دخترک من عروسک باز بسیار قهاریه. قدرت تخیلش در جان دادن به عروسکها بی نظیره. مخصوصا اگه این عروسکها شخصیتهای کارتونی هم باشند. عروسکهای تله تابیز٬ میکی موس٬ گوگی (هاپوی کوچولویی که خاله مانلی واسش آورده و شاینا اونو گوگی صدا میزنه)٬ گارفیلد٬ لوکاس (این عروسک رو هم همراه گوگی هدیه گرفته و از سه ماهگی دوستش داره)... رو بیشتر از بقیه دوست داره. تله تابیز رو با خودش می خوابونه و همیشه موقع بیرون رفتن با خودش می بره. باهاشون حرف میزنه و رفتاری عجیب مادرانه باهاشون داره.


شاینا کوچولوی من خیلی خوش اخلاق نیست. البته تا خوش اخلاقی رو چی بگیم. جیغهای بنفش شاینا از اولین شب تولدش شروع شد و همچنان ادامه داره. اونهایی که بچه زیاد دیدند هم اذعان میکنند جیغ به این بلندی تا حالا نشنیده اند. شب اول تولدش تمام بیمارستان رو رو سرش گذاشته بود و هنوز هم قدرت اینو داره مکانی به بزرگی یه خیابون یا بیمارستان یا پارک رو همونطوری رو سرش بذاره!! به قول خاله آیلی کمی هم بدقلقه. بهتره بگم قلق زیاد داره که همه نمی شناسن. البته اضافه میکنم ظاهر بسیار آروم و ساکتی داره که شاید بیشتر به خاطر رفتار مودبانه و مظلومشه. از حقیقت نگذریم این دوگانگی اخلاقش کپی مامان و باباشه!!!
ادب و تربیت و رفتار مودبش گاهی منو هم حیرت زده میکنه. محاله با اشخاص غریبه رفتار ناشایستی داشته باشه. بله و چشم و سلام و مرسی و ممنون و... لغاتی هستند که دل هر شنونده ای رو می برند مخصوصا وقتی یه بچه دوساله به موقع ازشون استفاده کنه. موقع سرفه و عطسه و خمیازه هم حتما دستشو میذاره جلوی دهنش و جالب اینجاست من خیلی رو این چیزها باهاش کارنکردم خودش یادگرفته!! ولی وای به روزی که بخواد گریه کنه یا جیغ بزنه علاوه بر این خیلی هم تمیز و بهداشتیه شاید بعضی موارد بشه بهش گفت وسواسی هم هست. دست و صورتش روزی چند بار باید شسته شه مخصوصا قبل غذا اگه خودم حواسم نباشه قطعا یادآوری میکنه. پوشک سریعا باید تعویض شه و بدنش کرم زده شه. هنوز هم عاشق تیوبهای کرمه. محاله پاهاشو رو آشغالهای ریخته شده رو زمین بذاره. دست به خاک نمیزنه و اگه بزنه سریع اعلام میکنه تا به قول خودش دستهاشو "واش" کنیم. هر روز حموم میره حتی تو این هوای سرد ممکنه بخششی که کنه این باشه یه روز در میون بره حموم.

ویژگی فوق العاده دخترکم خوش غذا بودنشه که به جرات میتونم بگم همین یکی جبران تمام بدخوابیها و بدخلقیها رو میکنه. البته شاینا هم مثل همه بچه ها شیطنت داره و دوره های بداشتهایی رو هم میگذرونه ولی کلا بچه خوش غذاییه و دست رد به کمتر غذایی میزنه. شیر پاستوریزه همراه با یه قاشق مرباخوری عسل وعده های شیری خانوم خانوما رو تشکیل میدن البته بجز شبها که هنوز شیرخشک میخوره. یادتون باشه عسل هرگز نباید تبدیل به قند یا شکر بشه حتما حتما عسل. عسل مخصوص ایشون هم یا از کوهستانهای سرسبز شمال تهیه میشه یا شهد گلهای شمال خراسان رو میل می فرمایند که زحمت هر دو رو هر دو پدربزرگ متقبل میشن. گوشت رو خیلی دوست داره و علاوه بر آب گوشت بافت ماهیچه ای اونو هم حتما باید میل کنه. هنوز سیب زمینی رو بیشتر از برنج استقبال میکنه و غذاهای انگشتی که با چنگال خورده میشن رو بیشتر از قاشق و پلو می پسنده. نسبت به غذا٬ میوه کمتری رو میخوره بطوریکه غذا رو خودش با اشتیاق تمایل داره ولی میوه رو باید خودم تو دهنش بذارم. نارنگی٬ خرمالو٬ سیب٬ خیار٬ گوجه فرنگی و موز از میوه های دوست داشتنی شاینا هستند. به آبمیوه تمایل زیادی نشون نمیده. خیلی اهل هله هوله نیست که البته بیشتر به دلیل عدم وجود هله هوله تو خونه مونه. چیپس و پفک رو که اصلا نمیشناسه. اعتراف میکنم هروقت خسته میشم و از بداخلاقیهاش کلافه همین خوش غذا بودنش کلی بهم انرژی میده. ببینین چقدر قشنگ قاشقو تو دستش میگیره...

شاهدونه من از نظر فیزیکی و جسمی بسیار فعاله. عین فرفره میدوه . محکم و سریع از مبل و میز بالا و پایین میره. کله معلق رو خوب بلده ولی از اونجایی که اجازه شو نداره زیاد دنبالشو نگرفته. به راحتی جفت پا می پره به هر تعدادی که بخواد و با هر پرش بلند میگه "جامپ". این جامپ میتونه رو زمین رو تخت رو مبل رو صندلی ماشین یا تو وان آب باشه. از پله ها با پا بالا میره البته دستشو از دیوار یا نرده میگیره ولی هنوز موقع پایین اومدن از دستهاش استفاده میکنه که فکر کنم به خاطر اینه که پله زیادی ندیده که مطمئنم به یه سفر دیگه به خونه بابا حسین دیگه از رو پله ها هم بپره. تحرک و فعالیت و ورجه وورجه اش خیلی خیلی زیاده. حرکات دست و پای شاینا از همون موقع تولد واسه همه حتی دکترش عجیب بوده و الان این حرکات تبدیل شدن به فعالیتهای بی پایان و خستگی ناپذیر یه کوچولوی دو ساله که گاهی میشه بهش عنوان هایپراکتیو رو هم داد. تو این زمینه اکثرا معتقدند شاینا حرکات و فعالیتهای پسرونه داره. آویزون شدن رو هنوز تجربه نکرده ولی مطمئنم با اولین امتحان دیگه کچلمون کنه!!! یادتونه بچه که بودیم میخواستیم مثل اسب بدویم چطوری یورتمه میرفتیم و پیتکو میکردیم؟ شاینا هم چند هفته ای میشه که میتونه اونجوری بدوه و کلی هم ازش لذت می بره. شاهدونه ما در آستانه ۲ سالگی یه دختر ۹۰ سانتی متری با حدود ۱۳ کیلو وزنه.
دخترک مهربون من بسیار فامیل دوسته. رابطه عجیبی با اقوام برقرار میکنه. حتی اقوامی که برای اولین بار می بینه مثلا پسردایی من که واسه کار سربازیش اومده تهران و توجه زیادی به بچه ها نداره ولی شاینا عمیقا براش ابراز لطف و علاقه میکنه از این رو پیش اکثر افراد به ویژه جوونهای فامیل حسابی خودشو شیرین کرده. عاشقانه پدربزرگها و مادربزرگها و خاله ها حتی عمه هاشو که تاحالا ندیده دوست داره و اکثر اوقاتشو با یاد اونها پرمیکنه. تو بازیهاش باهاشون تلفنی حرف میزنه یا از اونها واسه عروسکهاش تعریف میکنه. کامپیوتر رو موقع چت کردن با عمه ها بغل میکنه و می بوسه. در این بین هنوز خاله آیلی واسش متمایزه. جان خاله رو بیشتر از بقیه به خودش نزدیک میدونه بطوریکه کنارش به خواب میره یا در غیاب مامان شایلی اونو می پذیره. تو بچه های فامیل هم آرمان نوه دایی بابا شاهین خیلی واسش عزیزه. هنوز ندیدم بچه ای رو اندازه آرمان دوست داشته باشه. هرچند آرمان خیلی ازش بزرگتره.

فکر کنم خیلی به درازا کشیده شد. ولی تو آخرین پست از دومین سال زندگی شاهدونه خانوم سعی کردم شاهدونه رو اونطوری که هست ثبت کنم و مطمئنم بعدها قدر بیدار موندن امشبم رو بیشتر خواهم دونست!!! و باز حسن ختام این پست گفتار شنیدنی شاینایی!!...
می گرسه!(migarse) ...می چرخه!! پیگا شد ...پیدا شد پیگا تدم ...پیداکردم درگن!(dargan) ...گردن!! جانو ...زانو!!
شاینا what is your name... شانا خوب حالا مامانی اسمت چیه؟... نانا!!![]()
و یه گزارش تصویری از آخر هفته گذشته و جشن تولد شاینای دیگه وبلاگستان٬ شاینا موفرفری خوشگلمون... عزیزم تولدت مبارک




شاهدونه ناز من شاينا جان